You’re wherever you can be

یادم میاد یه روزی بود بعد مدرسه که مادر گفت نمیتونه بیاد دنبالم و حتما آژانس بگیرم، من هم خدای آکوردنس، رفتم و تو اتاقک دم در از خانمی خواستم زنگ بزنه. زنگ زد و من نشستم منتظر، سکوت. منظورم از سکوت، سکوت مرگ آور بود. یه ده دقیقه ای گذشت. سکوت داشت نفسمو بند میورد، خیلی جدی رو قفسه سینم احساس سنگینی کردم، میخواستم یه چیزی بپرسم، شاید اینکه آیا میدونه ماشین کی میرسه یا نه. ولی احساس کردم صدامو از دست دادم. یکی از ترسناک ترین لحظات زندگیم بود. نمیتونستم منبع تولید صدارو تو خودم پیدا کنم، انگار که باید برای در باز کردن فکر کنم که باید چیکار کنم و یادم نیاد چیزی به اسم دستگیره وجود داره، از طولانی ترین دقایق بود، تیک تیک تیک و من داشتم مطمئن میشدم که لال شدم، یادم نیست تهش چیشد، یا ماشین اومد و من گفتم خدافظ یا خودم تصمیم گرفتم برم بیرون منتظر شم (و خودمو از کرمچاله ی سکوت نجات بدم) و خدافظی کردم.

چرا یاد این افتادم؟ دیروز بعد مدت ها یه رمانو شروع کردم و امروز نشستم تمومش کردم، بعد از کنکور یه سری رمان نصف و نیمه رو تونستم بخونم، منی که کتابو شروع میکردم تا تهشو باید میرفتم تا صب، فک کردم خاصیت داستان خوندن رو از دست دادم، و اعصابم خورد بود از این قضیه. همچنین مدت هاست میام اینجا و میخوام بنویسم ولی دچار پنیک اتک میشم، تنها چیز هایی که تو ذهنم میومد غذایی که اون روز خوردم و ساعت خوابم بود، چیزهایی که واقعا ارزش نوشتن ندارن مگر اینکه بخوام از وضعیت لایف استایل خودم وبلاگ تغذیه درست کنم (با پیام اخلاقی ِ چطوری لاغرمردنی شوید)، یک ماه ونیم دیگه 19 سال کامل میشم و میرم تو 20 سال، و هربار بهش فک میکنم پلکم میپره، چون کلی کار واسه انجام دادن هست، کلی چیز باید یاد بگیرم، کلی مسئولیت جدید، دغدغه های جدید، blah blah blah.

در مورد پایان ترم یک باید بگم که meh. حرف بیشتری ندارم. فقط meh. اگه استاد های تن لش عزیزم زودتر نمره ها رو بدن میتونم دقیق تر نظراتمو بگم.

Chez Keith Et Anita

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :