گاهی باورکردن سخت است.

یادم نیست چندم بودم -و این کمی ترسناک است- فقط یادم است که در خانه ی میرزای شیرازی زندگی میکردیم و من هنوز با مبحث "فیزیک کروی" آشنا نشده بودم و همچنان دلم میخواست "ستاره شناس" شوم و با فکر کردن به تلسکوپ قند در دلم ابتدا سابیده و سپس آب میشد. به پدر التماس میکردم که برایم بخرد ولی او به دلایلی که یادم نمی آید دائما این عمل را عقب می انداخت و فکر میکرد که دارم همینجوری و از روی جو حرف میزنم -مثل همیشه- ولی تا آنجا که یادم می آید بعد از یک سال تلاش بالاخره روزی رسید که ما جدی جدی رفتیم به مغازه ی آسمان شب و یک تلسکوپ با مدل خیلی بهتر چیزی که من فکر میکردم خریدیم و من باورم نمیشد. یعنی واقعا باورم نمیشد. ته دلم دیگر آن شوق اولیه نبود. درست است که هر شب با هزار بدبختی تلسکوپ را میبردم ایوان یا پشت بام تا ماه -تنها چیزی که در شب های تهران دیده میشود- را تماشا کنم اما خودم متوجه شده بودم که چیزی کم است و انقدر در طی این یکسال اصرار کرده بودم که کفرم درامده بود و به عبارتی خریدنش به میزان قابل توجهی کوفتم شد.

حالا چرا این وسط داستان تلسکوپ را تعریف کردم؟ چند روز پیش مادر به من حرف هایی زد که من حتی در فانتزی هایم هم تصور نمیکردم انقدر که غیر ممکن به نظر میرسیدند. تغییراتی که من شک نداشتم هرگز رخ نخواهند داد. اما وقتی واقعا شنیدم بر خلاف تصور یعنی خوشحال شدن بغضم گرفت و اشکانم را به زور فرو کردم سرجایشان و خودم مانده بودم که آیا این هم مثل تلسکوپ و قضیه کوفت شدن است یا این که بغض از روی خوشحالی ست چون من تا به حال مثل فیلم ها در موقعیتی نبودم که کسی از من بپرسد برای چه گریه میکنی و من بگویم these are tears of joy، به غیر از مواردی که در اس ام اس هایم به کیمیا از اصطلاح ِ :-tears of joy استفاده میکنم و اینجا صرفا به خوشحالی زیاد اشاره میشود و من قطعا هنگام تایپ کردن اشک هایم روی اسکرین گوشی نریخته، خلاصه حدس میزنم که وقتی داری اشک های خوشحالی میریزی دلت نمیخواهد مشت بکوبی تو دیوار و احساس کوفت شدگی نداری خلاصه نتیجه این که من آخر نفهمیدم دردم چیست.

همانطور که بعد کنکور تا همین لحظه همچنان احساس سبکی نکردم و یک وزنه سنگین روی سینه ام است -که التبه لزوما دلیلش کنکور نیست و موضوعش فراتر از این پست است- ؛ البته قطعا صد درصد از ته ترین نقطه قلبم خوشحالم که تمام شد اما قضیه این است که هنوز کامل تمام نشده و شاید به همین دلیل است که روان من هنوز باورش نشده که حداقل قسمت مزخرف و زجر آور تمام شده در غیر این صورت دلیلی ندارد که من از بعد کنکور تا به حال در خواب 3 بار کنکور دادم و یک بار آموزشگاه رفتم.

کاش که زود تر خوشحال شوم و وزنه برداشته شود و باورم شود که آن حرف ها واقعا زده شد و این یک خواب نیست و کنکور تمام شد و درست است که خاله را فقط 4 روز دیدیم ولی من در آینده نه چندان خیلی دور میتوانم به همراهش بروم جایی که پوسترش را به دیوار اتاقم زده ام و نقاشی های ون گوگ را ببینم و غیره و غیره. (گوش کائنات کر)

پ.ن: قالب جدید وبلاگم کراش جدید من است.

/ 4 نظر / 13 بازدید
ارغ

یک. قالب وبلاگت با من ازدواج کنه لطفا در اسرع وقت. دو. فک کنم یادت رفته رنگ اون لینکی که به کامنتا منتهی میشه رو عوض کنی :-؟ هنوز صورتی ه؛ مث قبل. :-؟ سه. زود ببینیم هم رو خاب. :-< چار. این کامنت مطلقا هیچ ربطی به محتوای پست ندارد. :-؟

ارغ

من سه‌شنبه نمی‌یام خاب. :-< اِه :-<<

ميم.

سال كنكور خيلي خوبه. تموم شدنش، شايد چند روز يا چند ماه بعدش خوشحال كننده به نظر بياد ولي يه روزي مياد كه نهايت آرزوت ميشه تجربه ي دوباره ي حسي كه قبل كنكور داشتي! :) پ.ن: من تو محيطي بزرگ شدم كه مهم ترين عادت مردم، چايي خوردنه :دي لذا اينكه از بچگي چايي نخوردم، به نوعي شده مهم ترين ويژگي من! اگه زودتر وبلاگت رو ديده بودم اسم وبلاگم رو ميذاشتم "يه چايي نخور" :دي

ميم.

منظورم اين نيست كه بخواي دوباره كنكور بدي. اصلا! آدما تغيير مي كنن ولي يه چيزي هميشه هست كه البته هر برهه اي مي تونه متغير باشه ؛ هدف! تجربه ي دوست داشتني ما از سال كنكور، نوع برخورد با هدفه نه خود هدف! البته نا گفته نماند كه بعضي هامون بعد كنكور هم به همين روال مي گذرونن زندگي رو! خوشا به سعادتشان :دي