My Dear Ill be there soon

هروقت همه از بچگیشون میگن، منم از محیا میگم از پچ پچامون زیر پتو تو مهدکودک،از خونشون و اون کابینته پراز هله هوله، از مکان مخفیمون تو شمشادای حیاط مدرسه که میتونستیم توش مقنعه مونو دراریم به دور از خانوم ناظم. یکی از ناراحت کننده ترین اتفاقا گم کردنش بود بعد خونه عوض کردن. چندسال اول که رفته بودیم هی دفترتلفونمو برمیداشتم و اسم محیا رو پیدا میکردم. گوشی تلفنم میگرفتم تو دستم ولی هیچ وقت روم نمیشد زنگ بزنم. درباره ی چی حرف میزدیم؟ میترسیدم که چجوری باید باهاش حرف بزنم. باید اولش میگفتم "منزل آقای حدادی؟". اگه اشتباه میگرفتم چی؟ گیرم که زنگ بزنم، اگه محیا منو نمیشناخت چی؟ بعدا هم که چیزی به اسم فیس/بوک اومده بود، اولین کاری که کردم سرچ کردن اسمش بود. ولی هیچی. هر چند ماه دوباره اینترنتو زیر و رو میکردم ولی هیچی نبود. در این حد که محیا حدادی های فیس/بوک رو شناخته بودم. یکیشون دانشجوی کرج بود اون یکی هم هیج نشونه ای نداشت و تو این چندساله هیچ وقت پروفایل پیکچرشو عوض نکرد و من ته دلم امیدوار بودم شاید این محیای منه. گاهی خیلی ذهنمو مشغول میکرد ولی همیشه امید داشتم که "حتما" میبینمش باز. حتی سناریو های مختلف داشتم واسش. نکنه الان ازین دافا شده؟ شاید اونم هنر دوست داره؟ شاید تو دانشگاه همو اتفاقی ببینیم. چند هفته پیش خواب دیدم دانشگاهم، یه دختره بود کپ محیا. انگار که اگه محیا بزرگ شه اون شکلی میشد. سریع رفتم پیشش با کلی شوق و ذوق ازش پرسیدم که تو فلانی ای؟؟ با چهره ی سردی گفت نه اشتباه گرفتی. منم همون وسط نشستم گریه میکردم که پس محیا کجاست؟! بیدار که شدم تعجب کردم. ولی ته دلم همیشه دلم روشن بود که یه روز همو میبینیم و من میارمش پیش مهتا و کیمیا و شاید اون چیزایی از بچگیمون تعریف کنه که من دیگه یادم نیاد. منم دیگه به مهتا و کیمیا حسودی نکنم که همو از مهد میشناسن و کلی خاطره هست که به یاد ِ هم بیارن.

تا اینکه امروز فهمیدم محیای من هفـت سال پیش فوت کرده. وقتی که ده سالش بود. وقتی که فقط ده سالش بود. بالاخره پیداش کردم. مامانش بعد از اینکه قضیه رو فهمید گفت که محیا امشب خیلی خوشحاله. ملیکا گفت اون الان خیلی خیلی خوشحاله. گفت امشب آسمون بنفشه و محیا پیرهن پفی بنفش اش و پوشیده و می رقصه.

تو بهشت آدما بزرگ میشن دیگه؟ تولدش شهریور 75 بود یعنی یه ماه کوچکتر از من. یعنی الان مثل من هنوز 18 سالش نشده. خوشگل تر هم شده. و من هنوز به موهای حنایی و چشمای سبزش غبطه میخورم.

سلام محیا. کلی حرف دارم بهت بزنم :)

The Moon Song

/ 3 نظر / 4 بازدید
ح

واى زهرا. واى.

مستعار

تا اینکه امروز فهمیدم محیای من هفـت سال پیش فوت کرده. وقتی که ده سالش بود. قلبم گرفت

علی

تصمیم گرفته بودم از وبلاگی تعریف نکنم اما فوق العاده نوشته بودی عالی کلاماتت با روح انسان بازی میکرد افرین همین