one day you may come back

چیزی که اسمش شکاف نسل هاست در اصل یه درّه ست. و آدما وسطش جر میخورن بیشتر تا راحت رد شن. 

There's a hope in every new seed
And every flower that grows on the Earth
And though I love you, and you know that
Well I no longer know what that's worth
And I'll come back to you, in a year or so
And rebuild ready to become
Oh the person, you believed in
Or the person that you used to love

If I'm still here hoping, that one day you may come back

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

گاهی باورکردن سخت است.

یادم نیست چندم بودم -و این کمی ترسناک است- فقط یادم است که در خانه ی میرزای شیرازی زندگی میکردیم و من هنوز با مبحث "فیزیک کروی" آشنا نشده بودم و همچنان دلم میخواست "ستاره شناس" شوم و با فکر کردن به تلسکوپ قند در دلم ابتدا سابیده و سپس آب میشد. به پدر التماس میکردم که برایم بخرد ولی او به دلایلی که یادم نمی آید دائما این عمل را عقب می انداخت و فکر میکرد که دارم همینجوری و از روی جو حرف میزنم -مثل همیشه- ولی تا آنجا که یادم می آید بعد از یک سال تلاش بالاخره روزی رسید که ما جدی جدی رفتیم به مغازه ی آسمان شب و یک تلسکوپ با مدل خیلی بهتر چیزی که من فکر میکردم خریدیم و من باورم نمیشد. یعنی واقعا باورم نمیشد. ته دلم دیگر آن شوق اولیه نبود. درست است که هر شب با هزار بدبختی تلسکوپ را میبردم ایوان یا پشت بام تا ماه -تنها چیزی که در شب های تهران دیده میشود- را تماشا کنم اما خودم متوجه شده بودم که چیزی کم است و انقدر در طی این یکسال اصرار کرده بودم که کفرم درامده بود و به عبارتی خریدنش به میزان قابل توجهی کوفتم شد.

حالا چرا این وسط داستان تلسکوپ را تعریف کردم؟ چند روز پیش مادر به من حرف هایی زد که من حتی در فانتزی هایم هم تصور نمیکردم انقدر که غیر ممکن به نظر میرسیدند. تغییراتی که من شک نداشتم هرگز رخ نخواهند داد. اما وقتی واقعا شنیدم بر خلاف تصور یعنی خوشحال شدن بغضم گرفت و اشکانم را به زور فرو کردم سرجایشان و خودم مانده بودم که آیا این هم مثل تلسکوپ و قضیه کوفت شدن است یا این که بغض از روی خوشحالی ست چون من تا به حال مثل فیلم ها در موقعیتی نبودم که کسی از من بپرسد برای چه گریه میکنی و من بگویم these are tears of joy، به غیر از مواردی که در اس ام اس هایم به کیمیا از اصطلاح ِ :-tears of joy استفاده میکنم و اینجا صرفا به خوشحالی زیاد اشاره میشود و من قطعا هنگام تایپ کردن اشک هایم روی اسکرین گوشی نریخته، خلاصه حدس میزنم که وقتی داری اشک های خوشحالی میریزی دلت نمیخواهد مشت بکوبی تو دیوار و احساس کوفت شدگی نداری خلاصه نتیجه این که من آخر نفهمیدم دردم چیست.

همانطور که بعد کنکور تا همین لحظه همچنان احساس سبکی نکردم و یک وزنه سنگین روی سینه ام است -که التبه لزوما دلیلش کنکور نیست و موضوعش فراتر از این پست است- ؛ البته قطعا صد درصد از ته ترین نقطه قلبم خوشحالم که تمام شد اما قضیه این است که هنوز کامل تمام نشده و شاید به همین دلیل است که روان من هنوز باورش نشده که حداقل قسمت مزخرف و زجر آور تمام شده در غیر این صورت دلیلی ندارد که من از بعد کنکور تا به حال در خواب 3 بار کنکور دادم و یک بار آموزشگاه رفتم.

کاش که زود تر خوشحال شوم و وزنه برداشته شود و باورم شود که آن حرف ها واقعا زده شد و این یک خواب نیست و کنکور تمام شد و درست است که خاله را فقط 4 روز دیدیم ولی من در آینده نه چندان خیلی دور میتوانم به همراهش بروم جایی که پوسترش را به دیوار اتاقم زده ام و نقاشی های ون گوگ را ببینم و غیره و غیره. (گوش کائنات کر)

پ.ن: قالب جدید وبلاگم کراش جدید من است.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :

I deserve a happy ending

اصولا هیچ وقت چیزها آن طور که میخواهی پیش نمیروند. ولی دلیل نمیشود که نتیجه به نحسی پیش بینی های مغز مریض ما شود. همینطور که رولینگ استونز میفرمایند: "you cant always get what you want" و سپس ادامه میدهند:"but if you try sometimes,well you might find,you get what you need" نتیجه این که به درک سیاه که فولان تست ها مونده و دوره نکردمشان. آی دنت گیو عه فاکین شت. البته تا دو ساعت پیش برعکس این قضیه بود و اتفاقا وضعیت خیلی هم گیو عه شت بود. ولی در حال حاضر حقیقتا حالم از تمام دروس اختصاصی ِ هیچ وقت تمام نشو و دروس عمومی تمام شدنی اما فراموش شدنی به هم میخورد. میبینمشان حالم بد میشود. حقیقتا که چه بشود؟ چرا من انقدر نگرانم؟ آن عدد چرا باید انقد مهم باشد؟ ای تو روح کنکور و این مملکت و ایده آلیسم ِ بنده و ناتوانی در براورده کردن ِ آن. منی که امسال هیچ مسافرتی نرفتم برای رفع خستگی و قبل عید به جای شارژ شدن و مسافرت تفریحی رفتن تا حد مرگ دشارژ شدم و بعد در عید از توانایی جسمی ِ نداشته م تا ته استفاده کردم و در همین حال نقش ِ fixer در خانه و خارج از خانه را برای همه بازی کردم  البته چون میخواستم و چون قابلیت ِ "به من چه؟" در مورد روابط اطرافیانم ندارم و در این حین آلرژی م در حال رژه روی نروم بود و همچنان هم صبح از خواب پا میشوم و خیلی احساس فِرِش بودن دارم اما تا از رخت خواب بیرون می آیم انقدر عطسه میکنم که توانایی باز کردن چشمانم هم ندارم چه برسد به درس خواندن چرا که احساس میکنم با این همه آب خارج شده از بدن، مغزم از آن گردو مرطوب های نرم ِ کنار چهارراه تبدیل شد به سفت ترین و پوک ترین و بدمزه ترین گردوهای آجیل فروشی ها و حتی اگر بهم یک میلیون تومان هم بدهید نمیتوانستم و نمیتوانم در چنین حالتی از مغزم بازدهی ِ کنکوری بکشم و تا دچار این حالت نشوید درک نمیکنید که چطور با آبریزش بینی هوشیاری آدمیزاد ذره ذره کم میشود و به طور جدی در فرایند برنامه روزانه تاثیر میگذارد. حتی فشار روانی در برهه ای -مثل همین لحظه- باعث میشد تا تار ببینم و نتوانم با تمرکز بخوانم و انقدر آزار دهنده شد که مطمئن شدم چشمم ضعیف شده ولی دکتر گفت که علتش "کنکور" و فشار پایین است و من در راه برگشت گریه ام گرفت که این مشکل ِ لاعلاج دیگر از کجا آمد و چرا هیچ عدسی ای نیست که بتواند اعصاب را آرام کند.

با این حال تا جایی که توانستم سعی کردم هیچ روزی نباشد که وقتی سرم را روی بالش میگذارم با خودم فکر کنم چه کارها امروز میتوانستم انجام بدهم و نکردم و به قولی بدون پشیمانی زندگی کنم؛ اما مغز مریض من تا دو ساعت پیش میگفت که غلط کردی که توانایی نداشتی. به همین نامردی. در واقع در تمام سال تحصیلی من با صدای بدجنسی در مغزم زندگی میکردم که به جای اینکه به جایی که هستم افتخار کند مدام سرکوفت میزد که این آن چیزی نیست که "میخواستی" و لایقش هستی (البته گاهی هم راست میگفت) در حالی که نیمه ی دیگرم کاملا از قضیه راضی بود و میگفت با این شزایط همین هم از سرت زیاد است و به نیمه ی دیگر میگفت که خفه شود و گورش را گم کند.

همانطور که خیلی ها وقتی نگرانی ام را میفهمیدند بهم میخندیدند یا عصبانی میشدند که تو یکی نباید چنین احساسی داشته باشی من میدانستم که مشکل درونی و البته غیر منطقی ست و با حرف بقیه خیلی نمیشود حلش کرد. تنها راه درمان من لحظه ایست که پس فردا پاسخ نامه را به مراقب تحویل میدهم و دیگر تمام میشود این لعنتی. و لحظه ای که جواب ها بیاید این صدای بدجنس برای همیشه مغز بیچاره من را رها میکند. و آن چیزی شروع میشود که دیگر نیاز به قرض گرفتن از جان ندارد. تنها و تنها نیاز به علاقه و استعداد دارد. مثل زمان کلاس های تغییر رشته که چندین ساعت پشت هم انقدر طراحی میکردم تا مچم تیر میکشید و تازه به ساعت نگاه میکردم و حتی آن درد هم به نوعی لذت بخش بود و ذهنم خالی از هرگونه صدا و پر بود از لذت لذت لذت. و البته هدف اصلی من هم رسیدن به این مرحله بود از ابتدا و این وسط نمیدانم چه شد که اینطور شد.

جدا از همه ی اینها امسال به جرعت تنها سال تحصیلی عمرم بود که با یقین میتوانم بگویم باسواد شدم و از چیزهایی که یاد گرفتم لذت بردم یا به هر صورت چیزی بهم اضافه شد که خیلی خیلی کم پیش آمد که بگویم "که چی؟" و این خودش نکته ی بسیار مثبتی ست که البته فاجعه آموزش و پرورش -لعنت خدا بر او باد- را به خوبی اثبات میکند.

از صمیم قلب آرزو میکنم که همه چیز به خیر بگذرد و هفته بعد از دادن این پست پشیمان بشوم و انقدر بی خیالی بهم منتقل شود که در صحت ِ این پست شک کنم.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳
تگ ها :