I Wish I Could

یه لحظه هایی ان که آدم دوست داره بکندشون تو شیشه. همون لحظه. آدم هنوز توشه و هنوز نه "گذشته"ای شکل گرفته و نه "نوستالژی" ای. همون لحظه که داره اتفاق می افته، تک تک ثانیه ها هم بینهایت خوبن و هم بی نهایت غم انگیز. هنوز دارن سپری میشن ولی آدم همون لحظه دلتنگ ِ ثانیه قبلی میشه.

وقتی تو غذاخوری ِ راهنمایی بودیم و با حنانه داشتیم واسه آفتاب یه چیزی درست میکردیم هوا داشت تاریک میشد و نورای کم کمک ِ چراغای اونجا کفاف نمیداد. بعد از بلندگو آهنگ ِ "یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب.." پخش شد. وقتی سه سال پیش که دایی اومده بود و باهم نشسته بودیم رو سرامیک سرد خونه و داشت تو لپ تاپ چیزمیزای برنامه نویسی شده واسه کارشو نشون میداد و من داشتم گریه مو فرو میخوردم چون صبحش پرواز داشت، روزی که از خواب پاشدیم و دیدیم پدر از ماموریت برگشته و میز ناهارخوری پر سوغاتیه و با شوق و ذوق بسته هارو باز میکردیم، وقتی دفعه ی پیش که خاله اومده بود باهم نشسته بودیم رو صندلی ایستگاه اتوبوس که بریم جمعه بازار. وقتی بعدترش رفتیم دیزی ایران شهر و برج میلاد -تمام مدتی که تو حباب ِ برج میلاد بودیم-،تقریبا 99 درصد خاطرات با کیمیا از جیم زدنمون و زبان خوندن تا چت بازیا و همه و همه. تمام لحظات اردوی یزد. به خصوص وقتی دستامو تو حوض آب یخش میکردم یا صبح پنجره های گره چینی شده شو باز میکردم و بوی سبزی و صدای آب جاری میومد تو. تمام لحظاتی که هنوز هم تکرار میشن -و خیر من از سنم هم خجالت نمیکشم- و میرم به پدر و مادر میگم به من محبت کنین و میرم بغلشون. تمام وقت هایی که رو پاهای پدر وای میسادم که منو را ببره. تمام کُشتی گرفتنام با دایی و سکانسی که سعی میکرد بهمون والس یاد بده، وقتی با مهتا و کیمیا و بقیه داشتیم اتاق نجوم رو شب هنگام درست میکردیم و من و مهتا با آهنگ ِ "آیم عه باربی گرل.." حماسه آفریدیم و بعد باهم رفتیم پایین بهمون چایی دادن-چایی ِ داغ ِ داغ- و به صورت فلکی هامون تو پنجره ی طبقه سوم نگاه میکردیم و همه بچه ها میگفتن که چقدر منظره ی عالی ای شده؛ وقتی با کیمیا تو برف و بوران رفته بودیم مقواهاشو بخریم در حالی که برف تو صورتمون میزد. وقتی با خواهر و دختر عمو جلو تلویزیون ولو میشدیم و پلی استیشن وان بازی میکردیم درحالی که ظرف خربزه همیشه کنارمون بود. ولایت ِ مادر. وقتی مامان جون و بابا جون رو میبینم و بغلشون میکنم و ترس عظیمی که منو فرا میگیره از پیرتر شدنشون. کلفور. چمن ها و گل های بلندش و حتی موقع فرار کردن از زنبوراش. وقتی دارم با احتیاط به سگ باغ نزدیک میشم. وقتی از آب ِ بهشتی ِ خنک ِ چاه میخورم و دستامو میکنم تو اون سطل فلزی. وقتی از چاه آب میکشم بیرون. وقتی با احتیاط از بین گلپرای غول آسا رد میشم. از چاله هاش میپرم. وقتی 4-5 سالم بود و پامونو میکردیم تو آب ّیخ رودخونه. وقتی که موقع رد شدن از رو پل سیمانی ِ رودخونه دلم هُرّی میریخت هربار و درعین حال هیجان ِ خوشایندی داشت. تو بالکن نشسته بودیم و یهو "بارون ِ نمک آبرودی" گرفت. اون روز که با مریم و مسعود و ستاره و م.م رفتیم تیراژه و اون چند دقیقه تو ماشین کوبنده انقد خوش گذشت که کل اون روز تو کته گوری ِ "لحظه های تو شیشه" رفت و بهم این جرئت رو داد که شبش بعد از مدت ها آهنگ ِ "best day" رو گوش کنم و با لبخند بخوابم. وقتی شب ِ رصد که با آسمون ِ ابری مواجه شدیم دراز کشیده بودیم رو آسفالت و با صدای نکره Lucy in the sky with dimonds رو میخوندیم. شاهان دشت کلا؛ وقتی دماوند رو از نزدیک تر دیدم. وقتی با درچوبی خالی مواجه شدیم که اگه اونورش میرفتی مثل "میدنایت این پریس" یه درشکه میومد و مارو تو پاریس ِ قدیم میگردوند. وقتی برای اولین بار با پدیده ی آب های خلیج فارس آشنا شدم.

 و کلی کلی لحظه های دیگه که دیگه انرژی و وقت تایپ کردنشونو ندارم ولی موقع اتفاق افتادن ِ همه ی همه شون،

دوست داشتم هیچ وقت تموم نشن و ثانیه ها درجا بزنن تا ابد. تا ابد. 

P.s:  I Wish I Knew How It Would Feel To Be Free

/ 2 نظر / 2 بازدید
ح

در جا بزنن تا ابد. تا ابد. [ :

ناهید

ببین چرا فکر میکنی نوشتنشون وقت گیر و انرژی گیره؟ من نصفِ بیشترِ نوشته هام جهتِ ثبت در تاریخه جهتِ تو شیشه کردن یه جا واسه خودت بنویسشون؛ حتی اگه دیگه نخونی, خیالت راحته که تو یه شیشه داریشون ... :]