تحول ِ یک فرد 17 منهای 9 روز ساله

پریشب من متحول شدم. میدونید زمان خیلی خیلی ارزشمنده ولی خیلی وقت ها افرادی مثه من به جای اینکه از زمان استفاده کنن، زمانو مصرف میکنن. حتی تو مصرفم خوب عمل نمیکنن. به جای اینکه مثل سوپ جوی مامان ِ کیمیا، با صبر و طمانینه قاشق قاشق بخورن و لذت ببرن (البته همیشه که لذت بخش نیست زندگی، به طور میانگین عرض کردم)، مثل لیوان آب صرفا سر میکشن بالا و در نتیجه بدون اینکه بفهمیم چی شد زمان میگذره. از قصدم نیست ها. زمان هایی مثل الان (البته با درجات کمتر) بوده که من گفتم از فردا فلان. یا وای زمان و بعد از چند روز دوباره تبدیل شدم به مصرف کننده. 

برای شروع در تحولم، امروز صبح رفتم بالاخره کتاب های کنکور هنر خواهرمو ازش گرفتم و باید بگم "زیادن"! ولی لذت بخش. من واقعا خوشحال میشم راجع به سینما و فلان کارگردان بدونم تا دونستن معادلاتی که دوست ندارم، و چون قرار نیست مهندسی یا همچین چیزی بخونم کاملا به درد نخور. یا حتی ترجیح میدم مواد استفاده شده تو سرامیکو بدونم تا شیمی آلی و شکل فضایی ِ مولکول ِماده ی داخل سرامیک. (الان لازمه به خودم یادآوری کنم که هنوز یه سال دیگه در انتظارمه در رشته ریاضی)

کار مفید بعدیم کار کردن روی نقاشی ایه که طرح اولیشو دقیقا پارسال تابستون کشیدم و در تکمیلش نهایت و کمال ِ گشادیمو به اجرا گذاشتم. خیلی هم خوشحال. از پیشرفتش راضیم. با وسواس دارم روش کار میکنم. اگه در نهایت چیز خوبی شد، میفرستم به سایت ِ cgart.ir. اگرم نشد بیشتر روش کار میکنم تا بتونم بفرستم. (توضیحات: نقاشی توسط قلم نوری کار میشه تو فتوشاپ)

کار مفید بعدیم که البته واسه من نفع زیادی به همراه نداشت واقعاً، رفتن به شهر مردگان (یافت آباد) بود برای گشتن به دنبال "مبل مهمونی" برای خونه ی جدیدمون ملقب به "خانه سبز". دلیل اینکه چرا بهش میگیم "سبز" رو در آینده مفصل تر توضیح بدم شاید. در این حد بدونید که دلیل کاملا سطحیه و واقعاً رنگ ِ سبز تو قضیه دخیله. از قضا 90 درصد دوستان ِ مرفه ِ بیدرد ِ بازاری بعد از 3 میبندن و در نتیجه ما با ساختمون های غول آسای بانک ِ پاسارگاد و بازار های مبل کرکره پایین و در حال ساخت و در بینشون چند تا فسقل مغازه رو به رو شدیم.(اشاره به شهر مردگان) البته در این حد مفید بود که بفهمیم "همون ساعی بهتره" و منم نفع معنوی ای که کردم همراهی مادر بود که جدیدن به دلایل نا معلوم حساس و گناهی شده و منم به همون دُز و شاید کمتر سگ و پاچه گیر.

خلاصه. من 9 روز دیگه میرم توی 17 سال. (شت) و دائماً از همه میشنوم که چقد همه این سالها رو حدر دادن و میگن قدرشو بدونید و ... . پس چرا که نه؟ نمیخوام مثه مجری های برنامه های نوجوان شبکه 5 که نمیدونم هنوزم میده یا نه صحبت کنم؛ استفاده کردن هم منظورم این نیست که صب تا شب چک کنی که این کار مفیده یا نه. با دوستا رفتن بیرون هم مفیده. فیلم دیدنم مفیده. کتاب خوندن و خوردن و خوابیدن و بلاگ آپیدیت کردن و توییتر و فیسبوک سر زدن و ... هم اَخ نیست. ولی به شرطی که هر کدوم به اندازه باشن. من خودم هنوز در تلاشم که اندازه ها رو تنظیم کنم.

ما میتونیم :-دست های مشت شده در آسمون و شنلی که تو باد تکون میخوره، یا حداقل من میتونم :-ایضاً  

دو تا سناریو دارم میبینم در پیش رو : 1. مدتی بعد میگم من خیر سرم این پستو دادم! 2. تونستم :-دست های مشت شده در آسمون و شنلی که تو باد تکون میخوره و اسپات لایت هم به قضیه اضافه شده

P.s: عنوان از لحاظ تکنیکی غلطه ولی who cares?

P.S: آهنگ ِ مرتبط ( :)) ) : Suddenly I see

/ 9 نظر / 10 بازدید
st

سلام وبلاگت عالیه. nnراستی یه سری به وبلاگم بزن.نظرولینکم یادت نره.

مُحسن

اون موضوع استفاده بهینه رو میتونی راحت حل کنی، باید چهارچوب تعیین کنی برای خودت تو این سن و وقتی رسیدی به اون اهداف میگی استفاده خوبی کردم! ولی وقتی بدون چهارچوب باشه هرچقدرم تلاش کنی بعدش میگی باز کم گذاشتم! یه دو سه روز قبل تو فکر کنم تولد خواهرمه:د و کماکان خوشابحالت برا اینکه با لذت درس خواهی خوند.

حانیه

عه جلال! تولدِ مامانِ منم پونزدهمه! خیلی به این فک میکنم که چی کار کنم واسه استفاه ی بهتر از وقت؛ و یه چیزی که دلم خــــیلی می خواد اینه که "دو بار" زندگی کنم! +لایک به تشبیهِ موجود در پاراگرافِ اول. ++لایک به خانه ی سبز. +++لایک به کلِ پست. :)

حانیه

راستی "هدر".

نرگس

خيلي خوب بود. من مصداق بارز پاراگراف يك توئم. لعنتي! آقا خب... :-" من به انگيزه‌ي گفتنِ "حدر" نه، "هدر" نظرا رو باز كردم. :(

حانیه

نرگس! :پی راستی زهرا می خوای طراحی صنعتی بخونی؟

شیما

یکسری قسمتاشو فهمیدم که وجودتا راضی بودم ازش و یکسری هارو نفهمیدم ولی بازم به قول دوستان (!)‌هو کرز ؟؟[لبخند]

حانیه

زهرا این جائم تولدت مبـــــارک! :] :*