ترس از آن دارم..

ترس از آن دارم که دگر روزی به این شکل نبینم
گر بینم به آن روشن و زیبایی نبینم
نبینم بلبل ، آواز میخواند روی شاخه ی انگور
نبینم سکوت آن روز آفتابی که مرا در بر می گیرد
یا نوای دلاویز خدایم را
ترس از آن دارم که مردم دگرباره در این ظلمت و جهل بیفتند
گر بیفتند تا قیامت کس نتواند چراغ دلشان روشن کند
ترس از آن ترسی دارم که گه گدار به وجودم آید
گر آید ، خدا داند که کی به بیرون برود
ای کاش برود ...

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها : شعر ، من