اشکها و لبخندها

۱۳-۱۴ سال قبل، توی خونه‌ی شهرک دانشگاه، همون موقعی که مهیا بود و مغازه‌ی مروارید کیش، خاله‌ی دانشجو هم با ما زندگی میکرد، همون موقع که با کامپیوترش و توی اون مانیتورهای برامده‌ش بازی هرکول ریخته بودیم، یه فیلمی هم میدیدیم که از ویدئو کلوپ اجاره شده بود، -اشک‌ها و لبخندها- . تا سالها نمیدونستیم اسم واقعیش چیه. ولی آهنگ هاشو زندگی کردیم، روی نوار ضیط کرده بودیمشون و اجراشون میکردیم. ۱۴ سال بعد، توی خونه ای خیلی دور از شهرک دانشگاه، دوباره جمع شدیم، به جای ویدئو و تلویزیون برفکی، لپ تاپ بود و کابل اچ تی ام آی وصل به اسمارت تی وی، قبل از اینکه خواستیم فیلمو پلی کنیم، موقعی که صحنه‌ی کوه ها اومد، همه داشتبم میخندیدبم و گریه میکردیم، عمو بهروز داشت میرفت و خاله با اینکه زود قراره بره پیشش گریه‌ش گرفته بود، ما هم از گریه اون به طور زنجیروار گریه مون گرفته بود. یادآوری شده بود که خاله هم یه هفته دیگه میره دوباره. درد هممون فاصله و خاطره بود. اینکه کاش این جمع شدن ها همیشه انقدر راحت بود. و شاید فکر کردن به فانی بودن این لحظه های خوب. به یاد آوردن تمام اشکها و لبخندهامون.

So Long, Farewell 
Edelweidd

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳٩٥
تگ ها :