I opened the gate

گفتم بهش همه چیو. که چرا یه ماهه دیر میخوابم، حالم خوب نیست.در حالی که با شصتای دستم بازی میکردم و اشکام میریخت روشون. هنوز لباس عوض نکرده بود. با همون کت و شالگردن و سوییچ به دست نشست و گفت اینجور که نمیشه. به خودت توجه کن جای اون خوبه. از اون حرفایی که خودم هم به خودم میزنم ولی تو عملشون بد بودم. گاهی لازمه این چیزارو از زبون یکی دیگه بشنوی. سه تا چیزو جا انداختم ولی نکته های کلیدیو گفتم. دیروز پیش بینی کرده بودم که قراره nervous breakdown داشته باشم چون زیادی به ظاهر حالم خوب بود. زیادی همه رو مراعات کردم و میگفتم عب نداره یکم دیگه هم صبر کن و همه چی گل و بلبل میشه. همیشه اینجور موقع ها  کمتر از 24 ساعت بعد گندش درمیاد. گند همه ی چیزایی که جمع شده بود و بلند نگفته بودمشون. این سه شب هر شب خوابشو دیدم. دیشب همه بغلش میکردیم و درحالی که میگفتیم تولدت مبارک گریه میکردیم. از اون بغلایی که حالا حالا ها نمیخوام تجربه کنم. دومین چیز اینکه خواستم بگم امسال من دوتا آدم از دست دادم. خاطرات من و مهیا جزء قدیمی ترین چیزهاییه که یادم میاد و من همه ی این سالهایی که نمیدیدمش انگار باهاش در ارتباط بودم. انقد در مورد زندگیش خیال پردازی کرده بودم که واسم واضح و بدیهی بود که یه جایی همین ورا داره زندگیشو میکنه. سومین چیزی که جا انداختم راجع به ترسم بود. اینکه چجوری پریشب تو خواب با وحشت میگفتم من نمیخوام یکی دیگه هم بمیره. اینکه چقدر میترسم چقدر زیاد. خودم حالم از این پستای آه و ناله ای بهم میخوره. باورم نمیشه خیلی جدی وقتی 12 سالم بود و فیلم میدیدم با خودم میگفتم این آدمایی که تراژدی واسشون پیش میداد چه زندگی جالب و خاصی دارن. فک میکردم درد کشیدن کول عه. انگار که برای هروئین بود تو یه داستان باید بیچاره باشی. بنده ریدم به اون ایدئولوژی. نمیدونستم قراره چندسال بعد یکی یکی بمب بیفته تو زندگیم؛ نمیدونستم بعد از دیدن یکی دیگه از همین فیلما و طبق معمول گریه کردن باهاش نه توی فیکشن بلکه تو زندگی واقعی تجربه ش کنم. برای اولین بار تو عمرم قبل از اینکه مادرم یا پدرم رو ببینم که با از دست رفته ای چجوری برخورد میکنن این خودم بودم که باید یاد میگرفتم. دومین آدم و سومین آدم هم باعث نشد یاد بگیرم. شاید هم تقصیر من نیست و یکم زود به این مقوله برخوردم و خب من هم که کلا فوتم کنی وا میرم در مورد افراد ِ مورد علاقه م.

خلاصه همونطور که به کیمیا گفتم امروز نشستم تا گت مای شِت توگدر. که به خودم بگم نمی شه برگشت به گذشته ولی دلیل نمیشه هی مقایسه کرد. باید ادامه داد و لوزر نبود. درحالی که تو تخت خواب بودم داشتم با گوشی سایتای آشپزی رو سرچ میکردم که فردا یه چیز هیجان انگیز درست کنم. بعد که دوش گرفتم به مادر گفتم داره میاد خامه عسل-نون تست بگیره. وعده ای که برای من به مثابه ی بستنی برای بعد بریک آپ عه. آی تینک آیم ردی که از مرحله ی pajamas/sweatpants دربیام.

Miracles - Coldplay

/ 2 نظر / 16 بازدید
ارغ

:* >>>...<<<

TUVW

شست