leave the stone crushed in your heart

این روز ها تنها چیزی که بهم انرژی میده فکر کردن به "یه روز خوب"هاییه که امیدوارم بیان. مثل روزی که کنکورو دادیم و اومدم خونه. اون حس بی نهایت خوب و شاید همراه با کلی استرس وقتی که دارم سرمو میزارم رو بالش که بخوابم.

وقتی رو میز تحریرم پر میشه از مدادرنگی و رنگ و کاغذ و رمان و پوست ِ چیپس و پفک.

اون یه لیوان شیرکاکائو با چیتوزموتوری جلو مانیتور و خورده های پفک روی کیبورد.

دوباره سرچ کردن توتریال واسه دیجیتال پینتینگ.

صبونه خوردن و دوباره برگشتن تو تخت.

به طور کلی کارایی که دوست دارمو انجام بدم.

بعد هم یه روزی بیاد که زندگیم مال ِ خودم باشه. خودم واسش تصمیم بگیرم.

از یه سری چیزا بتونم دل بکنم.

به آرزوهام برسم.

گم نشم و هیچ وقت به این نقطه نرسم که برگردم و ببینم رد پای خودمو نمیتونم پیدا کنم.

همیشه قبل از اینکه یه مرحله ای تو زندگیم تموم شه کلی بهش فکر میکنم و پیش بینی میکنم که خیلی خیلی دلم واسش تنگ شه ولی بعدش انقد تو زمان ِ حال غرق میشم که حتی سرمم برنمیگردونم.

شاید بعدا هم این اتفاق بیفته و بتونم راحت همه چیو بزارم و برم.

برم :)

 

 Better Life

  

/ 2 نظر / 8 بازدید
ح

وااى زهرا، زهراا، عمر مون قد مىده به ديدن اون روز؟ :-<<

نگار

با اون پفک نرم خوش مزه آ 8->>