درود بر لیلی آلن

برای همه ی بیشعورهایی که در کلاس و خیابان و فامیل و غیره ملاقات کردیم و در آینده ی نزدیک تو دانشگاه قراره همو ملاقات کنیم.

-برای شروع هم کتاب بیشعوری رو خریدم امروز.( ترجمه ی asshole no more) به شما هم پیشنهاد میشه.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

she said i will shine on you

یه بار اتفاقی تو برنامه ی ِDoctors دیدم که راجع به خواب و تعابیر ِ علمیش حرف میزد. یه دکتری بود که میگفت بدن ما تو خواب میخواد بهمون بفهمونه چشه. چه از لحاظ جسمی چه روحی. هیچ عنصر و اتفاقی تو خواب بی معنی نیست. مغز انسان حقیقتا شگفت انگیزه. اگه علاقه و استعداد تجربی داشتم میرفتم نوروساینس. از اون موقع به خواب هام با یه دید دیگه نگاه میکنم. همش دنبال نشونه م. یه جور ماجراجویی تو خودمه. بعضی وقتا هم ناراحت کننده. مثل اون دفعه که بعد اون روز خسته کننده خواب دیدم میخوام تو یه نمایش نقش مری پاپینز رو بازی کنم و اگه مری پاپینز رو دیده باشید به قسمت ناراحت کننده ماجرا پی میبرید. این چند وقته هم مثل همیشه خوابای خل و چل خودمو میبینم. منتها متوجه شدم تو همشون رد پای تارا هست. یه بار با مامانش تلفنی حرف زدم، چندبار اعلامیه شو دیدم، شمعشو دیدم، منتها همش گوشه ی خوابم بودن. یعنی محوریت نداشتن. ولی باعث نمیشد فراموششون کنم، یه بار بود که الان فکرشو میکنم خواب نسبتا ترسناکی بود و بهتره نگم. ولی قضیه اینه که من فکر میکردم حالم خوبه. ولی چرا شب دیر میخوابم؟ منی که عاشق خوابیدنم و تا اشاره کنم همین الانم میتونم بخوابم هی بیدار میمونم انگاری که اگه بخوابم تموم میشه همه چی. نه یه شب نه چند روز، چند هفته ست که با اینترنت مست کردم و همش دارم ذهنمو منحرف میکنم بدون این که خودم بدونم. من آدم گشادی هستم و بودم درست. ولی به غیر از کلاس از خونه نرفتم بیرون با این که موقعیتش هست همش. خلاصه اینکه دیشب فهمیدم که مغزم میخواد بگه خوب نیستی و اونطور که فک میکردم "i have made my peace with it" نیست. زندگی نباتی اخیرم بهم ثابت کرده. خلاصه اینکه فقط خودمم و خودم که این وضعو تغییر بدم. خوشم نمیاد از این پست ها. ولی همینی که هست. فاک به همین خوش نیومدن اصن. اینجا نگم کجا بگم؟

-چندسال پیش نوشته بودم نسبت به نور چه حسی دارم. به طرز ترسناکی این آهنگ حق مطلب رو گفته. به طرز ترسناکی:

 Shine

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

سالنه مثل فرودگاه بود تارا.

 

If I lay here
If I just lay here
Would you lie with me and just forget the world?

Forget what we're told
Before we get too old
Show me a garden that's bursting into life

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

And you give yourself away

تارا هرچقدر فکر میکنم میبینم موندنت خیلی خودخواهی بود واسه ما. اون همه درد شیمی درمانی. همینجوریش هم امسال رو صندلی چرخ دار بودی بیشترشو حالا که میگن به مغزت هم رسیده بود معلوم نیست چه آسیبایی میدیدی. راستش از وقتی شنیدم تو کما هستی به دلم افتاده بود که رفتنی هستی. آخه منطقیش این بود. که تو راحت بشی. وقتی همه داشتن واست دعا میکردن من به طرز نفرت انگیزی هیچ امیدی نداشتم که "معجزه" رخ بده. و منی که امسال هرشب واسه سلامتیت دعا میکردم تو این چند روز که به لحاظ منطقی بیشتر نیازه به این کار، فقط یکبار به خدا گفتم که هرچی صلاحه بشه. از همون چند روز پیش جوری گریه کردم که انگار اون موقع خبر فوتت رو شنیده بودم. حتی یک استتوس زدم که "خالی ام از اعتقاد به معجزه" ولی بلافاصله هایدش کردم که یه وقت نگن چرا نفوس بد میزنی و خب ته دلم امیدوار بودم که من اشتباه کنم. ولی خب. میدونی چی بیشتر از همه میسوزنتم؟ اینکه امسال، به خاطر کنکور لعنتی ندیدمت. و تا میخواستم ببینمت رفتی بیمارستان. منو میبخشی؟ ولی خوبیش اینه که الان میفهمی چقد زیاد دلم میخواست ببینمت. وقتی عکساتو میدیدم چقد زیاد حسودی میکردم که پیشت نیستم. وقتی فهمیدم تو هم خونه خانوم.ک بودی ولی من نمیدونستم که بیام، چقد سوختم. تارا یادته اتفاقات مدرسه رو کاریکاتوری میکشیدیم؟ میدونی چندتا نقاشی ازت دارم؟ اینا هیچی. تارا من هیچ خاطره ی بدی ازت ندارم. به خدا الکی نمیگم. تنها خاطره ی ناخوشایندم اینه که یه بار احساس کردم لبخندت واقعی نیست و چیزی اذیتت میکنه ولی نگفتی. تارا زمستون یادته اومدم با سرویست خونتون که با مریم بریم بیرون؟ هیچ وقت اون روز یادم نمیره با اینکه خیلی معمولی بود. تو اتاق نارنجیت بودیم واسه اینکه وقت کشی کنیم واسم the hobbit گذاشتی با کیفیت خفن. فک کنم گفتی داداشت دانلودش کرده. بیسکوییت و آب میوه هم واسم آوردی. یه ذره آکورد بودیم نه تارا؟:)) فک کنم الان اینم فهمیدی تارا که من نه ارباب حلقه ها رو دوست داشتم هیچ وقت و نه هابیت، منتها تو رو در بایستی گفتم آره آره و درسته فقط 10-20 دقیقه فیلمو دیدیم ولی واسم صد سال گذشت:)) بعد با مریم رفتیم کافه ی موزه زمان نشستیم تو حتی ولی وقتی منو رو دیدیم تو و مریم گفتین پاشیم بریم خیلی گرونه:)) منم که ته خجالت اینجور بودم که زشت نباشه؟ ولی کشوندینم به هرحال. بعد رفتیم موزه سینما کافه ش. تارا فک کنم چیزی که سفارش دادی میلک شیک توتفرنگی بود چون یادمه صورتی بود. بعد مریم کلی راجع به دانشگاه حرف زد و تو کلی هیجان زده شدی. میخواستی دکتر شی آخه. بعد هی میگفتی من میترسم از کنکور. گند میزنم و من هی بهت فوحش میدادم که من مطمئنم رتبت عالی میشه و همیشه درست عالی بوده. هیشکدوم به خوابم نمیدیدیم که تو چند ماه بعدش بفهمی نباید راه بری و مدرسه رو هم باید تعطیل کنی. اون روز اون پلیور یقه اسکی بافتنی رو پوشیده بودم تارا یادته؟ میدونستی اون روز اولین و آخرین بار بود که پوشیدمش؟ بسکه من گرمایی ام آخه. حالا خاص ترم شد. اون روز برف هم میومد. هممون خوشحال بودیم و پر از امید. دلم میخواد اون روز رو بزارم آخرین باری که دیدمت نه دفعه بعدش که برای خداحافظی اومده بودی مدرسه و هممون غمگین و منزجر از سرنوشت بودیم.

تارا من همیشه تورو با خنده هات یادم میمونه. تو و ساغر یه قابلیت داشتین، سر چیزای بیخود باهم دعوا میکردین ولی حتی دعواهاتون هم خنده دار بود، مثل پروژه فیلم عکاسی مون.:)) پر صحنه است تو ذهنم که داری سر ساغر داد میزنی نور خورد!!! و من داشتم خنده هامو میخوردم. از مسخره ترین و معمولی ترین اتفاقات انقد موقعیت های خنده دار ایجاد میکردین که همین که آدم کنارتون وقت میگذروند دو دقیقه بعد از خنده دل درد میگرفت. مثل چند سال پیش اون شب تو اردوی یزد. شب هوای تمیز آسمون صاف تو حیاط هتل تو کافی شاپش رو این تختای قهوه خونه طور نشسته بودیم، یه زوج کنارمون بودن که خیلی lovey-dovey بودن و شما ها شروع کردین اداشونو دراوردن و بعد شروع شد، از این قهقهه هایی که عین فشنگ در رفتنه دیگه نمیشه جمش کرد، اون زوج پاشدن رفتن اصن:)) یادمه تا ساعت 2 همونجا نشسته بودیم و داشتیم قهقهه میزدیم و کار به اینجا رسیده بود که "چرا داریم میخندیم؟:))" و همچنان ادامه میدادیم. حتی همین الان هم یادش میفتم خندم میگیره. اون شب انقدر احساس خوشبختی میکردم که حد نداره. حتی وقتی از سال بعدش با عوض شدن کلاس و ... یه ذره از هم دور افتادیم و خب لت فیس ایت گروه های دوستیمون تغییر کرد ولی همونطور که به ساغر گفتم عین دوست صمیمیم دوستتون داشتم و دارم و امسال که به مدرسه سر میزدیم و ساغر و نوشینو بغل میکردم از ته ته دلم خوشحال میشدم از دیدنشون و طبق معمول دلتنگ ِ تو.

 یه حرفی هم هست که خصوصی بهت میگم و قول بده اجراش کنیا.

از یه چیز دیگه هم خیالم راحت شد. اینکه حالا میدونی وقتی بهت میگفتم دوستت دارم، واقعا "چقد" دوستت دارم. :)

حوض هتل مشیرالممالک،یزد از بالا چپ: تارا , من و پایینی کیمیا.

راستی، یه وقت غصه ی ماها که دلتنگیم رو نخوری ها! آدمیم دیگه خودخواهیم. ناراحتیم که چرا پیشمون نیستی. یکم زمان لازم داریم بعد خودمونو جمع میکنیم یواش یواش. راستی به خدا بگو باهاش یه ذره قهرم چون احساس میکنم اون باهام قهره البته.. .

Fix you

with or whithout you

 این آهنگ مخصوص توعه تارا. خوشبختانه میدونم نسبت به کره جنوبی فوبیا نداری و اخ و پیف نمیکنی. احتمالا تو بهشت واست زیرنویس میاد. :

I hear you

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

The fault in our stars

عزیز دلم که الان تو آی سی یو هستی، راستش همین که الان میگن تو کما هستی باعث شده اعتقادمو به دعا از دست بدم. حتی نمیدونم واست چی بخوام. نمیدونم. ولی بهم قول بده تو هرجا باشی بازم بخندی. اگه برگشتی باید بتونی بازم بخندی جوری که چال لپت معلوم شه. قول بده همینجور قوی بمونی و من باز به قدرتت غبطه بخورم.

ولی من نمیتونم. قول نمیدم. یه تیکه دیگه از روحم خاکستری شد. و برای همیشه خاکستری میمونه. 

بیا برگردیم انجمن موسیقی سوم راهنمایی. تو باز گیتار بزن. آهنگ بخون. بهت گفته بودم صدات خوبه؟ صدات قشنگه تارا. تارا میدونستی تو باعث شدی من آهنگ گوش بدم؟ وقتی دوم راهنمایی تو فلش واسم آهنگای اوانسنس رو ریختی تازه فهمیدم آهنگ گوش دادن یعنی چی و رفتم سراغ خواننده ها. یادته با ساغر فیلم عکاسی بود پروژه مون؟ یادته چقددر خندیدیم تو انباری ِ حرفه و فن؟ یادته آلبوم عکس مدرسه رو پیدا کردیم؟ یادته تو یزد نصف شبی تو حیاط هتل انقدر خندیدیم که شب با لُپ و دل درد خوابیدیم؟

تارا وقتی بهت میگم خیلی دوستت دارم واقعا میفهمی چقدر دوستت دارم؟ 

Stay with me 

+

Echo strings 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :

الآن.

رژ ِ قهوه ای (معروف به رژ ِ ومپایری) نشونه خوبیه. وقتی میزنمش که خیلی رو یه کاری فوکوس شدم و یکم هم استرس دارم واسه همین طبق عادت لبمو میکنم، اگه رژ ومپایری رو بزنم یعنی حواسم به خودم هست و میتونم خودمو جمع کنم پس میزنمش که لبمو نجات بدم، در حالت هایی که نمیزنم بعد از خون اومدن و قاچ قاچ شدن میفهمم که داشتم لبمو میکندم و کار به ویتامین آ میرسه.

تازه یه حس وینتجی هم داره که به فانتزی هام تعلق داره البته نه به واقعیت های زندگیم.

نوستالژی هم داره که نمی دونم چرا ولی منو یاد لوازم آرایش خاله قبل از رفتنش میندازه با بوهاش. کتابخونه ش. خونه مجردی ِ اسکندری. حتی اون جعبه بیسکوئیت قهوه ی گرجی روی اُپن که فقط خدا میدونه چرا انقد با وضوح یادمه حتی بوشونو.

خیلی چیزا تو ذهنم رخ داد این چند وقت، ولی دیگه نه علاقه و نه نیاز به تشریح کردنشون ندارم و تصمیم گرفتم راجع به الآن حرف بزنم و الآن ِمن تو کاغذکاهی، کنته، مداد ب8، محوکن، ذغال، گچ و رژ ِ ومپایری خلاصه میشه.

در این نِوادای بی سریالی، دل رو به دریا زدم و سریال outlander رو دانلود کردم که فقط تا حالا 3 قسمتش اومده، تا حالا که دوست داشتنی بوده، آهنگ تمش بازخوانی ِ یه آهنگ فولک اسکاتلندی و بسیار قشنگه که هیجا نیست فعلا و یه آدم تنگی مثل من رفت و ویدئوی تیتراژ رو گیر اورد و کانورتش کرد به آهنگ که بتونه هزار و پونصدبار گوشش بده.

شما هم گوش بدین (skye boat song) و لذت ببرین و بعد برید سریالو ببینید. سیریسلی. برید ببینید! هیچ کس ندیدتش که راجع بهش باهاش حرف بزنم! #دسپرت

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها :