این روزا

-اینکه دیگه مانتوی مدرسه ای درکار نیست و من برای اولین بار بعد از سرد تر شدن هوا، به دنبال ِ"اون‌مانتوکلفته‌که‌ازکیش‌گرفتیم‌ویکم‌میخارونه" رفتم نه به دنبال اون سویی‌شرت‌صورتی عه که قطرش از لحاظ گرم کنندگی مناسب "هوای‌سرداول‌پاییز" روی مانتو مدرسه است.

-استفاده‌ی نسبتا مداوم از اتوبوس برای اولین بار در عمرم، چرا که قبلا ها مدرسه یا در حد پیاده رفتن بود یا درحدی دور که سرویس لازم داشت و مسیر سرراست ِ حمل و نقل عمومی وجود نداشت. تحلیل کردن آدم های توی اتوبوس و دردهاشون. و دقت کردن به چهره و فیگورشون به خاطر آزمون عملی ِ کنکور گرافیک که سالهابعده (آبان ِ سال بعد) چون اسکچ های بچه های امسال تو آموزشگاه فریکس ده هِل اوت آو می و همه ش فیگور هستن.

-این که امسال دیگه یادم میره سر خیابونمون از خدا بخوام که عمله ها به تورم نخورن #TrueStory (پارسال با حساب سرانگشتی فقط دو-سه بار یادم رفت، و هرکدوم اتفاقات جذابی رو به همراه داشتن)

-وقتی معلم ادبیات گوگولی از دیسک گردن زنش میگه و من میخوام بزنم زیرگریه. 

-وقتی تستی که خیلی واسش زحمت کشیده بودم رو خراب میکنم و میام کلیپ ِ Roar ِ کیتی پری میبینم که روحیه بگیرم. #TrueStory

-وقتی به هر فانتزی ای می اندیشم که روحیه بگیرم.

-به گربه سان دو تا آمپول زدم با دستان یخ زده. و بعد هر دو مورد فشارم افتاد پایین و قلب درد گرفتم و مادر میگه ماشاالا مثه دامپزشکا زدی و پدر با شوخی (که ریشه های کاملا عمیق و غیرشوخی داره) به من میگه "حیف‌هوش"، چراکه من در هنر قراره هدر برم و ازاونجایی که به سریال های پزشکی علاقه دارم، اگه میرفتم پزشکی قطعا پزشک ِ فرزانه ای میشدم.

-وقتی ر. میگه که این مطلب تست ِ کارشناسی ارشد بوده، به این فکر میکنم که من در هیچ کجای محسابات آینده‌م کنکورارشد جای نداره، بلکه اپلای جا داره و مقداری نگران میشم که من چجوری قراره در زندگی واقعی نه در فانتزی بامغوله‌ی دورشدن‌ازهمه‌چی کنار بیام. -یکی نیس بگه فعلا همین کنکورو دریاب وقت هست تا بعدی-

-دلم میخواد همتونو -که میدونید کیا هستید- دعوت کنم، چون نوبت ماست و در برنامم هست که مری پاپینز بزارم ببینیم ولی بعدش میفته به گردن دیبا و کیمیا.ه که با بازی هاشون بقیه رو اینترتین کنن :)) حرکات موزون هم نداریم چون من میگم :))

-میون این همه کار نشستم فیلم زندگی‌نامه‌ی چارلی چاپلین رو دیدم و مهرش به دلم نشست.

P.s: آهنگ ِ خوب :) - Give a little love

/ 7 نظر / 17 بازدید
مریم

خوب دعوت کن :دی

نگار

من سعی کردم واقن آقاسی رو خوشال کنم و به سوالاش خوب جواب بدم :( + من م نشستم فیلم زندگی نامه شُ دیدم و آخراش داشتم در اشک های ِ خودم غرق می‌شدم. قشنگ داشتم می‌مُردم از غصه. چاپلین ِ جان. :(( (ببین بیا فیلم نبینیم و درس بخونیم :دی) + دعوت کن دیگه. دعوت کن دیگه. دعوت کن دیگه. + کارشناسی ارشد الان قد ِ کنکور از من دور ه. ینی باورم نمیشه حدود نه ماه دیگه قرار بشنوم "داوطلبان گرامی دفترچه سوالات عمومی خود را روی زمین گذاشته و ..."، ولی یه پروسه‌ای هست که آدماده‌ت می‌کنه برای رفتن، کم کم کنار می‌آی. + و همچنان بابا ت. :))

ارغ

پاراگرافِ یکی‌مونده‌به‌آخر رو هدفِ کوتاه‌مدّتِ خودم درنظر گرفته‌م و به امیدِ اون تا آبان زندگی می‌کنم. آآآه خدای من مهمونی. آآآه خدای من اگه تا اون‌موقع بچه‌ی خوبی باشم به خودم اجازه می‌دم که بیام مهمونی. آآآآه خدای من انگیزه. 8->

سمانه

سلام ترنجبین جان ببینم مگه رشتت گرافیکه؟ دبیرستانی؟ البته اگه فضولی نباشه[نیشخند][سوال][گل]

ارغ

نه نه من اگه بچه‌ی بدی باشم و مشقامو ننویسم نباید به خودم اجازه بدم که بیام. #خوددرگیر

پیسکو

هی می گم این کنکوریه نخونم بلاگشو. حالم بر میگرده به موقعی که دوسش نداشتم. ولی خب نشد. میخونم هی :دی از اتوبوس به مقادیر زیاد لذت ببر. باورت نمی شه چه چیزای خفنی توش هست

سمانه

چه جلب[نیشخند][نیشخند] منم سال اول دبیرستانم بعدش میخوام برم گرافیگ[عینک]