Where Art Thou?

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

Listen to the wind

به طرز احمقانه و بیرحمانه ای همه چیز ِاین هوای سرد داره منو یاد همه چیز میندازه. اگه از نزدیک منو میشناسید متوجهید که به طور خیلی فریکوعنتلی یک آه میکشم بعد شما میگید چی بعد من میگم این مگس منو یاد این انداخت که تو هلند هیچ مگسی نبود، شما هم میخواد منو بزنید، ولی عفو کنید، لت می واک یو ترو، به پوتین هام نگاه میکنم و خانوم فروشنده ی استایلیش میاد جلوی چشمم که انگاری دورگه آفریقایی بود و موهای فرفری تو هواش بلوند، چقد دلم میخواست ازش عکس بگیرم که طبعا روم نشد؛

تو جیب ژاکت سورمه ایم بلیت متروی پاریس جا مونده بود، تو بارونی م تستر عطری که خریدم و رد رژ قرمز روش چون از وقتی به دستم رسید همه ش بوش میکردم میچسبوندم به لب و دماغم، عطر مردونه ی من، اولین عطری که برای خودم خریدم؛

تمام باد های سرد رو با بادهای سرد هلند مقایسه میکنم، تمام ابرهای بارنده، تمام چتر ها؛

یه روز نشسته بودم پی کار و زندگیم و یهو یه صحنه ای از روتردام چنان واضح اومد تو ذهنم که انگار طی العرض کردم، داشتیم از خیابون رد میشدیم، یه مجسمه ی عجیب و بزرگ شبیه به شکل هواپیما اون سمت خیابون بود و یه کافی شاپ خیلی بزرگ پشتش، به دور از باد های آدم-هل-دهنده، داخلش یه سری آدم نشسته بودند و قهوه ی همیشگیشونو میخوردن، خیلی معمولی. مثل لمیز ما. نمیدونستن یکی داره از این پشت تمام این لحظه های معمولی شونو رو تو مغزش حک میکنه.

حقیقت امر اینه که قسمتی از من تو اون سفر جاموند، قسمتیم تغییر کرد، و این-تِرمز-آو-ریلیشن-شیپ، هلند اکس بویفرند منه که آیم استیل این لاو ویت. 

نه فقط خود هلند ها. مغزم متوجه شد که جای دیگه هم هست برای احساس تعلق داشتن، جایی که خونه ی خاله ای میتونه باشه که لباس تمیزاشونو تا کنی بزاری رو تختشون، ظرفای شام دیشب و صبحانه رو بزاری ماشین، بخندی و بخندی و غم هاتو به طور مقطعی فراموش کنی. غم هایی که حتی قبلا نمیدونستی وجود دارن.

Possumhaw - Joseph Lemay

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

seriously

از کمترین کارهایی که میتونید در حقم بکنید اینه که وسط حرفم نپرید. یعنی فقط کافیه حرفم تموم شه (مخصوصا وقتی دارم با هزارتا شوق و ذوق حرف میزنم)، بعد یادتون بیفته که فلان کلمه شمارو یاد فلان مملکت انداخته و عه فلانی کی اپلای کرد رشته ش چی بود در غیر این صورت و من لیترالی در وسط جمله م پاز میشم و نورون های مغزیم با مخ میخورن تو دیوار و به شکل خشم در میان و بعد عمرا ادامه ی حرفم رو نمیگم و پشیمون میشم که چرا من با دقت به حرف همه گوش میدم و حتی اگه ری اکشن منطقی ای نباشه که میدونم نیس ولی حقیقتا حس خیانت بهم دست میده. خیانت به شخص خودم و به داستانی که داشتم تعریف میکردم و نورون های مغزی حاوی پیام ها که خوردن تو دیوار.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :