یه روز طولانی

داشتم از ماشین پیاده میشدم یه دختر جوون داشت میرفت یهو عقب عقب اومد خم شد از تو باغچه ی کوچیک کنار جوب یه چیزی برداشت و رفت. یه گل رز صورتی که چندتا گلبرگش افتاده بود.
نا خودآگاه لبخند به لبم اومد.این چیزای کوچولو واقعا آدمو خوشحال میکنه ، هنوز کسایی هستن که از تو جوب یه گل پژمرده رو میبینن و عین پناه دادن به یه یتیم با عشق برش میدارن.

 

P.S : شاید باورتون نشه ولی ما اگه راه افتاده بودیم رسیده بودیم اصفهان! رفتیم چک آپ دندون پزشکی اون ور شهر در اوج ترافیک ، 4 و نیم راه افتادیم 9 شب رسیدیم خونه! عمق فاجعه رو میتونین بفهمین الان؟ سفر درون شهری که چه عرض کنم!

P.Ss : همچنان به فکر چیزای رو اعصاب ِ بی اهمیت میفتم و اعصابم گند میخوره!

P.sS: و همچنین دیدن قسمت یازده سیزن 7 هَو آی مت یور مادر در ترافیک اتوبان صدر آخراش باعث شد بلند بگم هییییی!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :