تخیلات فانتزی

داشتم صبونه میخوردم.تو خیال خودم تو یه کشور دیگه داشتم گرافیک میخوندم، اتفاقی یه کارگردان منو دید و گفت تو فیلم جدیدش بازی کنم،فیلمش ماجرای دختری بود که پدرشو از دست میده و اتفاقای بعدش! رئال بود. شرایطش خوب بود منم بازی کردم. از فیلم استقبال زیادی شد.منتقدا ازش تعریف میکردن . شد کاندید اسکار. منم شدم کاندیدای بازیگر بهترین زن تو بخش فیلمای خارجی، تو اوج ناباوری اسکار بردم. رفتم اون بالا و گفتم :

i've NEVER thought this would happen to me! i wanna say thank to the film crew and my family who always supported me and my friends who encouraged me no matter what, i love you all and .....

به خودم اومدم دیدم دارم چایی هم میزنم :))

/ 3 نظر / 4 بازدید
نرگس

باز خوبه از این فکرا میکنی :-" :-< من که هربار غرق میشم تو این تخیلات ، تهش یه تراژدی میشه واسه خودش ، یکی بیاد جمعم کنه گریه نکنم :-< :-" چیشــــ تو تخیلاتمونم به جایی نمیرسیم !:-"

ناهید

خوشم میاد از صبونه خوردنت :))

پسرِغریب

و بعد میری میبینی بقیه کلی کار کردن، آه..فاجعست. تو این مواقع، بهترین کار اینکه امیدتو بدی به تعطیلات بعدی، ولی خوب حقیقتش آدم که خودش میدونه همین آشه و همین کاسه، امیدوارم یه روز تو این زمینه آدم شیم.