Far away

خیابان های تمیز. فروشگاه های زیاد. قایق. کانال.دوچرخه، دوچرخه، دوچرخه. سنگ فرش. گربه پشت پنجره. پرده های نازک یا کنار کشیده و موظف به نگاه نکردن. مرکز خرید. پر از چیزهای طبیعی. پر از ساندویچی های سالم. اینجا سالم بودن و سالم خوردن لوکس نیست اصل و روزمره ست. هوای سرد. خیلی سرد. خونه ای که من اسمش رو گذاشتم ویلا. پر از آرامش و حس خواب. تقریبا یک هفته بود که آهنگ گوش نکرده بودم مگر تو ماشین. پلی لیست ماشین خیلی جالب و آیرانیکه. به امستردام که رسیدیم آهنگ شیراز پخش میشد. گوگوش میخونه و شهرام و غیره. حبابی توی ماشین درست میشه که میخواد بهت بگه از کجا هستی.

ظاهر آدم ها شبیه همه. همه از یک طبقه ان. با نگاه کردن به ظاهر نمیشه وضعیت مالی بالا یا پایین دریافت کرد. اینکه چطور برندی که تو تهران گرونه محسوب میشه اینجا ارزونه و از طرفی برندی که اینجاست و محصولاتش در حد چیزاییه که تو میدون ولیعصر از سقف مغازه ها آویزونه و کسی بهش نگاه نمیکنه ولی اینجا جزو چیزهای گرون. دوچرخه. دوچرخه و باز هم دوچرخه. منی که دوچرخه سواری بلد نیستم چی؟ با حسرت تمام نگاهشون میکنم. قرار شد آخر هفته ی بعد من هم دوچرخه سواری یاد بگیرم. روز سال تحویل یعنی دیروز برای دومین بار به امستردام رفتیم و موزه ی ونگوگ. سعی کردیم براش ها رو با چشمانمون ثبت کنیم. اینکه تابلوی شگوفه ها رو به مناسبت تولد برادرزادش کشید تا بهشون هدیه کنه. اینکه اسم اون بچه رو وینسنت گذاشتن. اینکه اون بچه شد فاوندر موزه ی ونگوگ. شب عید توی رستوران خیلی خندیدیم. دو سری ماهی آورد با رسپی های مختلف و ما مطمئن بودیم که قراره دسر بیاد، ولی تازه غذای اصلی اومد. اون دختر کیوته میز بقلی که ازم شارژر خواست. ( چون من لیدر میزمون بودم :)) )میز رو به رومون که 4 تا آدم مو سفید نشسته بودن و از اول تا آخر داشتن واین تست میکردن و من نگران معده شون شده بودم. وقتی رسیدیم خونه نیم ساعت مونده بود به سال تحویل. جلوی تلوزیون داشتم گوشیمو چک میکردم و اصلا یادم نبود که دعا کنم یا چیزی بخوام. تا وقتی که شد 8، 7 ... و یهو دیدیم که سال تحویل شد ولی پدر و مادر نبودن، گربه سان نبود، منم اون لحظه دستام یخ نزده بود که چیزی بخوام. چی بخوام؟ اصلا اینکه من چیزی بخوام تعیین کننده ست؟ فکر کردم که چی بخوام.

هومم. no deaths in 94 چطوره؟ خواستن یا نخواستن من تاثیر گذار خواهد بود یا نه رو فقط خدا میدونه. ماهم طبق عادت میخوایم ولی. سلامتی و خوشبختی.غریب بود خیلی. دلم تنگه. 24 روز. ماراتون ِ "دوری از خونه و زندگی ولی بودن در جای پر امکانات". همشم گل و بلبل نیست. آدمی نیستم که همه چیز زندگیمو اینجا بنویسم. چک این میکنم تو سینما در حال دیدن فیلمی که تازه اکران شده ولی یه سری چیزا قابل شیر کردن نیستن. خودتون متوجهید.

عمو ب. آشپزی دوست داره. چندساعتیه مشغول پختن کیک پرتقالی. با ظرافت و دقت تمام. بوی کیک پرتقالی میاد. خونه سکوته چون خاله داره کار میکنه. منم بعد از 5 روز هندزفری گذاشتم و بعد از 5 روز تنهایی دارم موزیک گوش میدم. آخرین باری که برای مدت طولانی پیش خاله اینا بودیم 11 سال پیش بود. به دوری از هم داشتیم عادت میکردیم و الان داریم دوباره به نزدیکی به هم عادت میکنیم. و این یعنی جدایی سخت تر خواهد شد. به همین میزان عادت دلتنگی هم بیشتر برای دوست و خونواده. میخوام بفهمم رمز موفقیت این ها چیه. چجوری دوری رو هضم کردن. آیا اصلا تونستن هضم کنن؟ بهشون راجع به رابطه ی لاو اند هیت ام با نیویورک گفتم. اینکه گاهی ترسناکه گاهی دوست داشتنی. گفتند که کاملا میتونن منو تو نیویورک تصور کنن. من هم میتونم تصور کنم. این هم میتونم تصور کنم که هر شب اونجا با بالش خیس از اشک تدی بر در بقل خوابم ببره. چه اونجا چه همینجا.

به راستی که بی وطنی بد دردیه.

برای گربه سان. T_T

/ 1 نظر / 15 بازدید
نگار

"نمی توانست و نمی فهمید چرا نمی تواند تصمیم بگیرد. خودش را نمی شناخت و در شهری بیگانه، در میان مردمی بیگانه، آویزان به زبانی که زبان مادری اش نبود، تبدیل به کس دیگری شده بود." اتفاق - گلی ترقی