این حسو معمولا بسته بندیش میکنم میزارم تو یه گنجه گوشه مغزم. از قسمت موتیویشنش استفاده میکنم. به جاش میشینم پای کارام. خوشحالم چون رشته مو دوست دارم. کلی آرزو دارم. کار کار کار. ولی خب آدم خسته میشه گاهی. وقتی تمام انگیزه های محرک زندگی آدم به -رفتن- ختم شه همه چی موقتی به نظر میاد. مثل ظرف و قاشق چنگال یه بار مصرف که از الان میدونی قرار نیست زیاد ازشون استفاده کنی. حساس تعلق ندارم. این خیابون این دانشگاه این اتاق همه شون از الان برام تبدیل به یک نوستالژی شدن. حالا رفتن؟ کی گفته به اونجا احساس تعلق بیشتری دارم؟ تصور میکنم خودم رو به جای اینجا در خیابان فلان شهر و فلان کشور. قطعا اونجا از خیلی لحاظا راحت ترم ولی حس تعلق؟ نمیدونم. تنها چیزی که مطمئنم ازش اینه که من به اینجا تعلق ندارم. من مال اینجا نیستم. اینجا مال من نیست. and it hurts like hell. 


  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :