آخرین روز

روز آخر مدرسه باید خاص میبود

یعنی مثلا دپ باشی که چرا سال تموم شد یا خیلی شاد باشی که تابستون شوروع شد

من از لحاظ روانی تو دسته ی دوم قرار میگرفتم و قرار بود همچین روزی میداشتم!‌:

"من با زنگ گوشیم بیدار میشم مثل همیشه کارامو میکنم لباس میپوشم

میرم سر میز با آرامش کوفت میکنم و به اطرافیانم گوش زد میکنم که زود باشن!

بعد میرم مدرسه و امتحان میدم بعد یه حس دپی منو فرا بگیره که درسته که تابستون تموم شد ولی  دلم واسه یه سری تنگ میشه و اشک تو چشام جمع میشه و با همه خدافظی میکنم و زنگ میخوره و میرم خونه! بعد میرم خونه یه حس عجیب دپ قاطی با سرخوشی دارم بعد یواش یواش تابستون شورو میشه "

ولی چیزی که اتفاق افتاد هیچ شباهتی به این نداشت

من با زنگ گوشیم پا نشدم مامانم صدام کرد . پاشدم دیدم تو حال کارگاه نجاریه و بابام از این ور به اون ور میره و خواهرم همون وسط رخت خواب پهن کرده بود و به دستاش که چسب قطره ای روش ریخته بود نگاه میکرد! آخه امروز "ژوژمانشون" بود!

(تو دانشگاه چیزی تو مایه های نمایشگاهی از کل کاراشون تو ترم) خلاصه نگو این دو تا تا صب بیدار بودن.

به همین دلایل مثل همیشه بابام منو نمیرسوند بلکه مامانم این کارو کرد.

خلاصه رفتم مدرسه. اگه منو بشناسید در جریان بودید که جزوه ی اجتماعیم که امتحانشو داشتم گم شده بود و من دو هفته عزا اعلام کردم. بعد تو ذهنم تصور کردم که صبش یکی میاد میگه دفترت پیش من بود.بعد همینجور تصور کردم که فک کن مراقبم معلم فیزیکم باشه و من برم بهش التماس کنم که منو ننداز.

اصولا طبق قوانین متافیزیک ِ زندگی من چیزایی که تصور میکنم "معمولا" یا اتفاق نمیفتن یا برعکس ش اتفاق میفته ولی این دفه زد تو خاکی!

دقیقا همین اتفاقات افتاد که حوصله ی تعریفشو ندارم . یعنی من صب امتحان ترم دوم ِ اجتماعی که ٧٠ درصدش از جزوه بود و ضریب ٣ هم داره واسه اولین بار بعد یه ماه ظرف ٢٠ دقیقه جزوه خوندم. بعد درحال خود زنی بودم که دیدم مراقبم معلم فیزیکمه همونجا خش شدم گفتم هیییییییییی اون گفت چی شده واسش کفتم خلاصه بهش گفتم خانوم منو نندازین و من افتادم ؟ و.... که گفت نه یادم نیست...فک نکنم ایشالا که نیفتادی {با قیافه ی :دی } بعد من تو دلم گفتم با تشکر از دلگرمی شما و امتحانو شورو کردم

و زود تر از همه تموم کردم دیدم چرا هیشکی نمیده؟ شیش دور چک کردم آخر گفتم بزار یه بار من اولین نفر باشم که ورقشو میده! خلاصه جمو جور کردم و دادم و اومدم پایین و پرنده پر نمیزد و صب کردم و بچه ها اومدن و ساعت ١٠ شد یعنی وقتی که میان دنبالم

اومدم خیر سرم خدافظی کردم سریع با رفقا. یکیشون گفت اا راستی شاید من دیگه نبینمت (این یک فرد صمیمیه!) سریع بغلم کردم تو دلم گفتم داره زر میزنه! کلی جا ما دعوتیم که همو میبینیم و رفتم بیرون . از هیچ کی خدافظی نکردم چون گفتم ما که قرار همو تو تابستون ببینیم چه کاریه!

ظهر تو کلاس زبان فهمیدم که شاید یکی از دوستامو (که گفته بود شاید دیگه نبینمت) دیگه نبینم! :| احتمال ۵٠ درصد مدرسشو عوض میکنه و تو اون دعوتا نمیتونه بیاد و اینا.

البته نمیشه که هیچ وقت دیگه نبینمش ! ولی پایان ِ تلخی واسه یه "آخرین روز" بود!‌:|

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠