کتاب!/اردیبهش ِ شولوغ پولوغ!

این آهنگ ِ sale el sol ِ شکیرا هس؟ خیلی ریتمشو دوس داشتم ولی نمیدونستم چی میگه! :د رفتم لیریکسشو با ترجمه دیدم خیلی خوشم اومد مخصوصا این جمله :

Cuando menos piensas sale el sol | When you least expect it, the sun rises

خیلی واسم امید بخش اینا بود :) خوشم اومد :)

چیزه..این رمان ایرانیا هستن؟ :-& من دو سال بیشتر بود که دست به کتاب ایرانی نزده بودم یعنی یه چیزایی خونده بودم که تا آخر عمرم متنفر شدم از کل ِ‌آثار! (صورت مسئله رو پاک کردم)

جدیدا احساس کردم رمان ِ زرده خونم پایین اومده اومدیم ازین کتابا خوندیم!‌:د البته من یکیشو که البته خودش 700 صفه بود دهنم صاف شد ظرف دو سه روز! تو مدرسه؛خونه

خلاصه بالاخره تموم شد! آدم احساس میکنه داستان ِ کلی خوبه ولی انگار نویسنده هه عقده ای بوده!! مخصوصا اول داستان شخصیت اول (دختره) خوشگل بود پولدار همه چی داشت همه دوسش داشتن در حدی که آدم حالش بهم میخورد ولی بعدا که  دیگه زیاد قیافه هارو توصیف نمی کرد و کلا همه چیو خیلی بهتر بود!

اینجوری میکرد مثلا :‌" آنجا خیلی بزرگ و زیبا بود!" تو اول راهنمایی اگه همچین چیزی تو انشامون بود معلم انشامون میکردمون تو دیوار! خلاصه ضعفای این تیپی و عقده ای ای (!) خیلی داشت ولی برای تنوع چیز خوبی بود.

و از اون جایی که من به شدت آدم ِ لاو هپی اِندینگ ای هستم چون خوب تموم شد،خیلی خوب بود! وگرنه کتابو میرفتم میکردم تو حلق ِ نویسنده! دیدین؟ انگار خواننده بیکاره! مثلا 700 صفه بخون بعد شخصیت اول ماشین بهش میزنه میمیره!! اصن این آدمایی که پایان های اینجوری رو دوس دارن درک نمیکنم!

یه نکته ی جالب دیگه تو کتاب...اه یادم رفت چی میخواستم بگم!!

احساس میکنم تمام اتفاقات دنیا تو اردیبهشته! کارگاه/نمایشگاه کتاب/تولد دوستم/روز نجوم/خرید!!/امتحان

آقا من چن قسمت شم؟ من اگه فردا نرم نمایشگاه کتاب اسم خودمو میزارم باقالی!

و تولدم باید برم! و همچنین فرداش پارک زعفرانیه! من میــتونم! مامانم همراهیم میکنه و بابام کاملا خوشحال و شاد میگه اصن خودم میرسونمت!

بعله بــعله!

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠