Take me there

درسته که این بار هم اونطور که دلم میخواست درس نخوندم امروزم که میخواستم جبران کنم بازم سردرد و رخوت نذاشت ولی عوضش ظهر خواب دیدم رو دریام. کل آسمون منعکس شده بود روی آب و خط افق رو نمیشد تشخیص داد. آسمون آبی بود با یه سری ابرای پراکنده و به تبعش آب این شکلی بود.مثل آینه. منم یه پیرهن قرمز تنم بود. اولش شک داشتم که میشه اونجا راه رفت یا نه ولی بعد دیدم پامو که میذارم رو آب فرو نمیره. بعد یه آهنگ پخش شد و یکی اومد و همونجا بهم تانگو یاد داد. مثل حس پرواز بود.

چندوقته همش یادم میره که درس همه چیز نیست مرسی از مغزم که چیزای قشنگ بهم نشون میده.

Bel Air

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :

توضیح تفضیلی ِهوای مرگ

شاید مشکل من با پاییز از لحاظ جغرافیایی باشه. هر سال که بارون میاد و من تو خیابونم عموما اول به این فکر میکنم که الان بارون چقدر اسیدیه. یا اینکه ترافیک الان چقدر وحشتناک تر شده. و چندتا از ماشینا دارن تصادف میکنن. در درجه‌ی بعد تازه به این فکر میکنم که حالا نفس بارون خوبه ولی تهشم اونقدری که باید احساس ِ رمانتیکی بهم دست نمیده. از لحاظ درسی هم که پاییز یعنی سگ‌دو زدن. امیدوارم از سال بعد این قضیه آخر بهتر باشه. اینکه واسه کار مورد علاقه‌ت سگ‌دو بزنی خیلی قابل تحمله نسبت به شرایطِ تکراریِ امسال و سالای قبل. (درسته امسال درسا اوکی ان ولی نفس ِ کنکور سر جاشه)

دلم میخواست تو هوای بارونی با آرامش تمام رو برگا خش خش کنم و برم یه کافی هاوسی جایی بعد یه خواننده ای که هنوز خیلی معروف نشده ولی صدای خیلی خفنی داره بخونه و تهش همه باهم بخونیم you don't have to be in the Army to fight in the war و بخندیم و یه هات چاکلت بخورم (که برخلاف همه‌ی هات‌چاکلت هایی که تا حالا تو کافه خوردم منو دچار حالت تهوع نکنن) بعدم که دارم میام بیرون و شال و کلاه میپوشم مردم یه جوری بهم نگاه نکنن که انگار من تو چله‌ی تابستون اینجوری لباس پوشیدم و بدونن بعضیا رینیتِ وازاموتوز و سینوزیت دارن و به عبارت ِ خودمونی‌تر سرمایی هستن. 

:-بی‌اعصاب :-تنفرازایران :-تنفرازتنفرازایران :-فانتزیِ اپلای :-تناقض

p.s: اعتراف میکنم رفتن خاله و دوباره ندیدنش تا حداقل یه سال بعد و امتحان ِ تشریحی فردا از کتاب ِآشغال "کارگاه هنر" در بی اعصاب بودنم تاثیر مستقیم داشته.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :

سفره‌ی دل

دلم میخواد راجع به درس و مشخ و کنکور بنویسم. پرابلم؟

حال بدی سر آزمون و 70 درصد تمرکز سر عمومیا و 30 درصد تمرکز رو اختصاصیا. و درصدای افتضاح اختصاصی در حالی که حقم نبود هیچ کدوم. رجوع به اون قسمت فرندز نقل از ریچل که میگف: there's the rock bottom, then 50 load of crap, then me.

واقعا تو هیچ دوره ای جز پیش دانشگاهی حال آدم انقد سینوسی هست؟ همون دیروزش خوشحال و شاد و خندان بودم به خاطر درصد تست نمایش و فرداش تر زدم به خود نمایش.

:-درحالِ‌تنظیمِ‌دیالوگ‌بامعلماقبل‌ازاینکه‌بیان‌سرکلاس

ته دلم دارم آرزو میکنم که حالم تا فردا بد بمونه که معلمه قشنگ باورش شه حالم بد بوده.

درحاشیه‌ی دل:

1) آیا واقعا درصد قابل توجهی از دهه هفتادی ها پررو و دریده‌اند؟ یا این یک توطئه ست که دهه شصتی ها پایه ریزی کردن؟

2) آیا آدم دانشجو بشه باید وبلاگش به بلاگ‌اسپات تغییر کنه تا نرمال به نظر بیاد؟ و عامیانه ننویسه؟ به شخصه درم نمیگنجه این چیزا.

3) امروز یه خانمه تو خیابون فک کرد دانشجوئم اند دَت فِلت گود اند ویِرد ات ده سیم تایم.

4) با فانتزیا زمستووونو سررر میکنم، با ایینا خســـتگیمو دررر میکنم #Truestory

5) دو دسته آدمو درک نمیکنم. یکی اینایی که HIMYM رو به F.R.I.E.N.D.S ترجیه میدن. یکی اینایی که وقتی هوا ابریه و تاریکه و بارون نمیاد و صدای آمبولانس و ماشین پلیس بیشتر از همیشه میاد میگن بــه چه هوای خوبی. من به این هوا میگم هوای "مرگ".

6) تا دکترا واسه آلرژی درمان پیدا نکردن زر نزنن.

پایان.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳٩٢
تگ ها :