پدیده‌ای به نام سفر

وقتی که هواپیما داشت بلند میشد یک هیجان خوبی تو دلم بود، از نوع وای داریم میریم بالا نبود از نوع داریم میریم بااالااا! بود و حس شهربازی داشتم، همه چی کوچیک و کوچیک تر میشن، ماشینا نقطه میشن و آدم به فکر میکنه که کسایی که سوارشن از این نقطه هم کوچیک ترن. هتل همیشه برام حس قیلی-بیلی داره. حس قیلی-بیلی چیه؟ شبیه همون حس پروانه تو دل داشتن، خوابیدن زیر آسمون پر ستاره، یا برای من اساس کشی به خونه‌ی جدید و مخصوصا شب اولش و حفظ کردن مختصات جدید وقتی چشماتو باز میکنی. توی هتل، تخت ها به طرز گول زننده ای راحت تر، ملافه ها سفید تر، محیط جدید، ویوی دریای اینجا یا ویوی پاریس که یک خیابون معمولی و غیر توریستی بود مهم نیست، بودن در یک جای جدید منو شگفت‌زده میکنه. اینکه آدم میتونه صبح در یوسف آباد باشه، شب توی یه جزیره یا شب تهران باشه و صبح توی یک رستوران محلی تو یه قاره‌ی دیگه. فکر میکنم روزی که دیگه دلم با این چیزا قیلی-بیلی نشه به طور رسمی پیر شدم. (یا دِد اینساید)

-چقد نمیام اینجا، حرفم نمیومد، نه که حرفی برای زدن نباشه. میدونید منظورم چیه دیگه.:))
-اومدیم ریلکس شیم مثلا. هشتگ فشارکاری هشتگ ۲۰ سالگی سنگین وارد شد/ تابستونمون شکل تابستون بزرگا بود یکم به لحاظ علافی نکردن
 -خواستم آهنگ اتچ کنم ولی اسپاتیفایم دچار عن‌بازی شده نمیتونم برم توش :| 
-سالگرد شماره ۲ش رسیده و گفتن حال و هواش لازم نیس.  

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها :