fa do sol re la mi si

میگفت شنیده تو مغز اونجایی که مربوط به یادگیری زبان ـه همون نیم کره ی مغزه که مربوط به استعداد موسیقی هم هست. ته دلم یه ذره خوشحال شدم. که شاید منم استعداد موسیقی دارم. شاید تقصیر اون معلم وحشی و "تایمینگ" ِ نامناسب بود که از پیانو زدن دلسرد شدم. شاید یه وقتی بعداً دوباره..؟ 

میدونید از میازاکی نابغه تر کیه؟
آهنگساز ِ کارای میازاکی. :)

بشنوید ازش:

Joe Hisaishi - Howl's Moving Castle Theme  

پ.ن: میشه زودتر تموم شه؟ آخرین قطره های جاه طلبیم هم خرج شده. فقط میخوام از نتیجه ای که بهش برسم خوشحال و راضی باشم. خداجان دریاب.

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

شبانگاه

 

*Return to the soil

 


*لاله خیلی خوب است. خیلی زیاد. حس میکنم دوستان خوبی برای هم میشدیم اگر به لحاظ سن و مکان جغرافیایی به هم برمیخوردیم.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :

بشنو از دل چون حکایت میکند

آقا تا اطلاع ثانوی که یعنی بعد کنکور اعصاب معصاب یُخ.

خوابم میاد.

احساس عجز دارم نسبت به خودم و قسمتی از مغزم که مربوط به خوابه.

بعضی از افراد پارسال کنکور داده و یا افرادی که فرسخ ها ازش دور شدن هم این وسط میان میگن آخی دلت تنگ میشه واسه این روزا. بعد من دلم میخواد تاریخ هنر هلن گاردنر -که نمیخونمش چون خیلی خیلی قطور و زیاده و کسی به جز طراح سوال کنکور هنر بهش مراجعه نمیکنه و صرفا سنگین ترین کتاب ِکتابخونمه- رو فرو کنم تو سوراخای دماغشمون و وقتی نتونستن نفس بکشن دوباره یاد سال کنکور بیفتن و حرفشون رو پس بگیرن.

بیشتر از همیشه نسبت به افراد بیشعور و احمق حساس شدم حتی اگه حماقتشون ژنتیکی باشه. چه همکلاسی های عزیز و شوآف و بعضا خنگم که باعث میشن عوام فکر کنن "هنریا همینن" چه عمله ی چشم-سفیدی که تا دم خونه دنبالم اومد با یه شماره رو یه کاغذ پاره به قطع این سمپلهای عطر و بعد از اینکه بالاخره دهنمو باز کردم و گفتم"میخوای به پلیس زنگ بزنم؟" گور نکبتشو گم کرد و من ادامه عصبانیتمو رو بستن در اجرا کردم. 

در ادامه باید بگم که از همه ی مردم متنفرم . وقتی برای ده هزارمین بار این جمله رو تکرار میکنم و پدر یا مادر برای ده هزارمین بار میگن همشون که بد نیستن مجبورم اضافه کنم "به جز یه عده." و واقعا توضیح اینکه اون عده کی ان برام سخته. شناساییشون بیشتر حسیه یا منطقی. ولی میتونم بگم از مردمی که یه موتوری زخمی ِ درحال مرگو تماشا میکنن اونم زیر بارون متنفرم. در عین حال دلم واسشون میسوزه چون میدونم آدم نرمال اینطور نیست ولی میدونم حتی من با تمام سنگ دل بودنم نسبت به ملت، نسبت به مرگشون بی تفاوت نیستم.

از این مملکت متنفرم. از اینکه اینجا به دنیا اومدم متنفرم ولی خوشحالم هستم که جای سیاه پوستای برده یا یهودی های تو اردوگاه نازی ها یا همه مملکت های جنگ زده و.... نیستم ولی همه اینا باعث نمیشه که از اینجا کمتر متنفر باشم. متنفرم که دارم واسه دانشگاهی تلاش میکنم که هرکی میره توش میگه کلاسا که هیچی ولی با بچه ها خوش میگذره و این مثلا بهترین جای این خراب شده ست.

P.S: کیبوردم نیم فاصله نداره.#FYI

P.s.S: خیلی چیزا هارو هم دوست دارم مثل خدا و زندگی و گربه ها و یه سری از آدما.خواستم در جریان باشید.

P.S.S: امروز خواب تر از همیشه و به تبعش بی مصرف ترین بودم.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها :