برگا و کلاغ

داشتم بر میگشتم خونه از کلاس دیدم یه مادر بود و دو تا بچش داشتن تو پیاده رو میرفتن. یکیشون انگار تازه راه رفتن یاد گرفته بود خیلی کوچولو و با مزه بود. پاش رف رو یه برگ خشک ذوق کرد مامانش بهش گفت آفرین آفرین دو تایی ایستاده بودن و مامانه بهش برگ نشون میداد و اون لگد میکرد.

صحنه ی خیلی قشنگی بود شاید خیلی ساده ولی قشنگ بود.

گفتم ما اولین بار چجوری برگ لگد کردیم؟ چرا از این کار خوشمون میاد؟

آها یه کلاغ ِ روانی هم بالا سرم بود خطری ، سرمو خم کردم سریع رد شم از زیرش اون احمق فک کرد من اونو میخوام اذیت کنم عین اسب از جاش پرید دو تایی سکته کردیم پس افتادیم

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠