شد 2 سال

کاش که ما هم صدای عزیزامون که دیگه تو این دنیا نیستنو میشنیدیم. امروز درحالی که بیست و اندی روز دیگه کنکوره و من کلا فقط 2 ساعت دینی خوندم، به درس برزخ رسیدم و وقتی به اون حدیث رسیدم که "..آنها از شما شنواترند و فقط قادر به جواب دادن نیستند" قند تو دلم آب شد مثل همیشه. هنورم وفتی میخوام باهاش حرف بزنم بعضی وقتا میگم "خدایا به مسعود بگو.." و البته جدیدا میگم "به مسعود و مهیا بگو.." و یه وفتایی ته دلم خالی میشه که نکنه صدامو نشنوه؟ من خانواده ش نبودم. دوستای از من نزدیک ترم خیلی داشت. واسه همین به طرز احمقانه ای بهشون حسودیم میشه که شاید صدای اونا رو میشنوه نه منو. و خود کم بینی من به طرز احمقانه و بچگانه ای وارد این موضوع هم میشه.

2 سال پیش الان تو خونه قبلی رو تخت فلزی زرده دراز کشیده بودم و اشکای یخم انقد ریخت رو بالش که خیسی بالش به گردنم هم منتقل شد. بیصدا تو تاریکی فقط قطره های سرد اشک. میدونستید اشکا با هم فرق دارن؟ بعضی اشکا داغن چون با ریختنشون مقابله میکنی و اول تو چشم آدم چندثانیه میمونن بعد میان پایین. ولی اشکای یخ انقد عجله دارن بیان بیرون که دیگه واسشون مهم نیست چقد میخوای نگهشون داری. فک کنم حول و حوش ساعت 4-5 صبح خوابم برد و صبحش با بهت از خواب پاشدم و برای یک لحظه فکر کردم که شاید همش خواب بود. ولی قیافه امو که تو آینه دیدم متوجه شدم که همش واقعیه.

قانون نانوشته ای هست که آدم های خوب سرطان میگیرن. راننده ی مستی که از چراغ قرمز رد میشه به مسعود میزنه و کامیون که از جاده منحرف میشه میخوره به دختر چشم سبز ده ساله به اسم مهیا.

You know what's scary the most? that im getting used to the fact that he's in heaven.like he was there from the very beginning.

Valley of shadows

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها :