cast your troubles into the sky

 

 

Lucky

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

We were so good together

تنها خوبی این همه درد جراحی دوتا دندون عقل باهم اینه که وقتی کیسه آب یخو چسبوندی به صورتت و داری از درد اشک میریزی درحال خوردن موز له شده، مادر میگه راستی دخترم واسه یه بچه ای هم دعا کن، میگم کی، میگه نمیدونم بچه یکی از آشناها تصادف کردن الان تو کماس ایشالا خوب شه تو هم دعا کن،
-من که امیدی ندارم
-ولی من امید دارم
و بعد اشکای درد قاطی ِاشکای "من دیگه امید ندارم" میشه. کسی هم نمیفهمه. با آهنگ متن دعای جوشن کبیر.

مثل دوتا دوست خیلی خوب که از هم اشتباهی دور افتادن.

12 - 3 AM

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

You’re wherever you can be

یادم میاد یه روزی بود بعد مدرسه که مادر گفت نمیتونه بیاد دنبالم و حتما آژانس بگیرم، من هم خدای آکوردنس، رفتم و تو اتاقک دم در از خانمی خواستم زنگ بزنه. زنگ زد و من نشستم منتظر، سکوت. منظورم از سکوت، سکوت مرگ آور بود. یه ده دقیقه ای گذشت. سکوت داشت نفسمو بند میورد، خیلی جدی رو قفسه سینم احساس سنگینی کردم، میخواستم یه چیزی بپرسم، شاید اینکه آیا میدونه ماشین کی میرسه یا نه. ولی احساس کردم صدامو از دست دادم. یکی از ترسناک ترین لحظات زندگیم بود. نمیتونستم منبع تولید صدارو تو خودم پیدا کنم، انگار که باید برای در باز کردن فکر کنم که باید چیکار کنم و یادم نیاد چیزی به اسم دستگیره وجود داره، از طولانی ترین دقایق بود، تیک تیک تیک و من داشتم مطمئن میشدم که لال شدم، یادم نیست تهش چیشد، یا ماشین اومد و من گفتم خدافظ یا خودم تصمیم گرفتم برم بیرون منتظر شم (و خودمو از کرمچاله ی سکوت نجات بدم) و خدافظی کردم.

چرا یاد این افتادم؟ دیروز بعد مدت ها یه رمانو شروع کردم و امروز نشستم تمومش کردم، بعد از کنکور یه سری رمان نصف و نیمه رو تونستم بخونم، منی که کتابو شروع میکردم تا تهشو باید میرفتم تا صب، فک کردم خاصیت داستان خوندن رو از دست دادم، و اعصابم خورد بود از این قضیه. همچنین مدت هاست میام اینجا و میخوام بنویسم ولی دچار پنیک اتک میشم، تنها چیز هایی که تو ذهنم میومد غذایی که اون روز خوردم و ساعت خوابم بود، چیزهایی که واقعا ارزش نوشتن ندارن مگر اینکه بخوام از وضعیت لایف استایل خودم وبلاگ تغذیه درست کنم (با پیام اخلاقی ِ چطوری لاغرمردنی شوید)، یک ماه ونیم دیگه 19 سال کامل میشم و میرم تو 20 سال، و هربار بهش فک میکنم پلکم میپره، چون کلی کار واسه انجام دادن هست، کلی چیز باید یاد بگیرم، کلی مسئولیت جدید، دغدغه های جدید، blah blah blah.

در مورد پایان ترم یک باید بگم که meh. حرف بیشتری ندارم. فقط meh. اگه استاد های تن لش عزیزم زودتر نمره ها رو بدن میتونم دقیق تر نظراتمو بگم.

Chez Keith Et Anita

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

Summertime Lashness

The Psychiatrist Is In

~کپی رایت عنوان متعلق به حان. (سو آن پوینت)

~آهنگ از فیلم God Help the girl که امروز دیدم و فیلم گوگولی ای از آب درومد با آهنگاش.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
تگ ها :

 

مال ِ : Esther Gomez

Prosthetic Love

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

head in the clouds

هر روز، هرروز به یاد لحظه های رَندم از سفر میفتم. دلم تنگ میشه برای آمستردام. برای ناین استریت. برای خونه خاله. برای ظرف شویی روشن کردن اول صبحی و مرتب کردن میز صبحونه برای کمک به خاله. برای قطار. برای دوچرخه دیدن. برای گربه ی همسایه. برای یخ زدن هم حتی. برای دم اسکوئر و میوزیم پلین. برای پاریس ِ بوگندو. برای استیک آبدار. برای قهوه ای که توش نمک خالی کردیم. برای جواب بنژوق گفتن به آدمای غریبه تو هتل.

بعد از دعوای خطرناک و درجه سه باخواهر، شب عید و خنده های ناتمام من و خاله بعد از پیاده شدن از قایق اسلش رستوران فنسی و تلوتلو خوردن و لرزیدن از شدت هیجان و سرما. ( و.؟ :)) )

کنسرت استینگ و پاول سایمن از رویایی ترین قسمت هاش. نشستم فیلمهاشو نگاه میکنم. اشکای قلپ قلپم سر boxer. قبلش تنهایی از یه جای دور اومدن. آدرس که Leendert مهربون دقیق واسمون نوشت تا برسیم زیگودوم. رفتن به رستوران تا خاله اینا بیان. کلیشم موند. یه پرسش قد سه پرس بود.

چقد همه چی غریب و دور به نظر میاد. انگار نه انگار یکی دوماه پیشه. انگار سالها پیش بود. چقد خاطره ها زیادن. چقد همه چیز تغییر کرده. اولین باره که یه مبدا خوب تو زندگیم دارم. یعنی یه اتفاق خوب تعیین کننده ست.

هنوزم کلی افسوس میخورم. که چه جاهایی نرفتیم، چیا نخریدیم، وقتی فهمیدیم با یه قطار میشه رفت برلین (که البته نزدیک بود به جای قطار آمستردام سوارش شیم:)) ) یه روز نرفتیم اونجا.

اینم یادمه. میومدم تو سوارم، همه ی دوستام near که نبودن هیچ، far far away بودن. و ته دلم میلرزید از دیدنش.

این روزا روزای عجیبی ان. خیلی عجیبب. مثل بازی کامپیوتری های استراتژیک شده. تا نرم جلو راه معلوم نمیشه و سیاه ست. منم هی میرم جلو و هیجان زده میشم و بعد میترسم. بعد همه ی اینا دوباره تکرار میشه. هیچ ایده ای ندارم آینده تو آستینش چی داره واسم.

 

وقتی میتونم بگ که اجرای این آهنگو از نزدیک شنیدم. :) :

Fields of Gold

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

The spring days of my life

قراره یکم کمتر سخت بگیریم. کمتر اُورتینک کنیم. بیشتر عمل کنیم. دلو به دریا بزنیم. جوونی کنیم و به کودک درون بیشتر از والد درون گوش بدیم. به آدمای جدید وقت بدیم. (البته همه ی این نتایج بعد از به شدت اورتینک کردن به وجود اومدن و هرروزه در حال نقض شدنن.) به جای اینکه به ناراحتی بعد از تموم شدن اتفاق احتمالا خوب در آینده فکر کنیم به خود اتفاق خوب فکر کنیم.

#تلقین

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →