پراکنده های پاریس

-شب دوم در رستوران استیک معروف، یک لحظه متوجه شدم اینجا شبیه عکسیه که چند ساله کارتشو به دیوار اتاقم زدم، دیوار های قرمز، نورپردازی گرم، نقاشی ای که خودم رو جای افرادش تصور میکردم، دختری که پشت پیانو بود؟ یکی از اون دخترها؟ با خانواده؟ اینجا پیانو نداشت ولی این من بودم وسط یک عکس و یک فانتزی. اینجا بود که یادم اومد کارت دیگه هم که بالای میز تحریرم بود برآورده شده، رودخونه، کشتی ها، پل و برج ایفل در افق، باورم نمیشه چطور این دوتا کارت رو فراموش کرده بودم، دیشب وقتی بعد از دیدن ایفل گم و گور شدیم و پیاده رسیدیم شانزه لیزه تو راهش این صحنه رو دیدیم، با این تفاوت که شب بود و یه جورایی قشنگ تر.

-تا حالا فکر کردید که غریبه ای که از کنارتون رد شد و لبخندی رد و بدل شد could be the one?

-بوی گند متروها. همه جا. احساس بین مردم مشابه احساس بین مردم ایران و متضاد حس بین هلندی ها. نگاه های نگران حاکی از مشکلات. بعلاوه تعصب تهوع آورشون به زبان فرانسوی.

-لوور. باز هم تو ذوق خوردن از نوشته های تماما فرانسوی و تا مرز عصبی شدن پیش رفتن. جمعیت زیاد. راه راه راه. عضلات گرفته ولی ادامه دادن چون "مگه آدم چندبار میاد لوور"8 ساعت و حداقل 12 کیلومتر طبق دیوایس عمو ب. طبقه آخر خلوت. آدم های زیادی پای رسیدن به اینجا رو ندارن. سالن وسط و دراز کشیدن و صندلی و برعکس نقاشی نگاه کردن. آخییش. پسر چینی سمت راست کفششو درآورد. دختری روی صندلی سمت مخالفمون کیفشو گذاشت زیر سرش و مثل ما دراز کشید. پسر بچه ای وارد سال شد و بعد از دیدن همه ما کنار دختر دراز کشید. انقدر خندیدیم که دل درد هم به درد های عضلانی دیگه هم اضافه شد. طبقه سوم لوور جایی برای بنیان گذاشتن حرکت های جمعی.

- پر از کاپل. همه زوج. شاید دلیل درک نکردن رمانتیک بودن پاریس همین زوج نبودن بود.

- من هیچ وقت در پاریس زندگی نخواهم کرد. به درد مسافرت کردن بهش با عزیزانت میخوره. or that works for me i guess.

-کتاب فروشی شکسپیر بهترین جای پاریس. همه خوشگل و مهربون. cozey. گربه. پیانویی که "کوک نداره ولی اگه خواستین بزنین".

- یکم پایین تر از ایفل، موزه مردم شناسی. ماسک های آفریقایی. آهنگ قبایل تو سکشن هاشون پخش میشد و آدم میرم تو حال و هوای دیگه. تو گیفت شاپ سی دی women of Africa توجهم رو جلب کرد. جای گوش کردنش رو پیدا کردم و دکمه رو فشاره دادم. این آهنگ پخش شد و یه لبخند گنده اومد رو لبام. مطمئن بودم که من و این سی دی باهم میریم بیرون.

-فهمیدم خط چشم به چتری میاد. رژ صورتی و آقای کارمند سفورا. از درون در حال ترکیدن از خنده و نبودن کسی که این صحنه رو شاهد باشه. (به غیر از آخرش) در انتها: now you have the perfect lips. ( :)) ) بای ده وی آی باوت ده پینک لیپ استیک اند ایتس ورکینگ فور می.

-"باورم نمیشه پاریسیم" "باورم نمیشه لوور انقد ایکبیریه" "باورم نمیشه سیزده به در شانزه لیزه ایم" "باورم نمیشه" نمیشه.

-چند سال پیش (؟) تو یه پستی همینجا نوشته بودم که کاش بهار یک سالی انقد اتفاقات خوبی بگذره که حداقل نود درصد بشه از بهار های وحشتناک مووآن کرد. این اتفاق افتاد. بعد از برگشتن متوجه شدم که زیر چشمم یکم پر شده و مثل قبل گود نیست. پدر بهم گفت یک لایه بهت اضافه شده و من از خوشحالی مردم. بر عکس خیلی از دخترا خبر چاق شدن برای من خبر عالی هست. بگذریم.

-روز آخر.

 "بچه ها خوش گذشت این چندوقت؟"

 "فکر کنم این سفر جایزه ای بود برای تمام سختی هایی که تا حالا تو عمرم کشیدم"(در حال فرو کردن اشکی که داره میاد بیرون)

 "چقدر دراماتیک!"

همین قدر دراماتیک و واقعی.

-آیا منتظر طوفان بعد از خوشی باشم یا این نویدی ست برای سراشیبی های بیشتر. هرچی که باشه. بزار به آینده فکر نکنیم. هیچ وقت قابل پیش بینی نیست نه اتفاقات خوبش نه بدش.

/ 1 نظر / 8 بازدید
فا

من دو ساله اینجا رو میخونم .از جاهای عمومی هم کلن دوری میکردم تا اینکه بعد چند سال به اصرار دوستام اینستاگرام ساختم.عکسای مسافرتت رو که دیدم خیلی خوشحال شدم و خیلی زیبا بود.بعدنش که اینجا نوشتی خیلی خوب بوده بیشتر خوشحال شدم.امیدوارم همیشه این خوشحالی های بزرگ برات پیش بیاد که بتونی چشمتو رو سختیات ببندی حتی واسه چمد روز و چند ساعت.عادت ندارم ادمهایی که منو نمیشناسن فالو کنم ولی دیدن ه خوشحالیات خیلی خوب ه و خوشحالم میکنه:)