I want to save their light

همه ی بدبختی ها از اونجا شروع شد که من سایمن و گارفانکل رو پیدا کردم و بعد شنیدم که گفتن:

"Can you imagine us years from today? sharing a park bench quietly.. how terribly strange to be seventy..."

من هم شروع کردم به خیال پردازی و همه چیز تو آینده گل و بلبل بود و همه پیر میشدن و نوستالژی میزدن به کودکی. بعد از سری اتفاقاتی که نیازی به دوره کردنشون نیست، این جمله خیلی واسه من ترسناک شده. دیگه نمیتونم با قطعیت آینده رو تصور یا حتی حالت بندی کنم. اینه که وقتایی که خیلی بهم خوش میگذره، مثل 29 آبان 93 که شماها خونه من بودید، با اینکه یه طبقه کیکم خراب شد و با اینکه چندتایی تون نبودید و جاتونم خیلی خالی بود، لحظه ها انقد خوب بودن. انقد خوب بودن که باعث شن نصف شبی (یا دم صبی!!) برم آهنگ God Only Knows رو دانلود کنم و گوش کنم و معده درد بگیرم حتی که نکنه آینده باز بهمون نارو بزنه، باعث شه باز اُلد فرندزو بزارم و باهاش به مثابه ی نوحه عر بزنم.

من هیچ وقت یادم نمیره داد زدن این آهنگو با شماها، با اینکه من نصفه اولش داشتم از خنده میمردم و از نصفه دوم بهتون پیوستم.

آخ چقد من خوشبختم که شماها رو دارم. آخ. کریس میگه، آی لاو یو سو، سو ماچ ایت هرتس. همون.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

In the lonely hour

من ِ 6 ساله با منِ 18 ساله چقد فرق کرده؟ هردومون عاشق نقاشی کشیدن و مخصوصا نشون دادنش به بقیه هستیم و اگه تعریفی که در نظر داریم نشنویم بغضمون میگیره. هردومون عاشق نون و پنیریم. فرقی نداره چه موقعی از روز.نون لواش رو خالی خالی با لذت میخوریم. توی نون باگت خیلی با ارزشه و اگه کسی جداش کنه ناراحت میشیم. هردومون خیال بافیم. هردومون وقتی کفش نومونو اولین بار میپوشیم تمام مدت پاهامونو نگاه میکنیم. اون موقع کفش قرمز براقی که همیشه آرزوشو داشت، الان کفش جیری که خاله بهم داده. یادمه یه بار شاید ظهر جمعه همه خونه بودن و تو آشپزخونه دور اون میزناهارخوری سفید پلاستیکی و من زودتر غذامو خوردم و اومدم تو هال. دراز کشیده بودم رو مبل و داشتم فکر میکردم که چرا انقد پاهام گندن. از آشپزخونه صدای خنده اومد و من احساس کردم جاموندم و یادمه همون جا گریه م گرفت که چرا بدون من دارن میخندن و من نمیدونم دلیلشو. خودم رو یه دختر تنها تصور کردم که در تنهایی به دور از خانواده غوطه وره و پاهاش گندن. الان هم وقتی صدای خنده از پایین میشنوم اول خوشحال میشم و بعد ناراحت همراه با بغض که اون لحظه رو از دست دادم. اون موقع هم عاشق این بود که خانوادگی باهم برن چیتگر و وقتی میرفتن تمام مدت دلش پروانه ای بود از نوع پروانه های خونه ی جدید؛ الان هم دلش میخواد ولی خواهرش مثل خواهربزرگای mean تو فیلمای تینیجری میگه با خانواده بیام چیکار؟من کار دارم. اون موقع هم با این که مهیا رو داشت تو موقع های خیلی ناراحتی بالششو بغل میکرد و فک میکرد تو اون لحظه تنها دوستی که درکش میکنه این بالش و آقای جورج ـه. الان هم بعضی وقتا بالشو تو دستش مشت میکنه و با سر شیرجه میره توش و حس میکنه تنها محرم رازش بالششه ولی میدونه که ناشکریه و سریعا به خودش میگه که خفه شه. اون موقع هم بدترین کابوسش از دست دادن عزیزانش بود. نصف شب از خواب میپرید و میرفت پیش مادر که مطمئن شه نفس میکشه و بعد که مادر بیدار میشد میخزید کنارشو یواشکی گریه میکرد. الان دیگه خیلی وقته خواب ِ مرگ کسی رو نمیبینه ولی هر روز به فکرشه. انقد تا نوک دماغش حسش کرده که دیگه لازم نیست تو ضمیر ناخودآگاهش باشه. تقریبا هفته ای یه بار خواب مراسم تارا رو میبینه و به مامانش دلداری میده. چندروز پیشم خواب ِ مهیا رو دیده بود و صداش یادش اومده بود. تو خواب کاملا باورش شده بود که مهیا زنده ست و پیدا شده و هی بغلش میکرد، حتی کیمیا و بقیه دوستاشم بودن و بهش تبریک میگفتن. هنوزم همون قد دراماتیکه. هنوز سکانس آخر مری پاپینز بغضش میگیره. اون موقع نمیدونست چرا ولی الان خوب میدونه. اون موقع هم دوست داشت تولدها جدی گرفته شن. بدش نمیومد تولد بگیره ولی نمیدونست میتونه. عادت کرده بود به کیک پرتقالی ِ مادر و دو سه تا بادکنک ولی بعضی سالا هم تو فیروزکوه با دایی و خاله و اون یکی دایی و مامان جون اینا و حسابی احساس خوشبختی میکرد. اونقدر که حاضر شه به خاطرش جوراب شلواری خرسیه که میخارونه رو بپوشه. الان چندسالی هست که دیگه به لحاظ تکنیکی نمیشه همه ی این جمعو باهم داشت و تا آخر عمر حسرتش به دلش میمونه که وقتی میره فیروزکوه تصمیم بگیرن دایی اینا تو اون اتاق بخوابن، ما پذیرایی، خاله اینا اتاق عقبی و... و آخر شب صدای تلویزیون ِ بلند باباجون و خروپف آدما خاطره ساز شه. عوضش امسال یه سری دوست داره که انقد دوسشون داره حد نداره. یه کیمیا داره که خیلی حرفه ای فانتزی مبنی بر سوپرایز تولدو براورده کرد و باعث شد جای خالی ِ همه ی تولدهای مزخرف ِ بعد از 6 سالگی تا حدی پرشه که هرسال به طور دفالت انتظار گه ترین تولد دنیا رو نداشته باشه و حداقل فک کنه عوضش 18 سالگی خوب بود. اون موقع اینترنت نبود. اگرم بود نمیدونست. بعضی وقتا که کار خاله با کامپیوترش تموم میشد میرفت هرکول یا پو بازی میکرد. الان بدون اینترنت میزنه به سرش. انقد وابستگی زیاده که خودش واسه خودش یکم متاسف میشه. ولی خب. وقتی شیش سالش بود مدل موهاش مثل رامونا بود. عادت داشت میرفت جلو آینه مادر و با قیچی چتریاشو کوتاه میکرد که نتیجه معمولا کاملا کج و فاجعه بار بود. موهای ریخته شده رو هم به جای اینکه بریزه سطل پشت عطر و لوازم آرایش ِ رو میز قایم میکرد که کسی نفهمه. الان بعد مدت ها دوباره چتری داره و یاد گرفته چتریاشو بدون گند زدن خودش کوتاه کنه و این دفعه انقد طبیعی اینکارو میکنه که واقعا کسی نمیفهمه.

هنوز به پایان خوش اعتقاد داره. شکل و شمایلش تغییر کرد تو این بین. 10 سالش بود که فهمید چیزایی که از زندگی میخواست امکان نداره رخ بدن و بدجور ضربه خورد، ولی بعد یادگرفت چیزای جدیدتری بخواد که بشه به دست آوردشون. چیزای خیلی بزرگتر. چیزایی که تو یه کلمه بهش میگیم خوشبختی.

Real Love - Tom Odell

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :

The memory's fading

در مرحله ی "چیزهای زیاد برای گفتن ولی نمیدونم از کجا شروع کنم" هستم.

Hey
Put the cellphone down for a while
In the night there is something wild
Can you hear it breathing?
And hey
Put the laptop down for a while
In the night there is something wild
I feel it, it's leaving me

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳
تگ ها :