تلخه و توجیهی نداره

من هیچ وقت نمیشناختمش از نزدیک. شاید تو مدرسه بارها از کنار هم رد شدیم و بعضی وقتا نگاهامون تو چشم هم افتاد و عادی به راهمون ادامه دادیم. ولی وقتی شنیدم رفته تو کما قلبم لرزید. خدا خدا کردم. به مادر گفتم به حساب اینکه دعای مادر قوی تره. از دیروز نرفته بودم اینترنت تا امشب. عصر خوابیدم که مثلا یه ساعت بعد پاشم و به طور قابل پیش بینی 4 ساعت بعد تو سیاهی از خواب پاشدم. تو همون تاریکی اومدم با آیپاد اینستاگراممو چک کنم و خبر فوتشو خوندم. صحنه‌ی تکراری ِ دوسال پیش. من حیرت زده به دنبال ِ مادر که این دفعه هم رو مبل نشسته بود و شکستن بغضم موقع گفتن ِ "اون دختره که بود؟ فوت کرد" و رفتن تو بغلش و گریه کردن. به قول خواهر من چرا باید انقد ناراحت باشم؟ من که نمیشناختمش! منتها قضیه شناخت نیست. قضیه مرگ ِ آرزوها و آینده‌‌ی یه آدم 16 ساله ست، که تا هفته‌ی پیش دغدغه اش امتحان نهایی و کارگاه هنری بود. مادر و پدری که آینده بچشون رو تو کنکور و دانشگاه و عروسی میدیدن نه تو لیست ِ پیوند ِ اعضا. آدمای جدیدی که قرار بود باهاشون آشنا بشه و دیگه هیچ وقت نمیفهمن همچین آدمی بوده. احساس های جدید و قشنگی که میتونست بعدا تجربه کنه.

انقد خبرای بد با دوره تناوب کمی بهم میرسن که دارم به این نتیجه میرسم که ماهایی که زنده ایم انتخاب شده ایم نه اونایی که میرن. 

P.s: Kath Bloom - Come Here

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها :

هرصبح‌تومیخندی

این آهنگ رو کافه پخش کرد و من داشتم از فرط ِ نوستالژی -litterally- میترکیدم. کیمیا هم شاهده. این سکانسی که بابای خانواده‌ی ون ترپ شعر خوند و خندید، همچین احساس شوق منو فرا گرفت -وهنوز میگیره- که هربار اشک تو چشام جمع میشه.تا مدت ها هم پدر با لحن اغراق شده ای میخوند " گلــــ ّ ِ یــــَخ گـــُلّ ِ یــــَخ.." و ما میخندیدیم. (ما تا مدت ها ورژن دوبله شده‌ی اشکها و لبخندها (the sound of music) داشتیم که به نظرم به اندازه ی ورژن اصلش قشنگه و حتی آهنگاش واسه من خاطره انگیزتر.)

گل یخ

-من کسی ام که وقتی 6 سالم بود و مری پاپینز میدیدیم -هزاران بار- تهش که همه خوشن و میخوندن " lets go fly a kite..." و بعد مری پاپینز میرفت، انقد دلم واسش میسوخت که همه مشکلاتشون حل شده و باهمن ولی این تنهاست یواشکی گریه میکردم.

-من کسی ام که -یحتمل در 5 سالگی- ته سفیدبرفی اونجا که سیب رو میخوره و کوتوله ها دورش گریه میکردن منم باهاشون گریه میکردم جدا از این که میدونستم قراره به هوش بیاد.

-همین پارسال بعد از دیدن آرگو -بله فیلم ِ سیاسی ِ آرگو حاوی ِ بن افلک- از شدت عصبانیت نسبت به همه‌ی کشورهای دنیا گریه کردم.

(همونطور که مشاهده میکنید من در مورد فیلم ها کاملا اشکم دم مشکمه )

آهنگ های فرهاد منو یاد جاده‌ی خاکی ِ کلفور میندازه و پاترول قرمزمون و سبزی و هوای تمیز و خیلی خنک و گلای قدبلندِ بنفش و تیشرت‌های گل‌وگشاد و رنگ و رو رفته -اما راحت- و اون روسری نارنجی ـه که گلای زرد داشت و مدل موهای رامونایی و شاخ شدهم تو هوا. حتی اگه واقعا از بچگیم با همه ی آهنگ هاش خاطره نداشته باشم حس میکنم دارم و با آهنگاش بوی سیب زمینی پَته و آتیش و سبزی میاد. :)

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳٩٢
تگ ها :