دوست‌های خانوادگی

یک ساعت را این گونه گذراندم. به زمین زل زدم. به فرش قرمز. به میز عسلی. به دمپایی های افراد رو به رو. بعد با انگشتر دست راستم ور رفتم. جابه‌جایش میکردم. بعد با انگشتر دست چپم. در انگشت های مختلفم میگذاشتمش در مکان های مختلف ِ هر انگشت. داشتم میرفتم رو اعصاب خواهر و از من خواست که بس کنم. بعد روی مانتوی قرمزم که روی پایم بود با انگشت می نوشتم "صورتی کمرنگ". چون رنگ پیرهن یکی از حضار صورتی کمرنگی بود که اصلا به‌ش نمی آمد و بسیار روی اعصاب و روانم بود. سعی کردم به فانتزی هایم فکر کنم. ولی وقتی شانه هایت زیر شانه‌ی دونفر است چون 3 نفر روی مبل دونفره نشسته اند، و باد کولر کفاف جمعیت را نمی دهد، فانتزی هایت انرژی ِ شکل گیری ندارند. به خواهر نگاه میکردم که کلافه‌طور به دوستانش اس ام اس میداد. پایم هم خواب رفت. خیلی ممنون. اذان شد بالاخره. هاله لویا. میتوانیم بخوریم. ساعت های ِبعد عادی شد. سوشالایز کردیم با بقیه. البته وقتی 3 گروه سنی با علایق کاملا متفاوت در اتاق جای میگیرند تاپیک ایجاد کردن سخت است. ولی من کاملا دترمایند بودم که تاپیک ایجاد کنم چون واقعا حوصله ی آپشن دوم که بازی کردن با کارت های "اونو" بود، را نداشتم. نمیتوانستم بگویم که آخرین باری که این بازی را کردم 3 سال پیش با خود آنها بود. موفق هم شدم. به من بد نگذشت خلاصه. دوست‌شان دارم به عنوان دوست ِ خانوادگی. احساس تعلق میکنم. به عنوان کسی که از منبع فامیل به طرز فقیرانه ای برخوردار نبوده و نیست. اگرچه زیاد باهم رفت و آمد نداریم و احتمالا در آینده کمتر هم خواهد شد اما اسم های آنها بیشتر از اسم های نوه و نتیجه های میلیاردی ِخانواده پدری یادم میماند.

P.s: شغل من در خانواده مترجمی‌ست. حرف اعضا را به طور زیگزاگی برای طرف مقابل ترجمه میکنم. شغل شریفی‌ست. ولی درآمد ندارد.

P.S: Things That Stop You Dreaming

/ 3 نظر / 3 بازدید
محمد

متوجه شدم مترجم هستید .چون از کلمات غیر فارسی زیاد در متن استفاده کردید [چشمک]

ارغ

اینجانب به مهمانی‌های کسل‌کننده‌ی خانوادگی/دوستان خانوادگی هم غبطه می‌خورم حتّی. اینجانبان -اینجانب به‌اضافه‌ی خانواده- حتّی دوستِ خانوادگی نیز نداریم در اطرافِ خویش. هق‌هق.

ش.

خانواده‌ی‌ما کلّاً نه‌نفره‌ست. من، پرنت‌ز، گرندپرنت‌ز، دوتا خاله، یه‌دایی و زن‌ش. همین. «بقیه»ای درکار نیست. پی‌نوشت. البته، دوست‌خانوادگی هم نداریم. چون -شکرِخدا- والدینِ‌بنده پتانسیلِ دوست‌یابی در محلّ‌کار رو ندارن -سرتِ بنداز پایین، برو کارکن و برگرد خونه‌ت. حواس‌ت به‌کار باشه. رفیق‌بازی آخروعاقبت نداره. فقط حقوق‌تُ بگیر و هیچ‌حرفی هم نزن- . تنها خاطره‌ای که از دوست‌های خانوادگی دارم، یکی از همکارای‌بابام بود که با زن‌ش -که انگار با دیدن‌ما پنیک کرده‌بود- اومده‌بودن خونه‌مون، که پس از اهدای یک‌فقره شومبوس‌گومبولی به این‌جانب، یه‌دست لیوان زشت زردرنگ هم به‌مون دادن که هنوزم داریم‌شون و دارن تهِ کابینت خاک می‌خورن.