در آستانه سال آخر (لی لی لی)

یک. امروز بالاخره منبع صدای دیوانه کننده را کشف کردم. بعد از چک کردن لامپ، لپ تاپ، کشو، زمین، گربه سان، ساعت و سلامت روانی خودم که در شُرُف ِ نابودی بود، فهمیدم که وقتی کولر روشن است و در ایوان باز (ایوان سر بسته‌ست بای ده وی، فکر نکنید چرا کولر روشن ولی در فلان bla bla) یک صدای سوت مانند ظریفی ایجاد میشود و نه در حدی هست که بتوانی با آن کنار بیایی و نه انقدر آروم که،خب بتوانی با آن کنار بیایی؛ صرفا در حدی که سلامت روانی انسان را موقع کتاب خواندن به چالش بکشد.

دو. دیشب خواب زامبی ها را دیدم که به تهران حمله کرده بودند و ما به ولایت پدری فرار کردیم و آن ها خیلی مهربان و لاولی بودند - یکی از نکاتی که ثابت میکند خواب بود- بعد ها که گفتند همه چیز خوب شده، برگشتیم خانه و گربه سان ِ دلبند را در خرابه ی خانه یافتیم و کلی فیلم هندی؛ در نهایت خانوادگی در یگی از شُعب شهر کتاب بودیم، طبقه دومش، ناگهان آدم بده ی داستان آمد و وسط زمین را ترکاند تا ما بیوفتیم تویش، ما هم در آغوش یکدیگر کنار گودال منتظر بودیم بمیریم که از خواب پریدم. شجاعتم در خواب قابل تحسبن بود. جانم را فدای این و آن میکردم. پایان حماسی ای داشت.

سه. فکر میکنم قبلا گفته ام، آشپزی را دوست دارم و از برنامه های بعد کنکورم این هم هست که آشپزی یاد بگیرم، (#مانیکا) اما وقتی دوران امتحانات و درس ِ جدی میرسد خیلی بیشتر دلم میخواهد آشپزی کنم. پس از کنکوری شدن، همینطور که حدس میزدم، مانیکای درونم پروبال گرفت و از آن جایی که دکتر چیز های بسیار زیادی را منع کرده برای خوردن، کورسوی امیدم این است که غذاهای هیجان انگیزی که فاقد آن مواد باشد را کشف کنم. البته کشف واژه ی بزرگی ست اینجا ولی بیخیال. این هم عکس ِ پنکیک های کج و کوله اما خوشمزه ام که در اینستاگرام گذاشتم و دلم میخواست همه ی دنیا بدانند که: I made these babies

چهار. هفته ی قبل تبدیل به سگ هاری شده بودم که همه را گاز می گرفتم. رحمی نداشتم. حتی خواستم پستی بدهم و دیدم بیشتر چس‌ناله است تا پست و پیشنویس اش کردم. تمام متلک هایی که معمولا در گوشه ذهنم می آید اما هیچ وقت بروز نمیدهم را بیرون هل میدادم. در نتیجه تنها کسی که با او گل آویز نشدم، پدر بود آن هم چون خانه نبود و هر شب تقریبا کشیک بود. از آن جایی که خودم میدانستم هار شده ام، این هفته با گفتن " ها ها میدونین چرا من هفته پیش هار بودم؟ " و آوردن ِ دلیل ِ " چون داشتم ادبیات میخوندم و سرعتم توش خیلی پایینه" همه خیلی راحت راضی شدند و گفتند که اینطور. این هم از امتیازات کنکوری شدن است. هنوز نمیدانم شاید واقعا دلیل هار بودنم ادبیات بود. شاید نه. وات اور.

پنج. تا به حال جراحی دندان عقل را دو هفته لفت دادم. امیدوارم همینطور وقت ها را کنسل کنم تا خود دندان ها غیب شوند. هر 4 تایش را باید جراحی کنم چون جای کافی ندارند و دارند جای بقیه را تنگ میکنند. عوضی ها.

شش. این دفعه دو آهنگ میگذارم. یکی آهنگی که اگر آب میوه ی شادلی از آن با خبر شود میتواند اسکی کند و از آن در تبلیغش استفاده کند و بنده با گوش دادنش توهم توانایی در رقص پیدا میکنم (Glad You Came) و دیگر آهنگی که اولین روز که شنیدمش گذاشتمش روی repeat و عین شخصیت های افسرده ی بیچاره دراز کشیده روی تخت گوش میدادمش و تو کل روز کار مفیدی ازم سر نزد. و خیلی وضعیت خنده داری بود خلاصه. (Girl From The North Country)

من یک کنکوری ِ خوشحال با استعداد هاری هستم.

/ 4 نظر / 8 بازدید
نگین

این قالبت خیلی خوبه :د آلیس در سرزمین عجایبو دیدی؟ شخصیت کلاهدوز:د گفتم شاد اون دوخته باشه :پی

ح

یه ذرّه دیگه بگذره، تو ئم به مهتا می‌رسی آ. 8->

ناهید

جلال ببین بمیر ما اینجا دو تا آدم گشنه هستیم که دلمون از اون پنکیک ها خواست و تو مسئولی :(((((((((((

ارغ

ترنج ترنج :-" عکس پنکیکات نمیاد چرا؟ :-"