head in the clouds

هر روز، هرروز به یاد لحظه های رَندم از سفر میفتم. دلم تنگ میشه برای آمستردام. برای ناین استریت. برای خونه خاله. برای ظرف شویی روشن کردن اول صبحی و مرتب کردن میز صبحونه برای کمک به خاله. برای قطار. برای دوچرخه دیدن. برای گربه ی همسایه. برای یخ زدن هم حتی. برای دم اسکوئر و میوزیم پلین. برای پاریس ِ بوگندو. برای استیک آبدار. برای قهوه ای که توش نمک خالی کردیم. برای جواب بنژوق گفتن به آدمای غریبه تو هتل.

بعد از دعوای خطرناک و درجه سه باخواهر، شب عید و خنده های ناتمام من و خاله بعد از پیاده شدن از قایق اسلش رستوران فنسی و تلوتلو خوردن و لرزیدن از شدت هیجان و سرما. ( و.؟ :)) )

کنسرت استینگ و پاول سایمن از رویایی ترین قسمت هاش. نشستم فیلمهاشو نگاه میکنم. اشکای قلپ قلپم سر boxer. قبلش تنهایی از یه جای دور اومدن. آدرس که Leendert مهربون دقیق واسمون نوشت تا برسیم زیگودوم. رفتن به رستوران تا خاله اینا بیان. کلیشم موند. یه پرسش قد سه پرس بود.

چقد همه چی غریب و دور به نظر میاد. انگار نه انگار یکی دوماه پیشه. انگار سالها پیش بود. چقد خاطره ها زیادن. چقد همه چیز تغییر کرده. اولین باره که یه مبدا خوب تو زندگیم دارم. یعنی یه اتفاق خوب تعیین کننده ست.

هنوزم کلی افسوس میخورم. که چه جاهایی نرفتیم، چیا نخریدیم، وقتی فهمیدیم با یه قطار میشه رفت برلین (که البته نزدیک بود به جای قطار آمستردام سوارش شیم:)) ) یه روز نرفتیم اونجا.

اینم یادمه. میومدم تو سوارم، همه ی دوستام near که نبودن هیچ، far far away بودن. و ته دلم میلرزید از دیدنش.

این روزا روزای عجیبی ان. خیلی عجیبب. مثل بازی کامپیوتری های استراتژیک شده. تا نرم جلو راه معلوم نمیشه و سیاه ست. منم هی میرم جلو و هیجان زده میشم و بعد میترسم. بعد همه ی اینا دوباره تکرار میشه. هیچ ایده ای ندارم آینده تو آستینش چی داره واسم.

 

وقتی میتونم بگ که اجرای این آهنگو از نزدیک شنیدم. :) :

Fields of Gold

/ 2 نظر / 16 بازدید
n

you're quite obsessed with the past.

سیاوش

آهنگ خوبیه...جز معدود آهنگ های استینگه که به نظرم خوبه...