Cliff hanger

خیلی حرص داره آدمایی که باید زود تر کشفشون میکردی رو دو هفته مونده به "آخر" کشف کنی و یا حتی سال آخر. و خیلی سخته هضم این که یه موقعی همه ی این احساسات و خاطرات خیلی دور و خاک خورده به نظر میرسن. و جدا شدن ازشون قبل از وقتی که پیشبینی میکردی! و بازم دردمون تغییر و گذر زمان که در عین شیرینی تلخ هم هست.
تقریبا مطمئنم که قرار نیس از هم دور بیفتیم و این خوبه،
و اینکه این جدی آخرین ِآخرین روز ِ تحصبلی من تو این مجموعه‌ دوست‌داشتنی بود. و اگه من این 6 سال اینجا نبودم اینی که الان هستم نبودم. و این از بهترین اتفاقای زندگیم تا به حال و احتمالا تا همیشه خواهد بود.

میترسم یه وقت جزئیات یادم بره. دلم میخواد اون دنیا کل زندگیم به شکل سریال بهم داده شه و بتونم هر تیکشو دلم خواست دوباره ببینم. شایدم همه باهم دوباره ببینیم. و امروز پایان یک سیزن ِ حساس بود. ازینایی که هم هنوز تو شوکی و هم میخوای بپری و سریع سیزن بعد و اپیزود ِبعدی رو ببینی!

Away, away, away to all these people
Love, love, only love until I am gone

با دخل و تصرف در لیریک-Born Ruffians

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :

Its gonna be a....

دیشب بعد از مدت ها که دیدم خوابم نمیبره، و سرفه ها ممتد اومده بودن سراغم، تصمیم گرفتم قبل خواب آهنگ گوش بدم، دیدم هیچ آهنگی نیست که 1200 بار نشنیده باشم و یا حسش باشه. در نتیجه تصمیم گرفته‌م فایل هایی که ضبط کردم رو بشنوم. از همون بالا شروع کردم. دیروز ضبطش کرده بودم تو نمایشگاه آفتاب. حلقه ی بچه ها بود. داشتنن میگفتن "باادباادک های ما در آسمان پر میگیرررند..." حلقه شونو دیدم و سکانسی که ستاره زبون درازی کرد. بعد انقد خوندنشون به طور ناشیانه ای تند شد که عصبی شدم و زدم فایل بعدی،یک عده بچه فنقول میخوندن "با سعی و کوشش ، با کار و ورزش، با مهر و دانش، دل را بر افروز.." و بیت مورد علاقه که میگن "ای دانش‌آموز دانش بیاموز، ایران زمین را کن شاد و پیروز" و افتخار شنیدنش رو تو مراسم منطقه شیش داشتیم. بعدی صدای خودم بود واسه پادکست ِ فلان که چون صدای خودم بود و صدای ضبط شده ی خودم، کریپس ده هل اَوت آو می، سریع زدم بعدی. آهنگ ِ نگاه کن ِ پالت بود. چشامو بستم و خودمو تو اون جمعیت وحشتناک ِ شهرکتاب مرکزی دیدم، صدای گریه بچه اومد و صدای خودم که گفتم عزیزم و اون دختر کوچیک رو دیدم که مامانش سعی میکرد آرومش کنه و پیرمرد ِ "گوگولی‌ای" که کنارش نشسته بود، داشت با دادن آب نبات و شکلات از تو جیبش بهش حق‌السکوت میداد. وقتی رسید به "خونه‌ی مادربزرگه هزار تا قصه داره.." و مردم باهاش میخوندن، صدای رو اعصاب ِ "اون دختره که مثلا داف ِ هنری بود و پشتمون ایستاده بود" شنیده شد، که حتی با خوندن چنین آهنگ نوستالژیکی "ر" هاش میزد و اون لحظه رو با صدای نکره‌ش مزین کرده بود.  

سه تا فایل بعدی مال ِ "آخرین روز پراگ" بود. تختم تبدیل شد به میز و صندلی ِ پراگ و جلوم یه کیک ِ شکلاتی سبز شد (چون برانیز تموم کرده بودن) و بو و دود سیگار دورمو گرفت. صدای همهمه ای که مخلوط بود با صدای سازدهنی و خوندن اون آقاهه، که به خاطر همهمه نمیتونم بفهمم چی میخوند فقط چندتا کلمه نامفهموم مثل "i'm gonna be..., better" و غیره رو میشنوم ولی آهنگ خیلی مهم نیست، صورت اشک آلودش یادم میاد جلوم، و حرفایی که با بقیه میزنیم : "تو چرا گربه میکنی؟"، صدای بغض آلود ِ اون یکی که میگه "زهرا تورو خدا گریه نکن" و منی که با خنده میگم "من استعداد دارم!" ، "نوحه میخونی واسش مهتاب؟"، خنده، "اون صندلی نفرین شده‌ست"،خنده، "مرده شورت"،خنده، "مرده شور ِ خودت"؛خنده. صدای دست زدن و تموم شدن آهنگ، و ظرفی که یه گوشه ی کافه افتاد شکست و صدایی که گفت "امشب پراگ خراب میشه" و خنده.

فایل های بعدی مال کلاس تنبور خواهر بود که ازشون رد شدم؛ بعدیا مال پارسال جشن خوابگاه دانشگاه هنر. اون اجرای پیانو و وگیتار رو گوش کردم؛ پیانو رو دیدم رو سن و صدای همهمه ی رو اعصاب دانشجوها دوباره رفت رو اعصابم و این بار هم وقتی به اوج آهنگ رسید موهای تنم سیخ شد.

از اونجایی که شنیدن اینها نه تنها خوابم نیوورد بلکه خواب زده ترم کرد، با واقعیت کنار اومدم، پاشدم و کتاب ِ "شرح شکست های من-پل استر" رو برداشتم که چندماه بود وقت نکرده بودم لاشو وا کنم. رفتم پایین و خداروشکر پدر بیدار بود و چراغا روشن، نشستم رو مبل و خوندم

"روح لورل و هاردی در آنها حلول کرده بود، اما این دو نفر در بند نمایش نماندند.آنها بخشی از دنیای واقعی بودند و نقش شان را روی صحنه زندگی بازی کردند. کیسی آدم رکی بود و تدی بامزه. کیسی لاغر بود و تدی گرد.کیسی سفید بود و تدی سیاه..."

و کیسی و تدی رو روی مبل روبه رو دیدم که نشستن و دارن به من نگاه میکنن.

*It's gonna be a loong looong night

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :

strawberries..cherries

اردیبهشتی که اومده و فروردینی که امسال به خیر گذشت و به دنبالش خرداد. سالگرد ِ بدترین روز های زندگیم مبارک.

به امید اینکه یه بار اتفاق شدیدا خوبی تو این سه ماه بیفته و انقد درجه ی خوبیش زیاد باشه که اون روزا در مقابلش هیچی نباشن و 100 درصدی فراموش شن. یا 99 درصد.

P.S: Summer wine

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :