/ 2 نظر / 15 بازدید
هادی

زندگی تو دلش یه سری اتفاق داره، که خودش هم نمی تونه هیچ توجیهی براشون داشته باشه. حیفه! وقتی که دوست می میره، یه تاریخ زیر خاک می ره. هزار هزار قدم های زده شده روی سنگ فرش توی حافظه ی اون پاها زیر گِل می پوسه. بدِ ماجرا زمانیه، که یادت میفته فقط اون بود که به خاطره های مسخره ی مشترک می خندید! حالا برو خاطره ها رو برای آدمای دیگه تعریف کن؛ کیه که اهمیت بده به اون اتفاقای ساده؟! اینجاس که می فهمی یه بخشی از تو هم رفته زیر خاک :) فقط بیاییم دعا کنیم، اونور دوباره هم رو ببینیم... حیفه!