توضیح تفضیلی ِهوای مرگ

شاید مشکل من با پاییز از لحاظ جغرافیایی باشه. هر سال که بارون میاد و من تو خیابونم عموما اول به این فکر میکنم که الان بارون چقدر اسیدیه. یا اینکه ترافیک الان چقدر وحشتناک تر شده. و چندتا از ماشینا دارن تصادف میکنن. در درجه‌ی بعد تازه به این فکر میکنم که حالا نفس بارون خوبه ولی تهشم اونقدری که باید احساس ِ رمانتیکی بهم دست نمیده. از لحاظ درسی هم که پاییز یعنی سگ‌دو زدن. امیدوارم از سال بعد این قضیه آخر بهتر باشه. اینکه واسه کار مورد علاقه‌ت سگ‌دو بزنی خیلی قابل تحمله نسبت به شرایطِ تکراریِ امسال و سالای قبل. (درسته امسال درسا اوکی ان ولی نفس ِ کنکور سر جاشه)

دلم میخواست تو هوای بارونی با آرامش تمام رو برگا خش خش کنم و برم یه کافی هاوسی جایی بعد یه خواننده ای که هنوز خیلی معروف نشده ولی صدای خیلی خفنی داره بخونه و تهش همه باهم بخونیم you don't have to be in the Army to fight in the war و بخندیم و یه هات چاکلت بخورم (که برخلاف همه‌ی هات‌چاکلت هایی که تا حالا تو کافه خوردم منو دچار حالت تهوع نکنن) بعدم که دارم میام بیرون و شال و کلاه میپوشم مردم یه جوری بهم نگاه نکنن که انگار من تو چله‌ی تابستون اینجوری لباس پوشیدم و بدونن بعضیا رینیتِ وازاموتوز و سینوزیت دارن و به عبارت ِ خودمونی‌تر سرمایی هستن. 

:-بی‌اعصاب :-تنفرازایران :-تنفرازتنفرازایران :-فانتزیِ اپلای :-تناقض

p.s: اعتراف میکنم رفتن خاله و دوباره ندیدنش تا حداقل یه سال بعد و امتحان ِ تشریحی فردا از کتاب ِآشغال "کارگاه هنر" در بی اعصاب بودنم تاثیر مستقیم داشته.

/ 2 نظر / 4 بازدید
مل

از اسم ش معلوم ه چنگ ی به دل نمی زنه این کتاب! منُ یاد حرفه و فن میندازه :| راستی پرسیده بودی، تو منو نخواهی شناخت؛ ولی چون اخیرن خیلی سلبریتی شدم ظاهرن و به هر کی گفتم "تو منو نمیشناسی" بهم گفته "اسمتُ شنیدم اتفاقن" و ضایع م کرده، محض محکم کاری می گم که من شفیعی هستم - خوشبختم! [دست دادن]

نگار

آیا من تنها کسی َ م که واقعاً کارگاه هنر ُ دوس داره؟ :))