موی گربه اینجا، موی گربه اونجا

6-5 سالم که بود تو شهرک دانشگاه زندگی میکردیم،که حدود 11 ساله ندیدمش و خیلی نگرانم که خاطره هام از اونجا بپره.مثلا یه خونه ای بود دقیقا اول شهرک که خیلی متفاوت بود. شبیه خونه ویلایی ها بود. همیشه دوست داشتم توشو ببینم و الان یه خاطره ی گنگی دارم ازش ولی احساس میکنم تخیل م بوده یا شاید خوابی که دیده بودم اون موقع ها. ولی خیلی خاطره های شیرینی دارم. خداروشکر چیزای بد اصلا یادم نمونده و دراماتیک ترین اتفاقاتی که یادم میاد افتادن از سه چرخه رو آسفالت داغ بود که چون شلوارک پام بود زانوم کلی زخم شد و پدر 4 طبقه بغلم کرد و بردم خونه. حتی یادمه لحظه ای که بتادین ریخت و چقد سوخت.

یه اسباب بازی فروشی کوچیک هم داشت که ازش واسه تولد هفت سالگیم "جورج" رو خریدم. یکی از نفیس ترین عروسک هایی بود که داشتم و هنوز هم تو اتاقم هست اگرچه دیگه دم دستم نیست و شبا موقع خواب بغلش نمیکنم. 

یه مغازه‌ی دیگه هم بود تو یه بلواری. کنار همون ویدئو کلوب که واسه اولین بار ازش ویدئوی سفیدبرفی و سیندرلا و اشکها و لبخندها و مری پاپینز و .. رو قرض گرفتیم و دیدیم و هزاران بار دوباره قرض گرفتیم و دیدیم. اسم مغازه کناریش "مروارید ِکیش" بود. از کیش جنس میورد و خیلی چیزای هیجان انگیزی داشت. از وسایل خونه گرفته تا تزیینی و اینا. یه بار رفته بودیم دو تا عروسک جدید اورده بود. دوتا گربه‌ی سفید ِ سفید ِ پشمالو بودن که تقریبا در سایز و شکل گربه واقعی بودن. من هم که از بچگی عاشق حیوونا التماس با کلی عجز و لابه خواستم واسم بخرن. یادمه قیمتش گرون بود به نسبت همه عروسک هایی که داشتم. بعد رفتیم خونه و یادم نیست جزئیات رو ولی به بهانه‌ی اینکه "پرزهاش میریزه رو لباس هات" و وسواس های ناشی از پزشک بودن ِ پدر، نخریدنش. من هم خیلی ناراحت دلم پیش اونا بود و کلی گریه کردم.

امروز نشسته بودم و از روی بازوم دوتا دونه از موهای سفید ِ گربه سان رو برداشتم بعد یهو یاد اون عروسکا افتادم. الان من روی اکثر لباس هام موی گربه سان چسبیده و باید با از این رول های چسب هی بگیرمشون. 

یاد ایمی تو "بیگ بنگ تئوری" افتادم که تقریبا میگفت:

"!i wish i could tell my 13yearold-self that It DOES get better" . 

بله منم میخوام برم خود 6 سالم رو پیدا کنم و اشکاشو پاک کنم و بهش بگم عزیز دل 11 سال بعد یه گربه اسباب بازی که سهله؛ واقعیشو داری. و باهم بپر بپر کنیم.

×در راستای اینکه حدود یک ماه به تولد یک سالگی گربه سان مونده 8)

×× غرق در نوستالژی

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

تانگو برقصیم

آخ که فانتزیا چقد خوبن.

برای مثال:

آهنگ متن

P.s: معلومه هیولاری جانم آلبوم جدید داده؟ 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

پیشواز تمام شدن هفده سالگی

آدما وقتی بزرگ میشن که اتفاقایی که فک میکردن فقط تو فیلما میفته واسه خودشون و اطرافیانشون میفته.

نه اون تولد ِ بی مزه ای که من هرسال در دنیای واقعی میگیرم تاثیرگذاره نه چیز دیگه.

و منی که دارم با چشای پف کرده و بغض تو گلو جواب تبریکای تولدم که دراصل پس فرداست رو میدم (15هم) چون یادم نبود تاریخ کبیسه کوفتو عوض کنم، بعد از شنیدن یک خبر بد، شاید بدترین خبر بعد از خرداد اون سال. ولی میتونه خبر بد باقی نمونه.

حالش خوب میشه. خوب میشه. مثه روز اول. حق نداره خوب نشه. دست خودش نیست یعنی. خدایا میشه یه صحبتی باهم داشته باشیم دراین مورد؟

حتما میشه :)

P.s: تنها کاری که ازم برمیاد دعا کردنه.

P.S: Circles

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

Life is for the living so live it

امروز اولین جلسه ی کلاسامون بود؛ سر زنگ مبانی به مدت نیم ساعت قلبم تپش شدید گرفته بود به طوری که عرق سرد رومو پوشونده بود و دائما نفس عمیق میکشیدم، اگه پروپرانول داشتم قطعا میخوردم منتها تنها کاری که از دستم بر میومد دعا و سلام و صلوات بود؛ حتی صحنه ای که ماشین آمبولانس اومده که منو ببره تصور کردم! (#جدی) ولی خدارو شکر خوب شدم بعدش، حالا دلیلش میدونید چی بود؟

از خوشحالی!! باورم نمیشد اومدم هنر و سر کلاسم و درسای تخصصی‌م شامل هنرهای تجسمی و طراحی ـه، بعد فهمیدم که چقد تو سه سال گذشته شکنجه روحی شدم سر کلاسای اختصاصی مخصوصا سال سوم، سر حسابان و شیمی، از سر اجبار و عادت یادم رفته بود لذت بردن ِ واقعی از درس یعنی چی، -اینکه چیزی رو که دوست داری دَرسِت باشه- همه‌ی اینا رو گفتم که بگم شماهایی که هنوز مونده تا به اینجاها برسید و انتخاب رشته و این حرفا، رشته ای رو انتخاب کنید که قلبتون باهاش تاپ تاپ کنه! (نات کیدینگ)

واقعا نمی ارزه روحتون بدون اینکه حتی خودتون خبرداشته باشین آزار ببینه، اگرچه من اگه برگردم بازم دوم سوم دبیرستان میموندم ریاضی چون انقد وابستگی و علاقه داشتم به مدرسه و برنامه هاش که نتونم ازش دل بکنم، حالا شما اگه وابستگی تون کمتر از منه و هنر دوست دارید برید هنرستان، من هنرستان نبودم و با بچه هاشون هم برخورد زیادی نداشتم هنوز، منتها بهانه‌ی من واسه نرفتن این بود که جوّش بده، الان میگم این ایده رو بریز دور، تنها چیزی که تو هنرستان میتونه بازدارنده باشه اینه که کم کاری کنی و از اونجایی که دروس عمومی سال سوم توشون تدریس نمیشه باید خودت بخونی شون تو طول سال تا سال کنکور شروع آهسته و با آرامش باشه. جو بد همه‌جا هست، تو باید آدمای شبیه خودت رو پیدا کنی. اگه انسانی دوست دارید برید انسانی، و اگه به هر دلیلی تجربی و ریاضی هستید حتما حتما رشته «موردعلاقه» تونو تو دانشگاه انتخاب کنید؛ به خودتون ظلم نکنید و نزارید بقیه فاکتور ِ آینده‌ی شغلی رو انقدر واستون پررنگ کنن که اصل قضیه یعنی «خودتون» فراموش بشه.

اگه هم دانشجویید که الکی این پست رو خوندید، صبرکنید سال بعد از تجربیات دانشگاه مینویسم و باهاتون درمیون میزارم #خنده‌ریز

P.s: دلم واسه همتون تنگ شده.میشه.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

دوست‌های خانوادگی

یک ساعت را این گونه گذراندم. به زمین زل زدم. به فرش قرمز. به میز عسلی. به دمپایی های افراد رو به رو. بعد با انگشتر دست راستم ور رفتم. جابه‌جایش میکردم. بعد با انگشتر دست چپم. در انگشت های مختلفم میگذاشتمش در مکان های مختلف ِ هر انگشت. داشتم میرفتم رو اعصاب خواهر و از من خواست که بس کنم. بعد روی مانتوی قرمزم که روی پایم بود با انگشت می نوشتم "صورتی کمرنگ". چون رنگ پیرهن یکی از حضار صورتی کمرنگی بود که اصلا به‌ش نمی آمد و بسیار روی اعصاب و روانم بود. سعی کردم به فانتزی هایم فکر کنم. ولی وقتی شانه هایت زیر شانه‌ی دونفر است چون 3 نفر روی مبل دونفره نشسته اند، و باد کولر کفاف جمعیت را نمی دهد، فانتزی هایت انرژی ِ شکل گیری ندارند. به خواهر نگاه میکردم که کلافه‌طور به دوستانش اس ام اس میداد. پایم هم خواب رفت. خیلی ممنون. اذان شد بالاخره. هاله لویا. میتوانیم بخوریم. ساعت های ِبعد عادی شد. سوشالایز کردیم با بقیه. البته وقتی 3 گروه سنی با علایق کاملا متفاوت در اتاق جای میگیرند تاپیک ایجاد کردن سخت است. ولی من کاملا دترمایند بودم که تاپیک ایجاد کنم چون واقعا حوصله ی آپشن دوم که بازی کردن با کارت های "اونو" بود، را نداشتم. نمیتوانستم بگویم که آخرین باری که این بازی را کردم 3 سال پیش با خود آنها بود. موفق هم شدم. به من بد نگذشت خلاصه. دوست‌شان دارم به عنوان دوست ِ خانوادگی. احساس تعلق میکنم. به عنوان کسی که از منبع فامیل به طرز فقیرانه ای برخوردار نبوده و نیست. اگرچه زیاد باهم رفت و آمد نداریم و احتمالا در آینده کمتر هم خواهد شد اما اسم های آنها بیشتر از اسم های نوه و نتیجه های میلیاردی ِخانواده پدری یادم میماند.

P.s: شغل من در خانواده مترجمی‌ست. حرف اعضا را به طور زیگزاگی برای طرف مقابل ترجمه میکنم. شغل شریفی‌ست. ولی درآمد ندارد.

P.S: Things That Stop You Dreaming

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :