بروکلین زندگی کنیم میشه؟

اگر در تهران، یک توریست دیدین که خیلی قشنگ بود، محاسن خرمایی رنگ داشت و لباساش از کاتالوگ در اومده بود (یا از بورد ِ favorite man style ِ من در پینترست)، از این بوتای چرمی پاش بود که اولاشو شل میزارن، یه دوربین رو گردنش بود سریعا به من خبر بدین، بیام بدزدمش بیارمش بزارم تو طاقچه نزارم کس دیگه ای داشته باشتش. واقعا درست نیست. کیمیا هم شاهده و هم نظر. ارجاعتون میدم به فرندز اون قسمتی که فیبی و مانیکا یه هات گای رو دوست داشتن و طرف تصادف کرد رفت تو کما و این دو سرش دعوا داشتن و دیالوگ هایی از قبیل ِ i bet he's a lawyer و ... . واقعا اگه خیابون نبود و تو مغازه ای چیزی بود من با تمام آکوردیم حاضر بودم باهاش صحبت کنم. هعی. بله. اگر در دنیای فیکشن بودیم کریمخان رو با پوستر های "Looking for hot guy" پر میکردم به همراه اسکچ های چهره ش البته. در دنیای واقعی کریمخان پر از عمله هایی هست که کریپی هستن و تیکه میندازن. من اعتراض دارم. دیشب خواب دیدم که شهر بهم ریخته و مردم گروه گروه شدن و همو میخوان بکشن. من یه اسب چوبی با چاقو واسه خودم درست کرده بودم و روش تعداد آدمایی که میمردن رو علامت میزدم، یه بار حمله شد و من سریع اومدم فرار کنم و اسبم جا موند. کلی ناراحت بودم و بعد همه دوستا و خانوادمو گم کردم و فکر میکردم مردن، یه خانواده ای که با ماشین داشتن میرفتن یه جای امن منو سوار کردن و اینجا ها درحالی که کادر خوابم کاملا سینمایی بود و در فریم من پنجره ماشین و قطرات آب روش بود خوابم تموم شد. میشه گفت فیلم تموم شد. به قول کیمیا پایانش هم خوب بود حتی، یکم باز. نه خیلی. گفتم که پس فردا فیلمشو ساختن بدونین خواب من بوده در ابتدا. واقعا بعد چنین خوابی آدم دلش میخواد در طول روز کار خاصی کنه؟ دود آی جست سروایود فرام عه دیزستر! سه شب قبل هم خواب دیدم تو یه گروه اکتشافم و رفتم غواصی و باید تا عمق زیادی میرفتم پایین تا چیزی رو از worm-hole (که در واقعیت فرضیه ای تو نجوم هست) بگیرم. تو خواب کلی حال کردم که چقد خوب نفس گیری کردم و اصلا اذیت نشدم. بعدش هم با گروه رفتیم یه بیابون طوری که میگفتن مس ـش خیلی زیاده و خطرناک و سرطان زاست و اونجا هم باید نمونه ای چیزی برمیداشتیم. آدم واقعا تو زندگی واقعیش ناامید میشه بعد از بیدار شدن از اینا. نه که دنبال هیجان باشما. بنده غلط بکنم. هربار که هیجان شدید دلم خواست یکی افتاد مُرد. صرفا تضاد زیادی هست بین ِ من ِ جلبک و موقعیت های کم در زندگی واقعیم تا خواب هام. اینجور میشه که بنده راضی ام به دوثانیه دیدن ِ هات گای. اصلا اگه بیشتر از 2 ثانیه میشد باید شک میکردی که واقعیت داره یا اینم در دنیای موازی داره رخ میده.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :

so what next?

بعد از یک سال و 4 ماه کنکور هنر به پایان رسید. آخ چقد امروز هوا خوب بود. همه ی برگا و قطره های بارون پر انرژی بودن. با کلی حس خوب رفتم سر جلسه.
این ده مین تایم، تا آخرای بهمن بنده عملا بیکارم. میتونم هر وقت خواستم برم بیرون و برگای زرد رو ببینم و این هوا رو نفس بکشم.هرچی دلم میخواد بکشم نه چیزایی که سنجش دوست داره. آخ. :-قند تو دل سابیده شده
فقط پدر از الان میخواد واسه من کار پیدا کنه علاف نباشم.خدا رحم کنه وقتی بهانه ی کنکور داشتن دیگه نیس.:)):-س
همه میگفتن این بازه بهترین زمان زندگیتونه، هنوزم باور ندارم بهترین زمان زندگی باشه ولی خیلی قشنگ تره.
دیشب از بدترین شبا بود و با قرص و بهارنارنج خوابم برد اونم 3 صب، ولی امروز خیلی قشنگه. کاش که شب نمیشد و من تو خلسه ی عصر جمعه پاییز طلایی م میموندم.
پاییز. یکی نوشته بود آدما وقتی عاشق پاییز میشن که بزرگ میشن، نمیدونم از کجا اومده، ولی رابطه من و پاییز از این لاو اند هیت ها بود. از اینها که تو زیادی حرص میخوری سرش و جوش میزنی و در نهایت عاشقش میشی. پاییزو اولین باره دیدم. یعنی اولین بار بود که کله سحر تا عصر مدرسه و کوفت نبودم و قشنگیارو دیدم. ولی احساس میکنم امسال خود پاییز قشنگ تره. این همه برگ زرد داشتیم ما هرسال؟ خیلی قشنگن به خدا. بعد زمین خیس که میشه این برگا چشمک میزنن قشنگ. آسمون آبی تره. کوها معلوم تر و سفیدن. خلاصه اینکه تو امتحان عملی، یه گوشه ی کادر که خالی بود جای اینکه کوچه بکشم، یه شاخه درخت آوردم و برگای زردی که دیده بودم رو کشیدم همزمان به طور ناخودآگاه آهنگ Golden leaves تو مخم پلی شد. خیلی خوشم میاد از این خاصیت. به هرچی فک میکنم آهنگ مرتبط باهاش ته ذهنم پلی میشه همیشه. آهنگش غمگینه درست، اون شبی هم که تنها موندم پیش مامان جون تا دایی رو یه روز بیشتر ببینم از ناراحتی اینکه فردا میره باهاش دو ساعت گریه کردم درست، ولی تو سالن امتحان، سکوت واقعی بود و این آهنگ تو ذهن و مداد رنگی نارنجی و زرد تو دستم بود و پر از آرامش. کاش همه امتحانا عملی بودن و تو همشون میشد برگ زرد جا داد.

دم خونه امروز صبح ، قبل از بستن بند کفش حتی :-محشور

خدا پدر مادر اسپاتیفایو بیامرزه. گوش کنید به این آخه: From Eden

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
تگ ها :