داخل پرانتز

رفتیم واسه اولین بار تو عمرمون ماساژ تایلندی. دیدیم عجــب. افراد ماساژ دهنده واقعا تایلندی ان و نه فارسی بلدن نه انگلیسی به جز چند کلمه. حالا جدا از آکوردی ِ پروسه، ما خواستیم ماساژ از نوع سوئدیش رو انجام بدن تو اون وضع یاد اون قسمت فرندز افتادیم که ریچل رفته بود ماساژ و فیبی خودشو جای یه آدم سوئدی جا زده بود. بعد کل اون قسمت واسم هی دوره میشد و از درون خنده های زیرزیرکی میکردم.بعد که اومد شونه رو ماساژ بده، نمیدونست شونه هام آفتاب سوخته شده تو اون فضای تاریک ِ عرفانی هم قرمزیش دیده نمیشد، حالا در حالت عادی خیلی خوب بودها منتها در اون وضعیت تنها چیزی که من حس میکردم درد سوختگی بود.

بعد از میزانی زجر کشیدن با قیافه ی درهم بهش گفتم که "i've burnt here"

بعد گفت: "ooh you burn?"

گفتم "yees"

و گفت ooo و ادامه داد به ماساژ دادن ِ شانه.

خلاصه اینکه این همه چیز گفتم که چی؟ هدفم این نبود که سفرنامه بنویسم از اولین -و تا اطلاع ثانوی- آخرین ورودم به اسپا.

این قضیه story of my life عه.

میگم شونه هام سوخته باز ادامه میدن به مالیدن.

میگم شونه هام سوخته، باز میان روشو میمالن و بنده هم نمیتونم چیزی بگم.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :

متوکلوپرامیدم کو؟

"انتلکت"1امون دو نوع شدن. یه نوع بودن که سعی میکردن خیلی خاص باشن تو همه چی. مثلا تار و پود لباساشون از جنس بال های اژدهای سه سر باشه، گردنبندشون از عاج ِ ماموت های عصر یخبندان. دور هم جمع که میشن -تو یه کافه ی خیلی خاص و تاریک و نمور- درحالی که دارن پک پک تو حلق هم سیگار میکشن، راجع به زندگی ِ باب مارلی بحث کنن و هرکی اطلاعات بیشتری داشت برنده ی بحث میشه. تازه هرکی ام فرای موهاش بیشتر یا لنز دوربین ـش گنده‌تر بود 10 امتیاز میگیره. البته این گروه دارن منقرض میشن یواش یواش.
 گروه بعدی که تازگی ها شکل گرفتن و عن ِ گروه اول رو هم دراوردن و در تهوع آور بودن ازشون فرسخ ها پیشی گرفتن، قید همه چیو میزنن و میشین بیرون گود با استیل ِ سبزی پاک کردن بقیه رو نقد میکنن. همه خرن جز من. دین داشتن خیلی احمقانه ست و شما همتون بازیچه ی یه عده آدم شدید. همه عوامن و من و آدم هایی که نام میبرم خواصیم. من مثل هیچ کس نیستم. شما همه مثل هم هستید. علایق من انقد خاصن که فقط من و فولان نویسنده/خواننده/... از وجودش خبر داریم.پیف پیف به شما.
خلاصه هر دو گروه مخصوصا دومی بسیار زیاد تهوع آورن و پیشنهاد میشه در حد امکان ازشون دوری بجویید اگر هم نمیشد حتما یادتون باشه با خودتون قرص ضدتهوع ِ متوکلوپرامید بردارید و قبل از هرگونه تماس باهاشون مصرف کنید که به حال و روز ِ الان من نیفتید.
1 - به قول ما عوام ها همون "روشنفکر" دقیقا این حرکت که دوستان در بلاد کفر انجام میدن -با دو انگشت کوتیشن ایجاد میکنن- رو تصور کنید. در همون حد سارکَستیک.
  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :

I Wish I Could

یه لحظه هایی ان که آدم دوست داره بکندشون تو شیشه. همون لحظه. آدم هنوز توشه و هنوز نه "گذشته"ای شکل گرفته و نه "نوستالژی" ای. همون لحظه که داره اتفاق می افته، تک تک ثانیه ها هم بینهایت خوبن و هم بی نهایت غم انگیز. هنوز دارن سپری میشن ولی آدم همون لحظه دلتنگ ِ ثانیه قبلی میشه.

وقتی تو غذاخوری ِ راهنمایی بودیم و با حنانه داشتیم واسه آفتاب یه چیزی درست میکردیم هوا داشت تاریک میشد و نورای کم کمک ِ چراغای اونجا کفاف نمیداد. بعد از بلندگو آهنگ ِ "یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب.." پخش شد. وقتی سه سال پیش که دایی اومده بود و باهم نشسته بودیم رو سرامیک سرد خونه و داشت تو لپ تاپ چیزمیزای برنامه نویسی شده واسه کارشو نشون میداد و من داشتم گریه مو فرو میخوردم چون صبحش پرواز داشت، روزی که از خواب پاشدیم و دیدیم پدر از ماموریت برگشته و میز ناهارخوری پر سوغاتیه و با شوق و ذوق بسته هارو باز میکردیم، وقتی دفعه ی پیش که خاله اومده بود باهم نشسته بودیم رو صندلی ایستگاه اتوبوس که بریم جمعه بازار. وقتی بعدترش رفتیم دیزی ایران شهر و برج میلاد -تمام مدتی که تو حباب ِ برج میلاد بودیم-،تقریبا 99 درصد خاطرات با کیمیا از جیم زدنمون و زبان خوندن تا چت بازیا و همه و همه. تمام لحظات اردوی یزد. به خصوص وقتی دستامو تو حوض آب یخش میکردم یا صبح پنجره های گره چینی شده شو باز میکردم و بوی سبزی و صدای آب جاری میومد تو. تمام لحظاتی که هنوز هم تکرار میشن -و خیر من از سنم هم خجالت نمیکشم- و میرم به پدر و مادر میگم به من محبت کنین و میرم بغلشون. تمام وقت هایی که رو پاهای پدر وای میسادم که منو را ببره. تمام کُشتی گرفتنام با دایی و سکانسی که سعی میکرد بهمون والس یاد بده، وقتی با مهتا و کیمیا و بقیه داشتیم اتاق نجوم رو شب هنگام درست میکردیم و من و مهتا با آهنگ ِ "آیم عه باربی گرل.." حماسه آفریدیم و بعد باهم رفتیم پایین بهمون چایی دادن-چایی ِ داغ ِ داغ- و به صورت فلکی هامون تو پنجره ی طبقه سوم نگاه میکردیم و همه بچه ها میگفتن که چقدر منظره ی عالی ای شده؛ وقتی با کیمیا تو برف و بوران رفته بودیم مقواهاشو بخریم در حالی که برف تو صورتمون میزد. وقتی با خواهر و دختر عمو جلو تلویزیون ولو میشدیم و پلی استیشن وان بازی میکردیم درحالی که ظرف خربزه همیشه کنارمون بود. ولایت ِ مادر. وقتی مامان جون و بابا جون رو میبینم و بغلشون میکنم و ترس عظیمی که منو فرا میگیره از پیرتر شدنشون. کلفور. چمن ها و گل های بلندش و حتی موقع فرار کردن از زنبوراش. وقتی دارم با احتیاط به سگ باغ نزدیک میشم. وقتی از آب ِ بهشتی ِ خنک ِ چاه میخورم و دستامو میکنم تو اون سطل فلزی. وقتی از چاه آب میکشم بیرون. وقتی با احتیاط از بین گلپرای غول آسا رد میشم. از چاله هاش میپرم. وقتی 4-5 سالم بود و پامونو میکردیم تو آب ّیخ رودخونه. وقتی که موقع رد شدن از رو پل سیمانی ِ رودخونه دلم هُرّی میریخت هربار و درعین حال هیجان ِ خوشایندی داشت. تو بالکن نشسته بودیم و یهو "بارون ِ نمک آبرودی" گرفت. اون روز که با مریم و مسعود و ستاره و م.م رفتیم تیراژه و اون چند دقیقه تو ماشین کوبنده انقد خوش گذشت که کل اون روز تو کته گوری ِ "لحظه های تو شیشه" رفت و بهم این جرئت رو داد که شبش بعد از مدت ها آهنگ ِ "best day" رو گوش کنم و با لبخند بخوابم. وقتی شب ِ رصد که با آسمون ِ ابری مواجه شدیم دراز کشیده بودیم رو آسفالت و با صدای نکره Lucy in the sky with dimonds رو میخوندیم. شاهان دشت کلا؛ وقتی دماوند رو از نزدیک تر دیدم. وقتی با درچوبی خالی مواجه شدیم که اگه اونورش میرفتی مثل "میدنایت این پریس" یه درشکه میومد و مارو تو پاریس ِ قدیم میگردوند. وقتی برای اولین بار با پدیده ی آب های خلیج فارس آشنا شدم.

 و کلی کلی لحظه های دیگه که دیگه انرژی و وقت تایپ کردنشونو ندارم ولی موقع اتفاق افتادن ِ همه ی همه شون،

دوست داشتم هیچ وقت تموم نشن و ثانیه ها درجا بزنن تا ابد. تا ابد. 

P.s:  I Wish I Knew How It Would Feel To Be Free

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :

Please Drive Safely

همین که داشتم اون سکانسو میدیدم، سعی کردم جزئیات صورتش یادم بیاد.جزئیات اون روز. یه سریش یادم نبود و نگران کننده بود این. ولی یادم بود هنوز، بعد گفت:

,Like sunlight

 ,sunset

we appear

.we disappear

We are so important to some,

but we are just passing through.

"before midnight" 

 

 

p.s: the wind blew away and dragged you along  :)

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :