الآن.

رژ ِ قهوه ای (معروف به رژ ِ ومپایری) نشونه خوبیه. وقتی میزنمش که خیلی رو یه کاری فوکوس شدم و یکم هم استرس دارم واسه همین طبق عادت لبمو میکنم، اگه رژ ومپایری رو بزنم یعنی حواسم به خودم هست و میتونم خودمو جمع کنم پس میزنمش که لبمو نجات بدم، در حالت هایی که نمیزنم بعد از خون اومدن و قاچ قاچ شدن میفهمم که داشتم لبمو میکندم و کار به ویتامین آ میرسه.

تازه یه حس وینتجی هم داره که به فانتزی هام تعلق داره البته نه به واقعیت های زندگیم.

نوستالژی هم داره که نمی دونم چرا ولی منو یاد لوازم آرایش خاله قبل از رفتنش میندازه با بوهاش. کتابخونه ش. خونه مجردی ِ اسکندری. حتی اون جعبه بیسکوئیت قهوه ی گرجی روی اُپن که فقط خدا میدونه چرا انقد با وضوح یادمه حتی بوشونو.

خیلی چیزا تو ذهنم رخ داد این چند وقت، ولی دیگه نه علاقه و نه نیاز به تشریح کردنشون ندارم و تصمیم گرفتم راجع به الآن حرف بزنم و الآن ِمن تو کاغذکاهی، کنته، مداد ب8، محوکن، ذغال، گچ و رژ ِ ومپایری خلاصه میشه.

در این نِوادای بی سریالی، دل رو به دریا زدم و سریال outlander رو دانلود کردم که فقط تا حالا 3 قسمتش اومده، تا حالا که دوست داشتنی بوده، آهنگ تمش بازخوانی ِ یه آهنگ فولک اسکاتلندی و بسیار قشنگه که هیجا نیست فعلا و یه آدم تنگی مثل من رفت و ویدئوی تیتراژ رو گیر اورد و کانورتش کرد به آهنگ که بتونه هزار و پونصدبار گوشش بده.

شما هم گوش بدین (skye boat song) و لذت ببرین و بعد برید سریالو ببینید. سیریسلی. برید ببینید! هیچ کس ندیدتش که راجع بهش باهاش حرف بزنم! #دسپرت

/ 3 نظر / 17 بازدید
behnaz

[لبخند] یه جورایی خوب بود خوشال میشم به منم سربزنی[چشمک]

پدرام پاک

یه هفته ای می شه که وبلاگتون رو می خونم، انگار رئالیسم زندگی و ذهنتون شبیه حال روز سابقم و همچنین ایده آل ذهنیمه، که دو سه سالی می شه ازش خبری ندارم. خوندن نوشته هاتون حس نوستالژی و امنیت می ده. ممنون.

پدرام پاک

خودشم :))