ـ

این که یه چیزی که باهاش سرکردی تموم شه. اون حس ِبعدش.

مثه وقتی که رامونایی که بچه بودم عاشقش بودم تموم شد ، خوندن جلدای قطور آنشرلی رو تموم کردم و به صفحه ی آخرش رسیدم  ، بعد از دیدن آخرین قسمت فرندز و مثه وقتی که وبلاگ مورد علاقم نویسندش گفت دیگه نمیخوام بنویسم .

این حس تئمیم پیدا میکنه به چیز مسخره ای مثل پاک شدن ناگهانی کل book mark هام تو این گوگل کروم ِ از خدا بی خبر که اشکمو دراورد (به عمق فاجعه پی ببرید) ، تا چیزای بزرگتری که امیدوارم as late as possible تجربه‌شون کنم!

 

 یه خلاء.

P.S : فور ده لاو آو گاد ! :|

P.sS: خیلی وقتا ، خـــیلی وقتا به این فک میکنم  که آیا من که به فلانی فک میکنم اونم به من فک میکنه؟ در این حد که یادش باشه وجود داشتم هم کافیه! این یه نفر میتونه بهترین دوست 5 سالگیم باشه که اعتقاد دارم آب شده تو زمین یا اون یکی که تو عکس ِ دسته جمعی کنارم ایستاده و تنها چیزی که یادمه اینه که میدونم اسمش ارشیا بود و ازش بدم میومد و....!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :