you are my saving grace

بعد از ناهاری که نیم ساعت بعد از صبحونه م خوردم سرمو گذاشتم رو میز. کُلد استاپ دیشب اثرشو کرده بود و کلی خوابم میومد ولی علی رغم تصورم فکرای مزخرف دیشبم با خوابیدن درست نشد که هیچ پیچیده ترم شد. همینطور گلودرد و ماهیچه های گرفته، قبل از ناهار حس تب داشتم و تب سنجی که باید 37.5 به بالا رو نشون میداد 36.8 نشون داد. به خاطر دیدن یه عکس رفته بودم تو اون دهه نحس شهریور. قطعا بدترین لحظاتش. پشت هم میومدن تو ذهنم و مسابقه ی کدوممون وحشتناک تره گذاشته بودن. به طور کاملا واضح فول اچ دی با صدا. دلم میخواست گریه کنم ولی خودم دنبال دلیلش بودم. میخواستم برم بالا ولی منتظر چایی بودم تا جوش بیاد و خسته تر از این بودم که برم اتاقم و دوباره برگردم. اینجا بود که سرمو گذاشتم رو میز که کسی اشکامو نبینه و ازم نپرسه چته. مادر فکر کرد از حال بدمه و هی میپرسید حالت دقیقا چجوریه توصیف کن بهت جوشونده بدم. منم دهنم وا نمیشد. برای بار سوم گف زهرا بگو چه حسی داری. من هم که خودم نمی دونستم چه حسی دارم چیزی که از دهنم اومد بیرون این بود: حس ِ مرگ. این جاها بود که پدر اومد بالا سرم. تو این بین عینکمو دراورده بودم و گذاشته بودم کنار سرم رو میز که اشکا لکش نکنن. پدر اومد بالا سرم موهامو ناز کرد و گفت آثار اشک روی لنزا معلومه. مادر نشنید خوشبختانه ولی از جواب ندادنم نگران شده بود و از ته پذیرایی از پدر میپرسید این بچه چشه دارم نگران میشم. پدر گفت "هیچی.داره فک میکنه چرا هوا سرد شده..." با خودم گفتم دقیقا، "..چرا برگا دیگه نیستن.." دقیقا!! "..مسائل فلسفی زندگی.." داشتم نگران میشدم که چطور اینارو میدونه و سریعا داشتم مرور میکردم که آیا راجع به اینها جایی نوشتم و نکنه وبلاگمو میخونه. خیلی جالبه. با اینکه من و مادر خیلی شبیه همیم ولی وقتایی که خیلی ناراحتم پدر سریع تر میفهمه دردم چیه. و بعضی وقتا مادر کاملا پرته از ماجرای واقعی.:)) (یه وقتایی هم سناریو کاملا برعکسه البته.)مثل شهریور که باید برای مادر و خواهر گوشزد میکردم که بله علت ناراحتیم تو کما بودن دوستمه و بعد دو روز "فوت دوستمه" و حسابی کفرم درمیومد درحالی که پدر خودش میدونست و واسش بدیهی بود که علت ناراحتیم اون باشه. اون شب که رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم که "پشتمو دست بکش" بدون اینکه بگم میدونست که خنده هام الکیه و بغض دارم. گفت زندگی همینه. واسم از هم دوره ای های دانشکده ش گفت. چجوری تو دوره ی رزیدنتی و قبل و بعدش یکی شون معتاد شد و ترک تحصیل کرد، یکی مانیای افسردگی گرفت و تو تیمارستان بستری شد و یکی از هم کلاسی هاش که پدر میشناختش خود کشی کرد و... . گفتم پس grey's anatomy انقدا هم آبدوخیاری نیست که هر سیزن چند تا کشته میده. بعد هم یادم اومد که بهترین دوست پدر تو جبهه تو بغل خودش جون داد. پدر اون موقع خیلی از من بزرگتر نبود. دور و بر 19 سالش بود. با خودم فکر کردم که دردی که اون تحمل کرده در مقابل من مثل نسبت فیل و فنجونه. اشکام ریز ریز اومدن و پدر میدونست.

مادر از اون ور پذیرایی گفت:"فهمیدم به خاطر اینه که پالتوت گم شده و چند هفته ست هی میخوایم بگیریم نمیشه!" وسط گریه ی بیصدا پوکرفیس شدم. پدر جای من گفت"نه بابا دلیلش این نیست" "چرا بابا این بچه روش نمیشه که بگه حرفاشو!، فردا صب باهم میریم میگیریم!" پدر رفت اونور و مادر اومد چایی بزنه. از جیبم دستمال اوردم که سیل جاری شده رو رسیدگی کنم. دماغمو کشیدم بالا. مادر:"آبریزش هم داری؟!" صدایی که داشت از چاه میومد بیرون "نه". تا آخرین لحظه نفهمید. خداروشکر. چندتا دستمال دیگه برداشتم. پدر چایی ریخت واسم و سرمو اوردم بالا. به خاطر سرما خوردگی زیر چشام گود بود و خیلی تفاوتی تو چهره م نبود. چایی خوردم. فقط پدر میدونست.

Ane Brun - Halo

P.s: بعدا رفتم حموم و یک دفعه چیزهای خوب به ذهنم رسید. واسم عجیب بود. صبح مغزم کاملا قفل کرده بود و فردای اون روز رو یادم نمیومد. عین آدم هایی که حافظه شون رو از دست داده ن و یهو برمیگرده. شب هم بساط کلاس فرانسه رو اوردم پایین که با پدر بخونم و به اون هم تا جایی که یاد گرفتم یاد بدم. املای اعداد تمرین کردم. مادر خیلی سریع از tu t'appelles استفاده کرد و با پدر گفتیم که چطور آدم یاد تاپاله میفته. من از خنده مردم. دوباره مثل هر شب خل وضع شدم و به ترک دیوار خندیدم. پدر کنارم رو مبل خوابش برد.

/ 2 نظر / 14 بازدید
ارغ

جل‍ال جان م. >>...<< × می‌بینم که Ane Brun می‌شنوی. "-: حسّ رضایت دارم از خودم. "-:

تا آخرین لحظه نفهمید؟