Run Wild

امسال موقع سال تحویل دستام یخ زده بود، با عجز سجده کردم رو زمین که ironically رو به قبله هم بود. به فرش زل زدم و سعی کردم به همه چیزایی که از امسال میخوام فکر کنم. دلیل یخ کردن دستام هم این بود که نکنه چیزیو از قلم بندازم. یه سری چیز پشت هم میگذشت. سلامتی،کنکور،رضایت،کنکور،خوشبختی،کنکور،خوشحالی،کنکور،آرامش و.... . امسال تصمیم گرفتم هیچ اس ام اس تبریکی نفرستم و اگه کسی تبریک داد من جواب بدم. خسته شده بودم از خیل اس ام اس ها از غریبه ها که معلوم بود به همه کانتکت های گوشیش فروارد شده. از این هم خسته شده بودم که استرس اینو داشته باشم به همه دوستام برسه و یه وقت fail نشه. تو این روزها هم -تقریبا- همه آدم های مهم رو دیدم و بغلشون کردم و به هم عیدت مبارک گفتیم. کلا اینجور پیام ها و تبریک ها واسم خیلی بی معنی شده. ترجیح میدم حرفای واقعی که من منظورشم بشنوم تا حرفای کپی پیست شده توخالی.

خلاصه من بودم و در همون حال ِسجده از لای موها به تلوزیون نگاه کردم که اون آهنگ معروف و آتیش بازی گذاشت و من مطمئن بودم که یه چیزیو فراموش کردم از امسال بخوام مثل وقتایی که میریم مسافرت و من مطمئنم یه چیزیو در حد مسواک جا گذاشتم و هیچ وقت نمیفهمم چی تا وقتی بهش نیاز پیدا کنم.

با این حال یاد پیارسال میفتم که روز عید تو دلم کلی پروانه بود و تو همین وبلاگ نوشتم امسال قراره خیلی خفن باشه و درست از فرداش تبدیل شده به بدترین سال زندگیم -so far و توش چیزهایی از دست دادم که نه با پول حل میشه نه با مردن و نه هیچ چیز دیگه چون یک قسمتی از روحم بود که برای همیشه خاکستری شد و خلاصه به این نتیجه میرسم این که من امروز چجورم خیلی کار خاصی واسه سال ِجاری انجام نمیده ولی خب بالاخره آدم باید دید مثبتشو حفظ کنه و این حرفا.

92 خیلی بد نبود. اگرم بود یادم نمیاد بدیاشو. 93 به غیر از مقوله لعنتی کنکور، قراره شروع یکی از پر چالش ترین مراحل زندگیم باشه. یه سری چیزا مثل روز برام روشنه. ولی گوشه دلم هنوز امید هست که بهتر از چیزی که فکر میکنم شه. مثل همیشه من با فانتزیام زندم و همون امید.

امیدوارم 93 طعم شیرکاکائوی شیرینی فرانسه بده. اولش صبر میخواد چون داغه. یکمم خودت باید بهش شکر اضافه کنی که بچسبه. بعد با لذت و البته سریع سربکشیش.

این آهنگ رو هم گوش بدید تا رستگار شید.

I Follow Rivers

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

The same wind will take care of you and I

" The sea throws rocks together but time leaves us polished stones "

_ مرسی از اسکار که این آهنگ رو کاندید کرد و باعث شد باهاش آشنا شیم _

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

My Dear Ill be there soon

هروقت همه از بچگیشون میگن، منم از محیا میگم از پچ پچامون زیر پتو تو مهدکودک،از خونشون و اون کابینته پراز هله هوله، از مکان مخفیمون تو شمشادای حیاط مدرسه که میتونستیم توش مقنعه مونو دراریم به دور از خانوم ناظم. یکی از ناراحت کننده ترین اتفاقا گم کردنش بود بعد خونه عوض کردن. چندسال اول که رفته بودیم هی دفترتلفونمو برمیداشتم و اسم محیا رو پیدا میکردم. گوشی تلفنم میگرفتم تو دستم ولی هیچ وقت روم نمیشد زنگ بزنم. درباره ی چی حرف میزدیم؟ میترسیدم که چجوری باید باهاش حرف بزنم. باید اولش میگفتم "منزل آقای حدادی؟". اگه اشتباه میگرفتم چی؟ گیرم که زنگ بزنم، اگه محیا منو نمیشناخت چی؟ بعدا هم که چیزی به اسم فیس/بوک اومده بود، اولین کاری که کردم سرچ کردن اسمش بود. ولی هیچی. هر چند ماه دوباره اینترنتو زیر و رو میکردم ولی هیچی نبود. در این حد که محیا حدادی های فیس/بوک رو شناخته بودم. یکیشون دانشجوی کرج بود اون یکی هم هیج نشونه ای نداشت و تو این چندساله هیچ وقت پروفایل پیکچرشو عوض نکرد و من ته دلم امیدوار بودم شاید این محیای منه. گاهی خیلی ذهنمو مشغول میکرد ولی همیشه امید داشتم که "حتما" میبینمش باز. حتی سناریو های مختلف داشتم واسش. نکنه الان ازین دافا شده؟ شاید اونم هنر دوست داره؟ شاید تو دانشگاه همو اتفاقی ببینیم. چند هفته پیش خواب دیدم دانشگاهم، یه دختره بود کپ محیا. انگار که اگه محیا بزرگ شه اون شکلی میشد. سریع رفتم پیشش با کلی شوق و ذوق ازش پرسیدم که تو فلانی ای؟؟ با چهره ی سردی گفت نه اشتباه گرفتی. منم همون وسط نشستم گریه میکردم که پس محیا کجاست؟! بیدار که شدم تعجب کردم. ولی ته دلم همیشه دلم روشن بود که یه روز همو میبینیم و من میارمش پیش مهتا و کیمیا و شاید اون چیزایی از بچگیمون تعریف کنه که من دیگه یادم نیاد. منم دیگه به مهتا و کیمیا حسودی نکنم که همو از مهد میشناسن و کلی خاطره هست که به یاد ِ هم بیارن.

تا اینکه امروز فهمیدم محیای من هفـت سال پیش فوت کرده. وقتی که ده سالش بود. وقتی که فقط ده سالش بود. بالاخره پیداش کردم. مامانش بعد از اینکه قضیه رو فهمید گفت که محیا امشب خیلی خوشحاله. ملیکا گفت اون الان خیلی خیلی خوشحاله. گفت امشب آسمون بنفشه و محیا پیرهن پفی بنفش اش و پوشیده و می رقصه.

تو بهشت آدما بزرگ میشن دیگه؟ تولدش شهریور 75 بود یعنی یه ماه کوچکتر از من. یعنی الان مثل من هنوز 18 سالش نشده. خوشگل تر هم شده. و من هنوز به موهای حنایی و چشمای سبزش غبطه میخورم.

سلام محیا. کلی حرف دارم بهت بزنم :)

The Moon Song

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :

some other place, some other time

چراغ هارو خاموش کردم تا به دور از فکر فردا و خستگی ِ ناشی از کم خوابی و سردرد آهنگ گوش یدم. اسپاتیفای پلی لیست ِ Classical chillout -satie. greig & brahms رو پیشنهاد کرد و به امید ِ چیل اوت شدن شروع کردم به گوش کردن. با ترک ِ Gymnopedie، یه صحنه اومد تو ذهنم. یه سالن بزرگ ِ بزرگ که فقط من تو تماشاچیا نشستم اونم ردیفای آخر. یه نور خیلی ضعیفی هم سن رو به زور روشن کرده بود. یه بالرین با دامن ِ سفید توری میرقصید، بدون اینکه بفهمه من اونجام. آروم آروم. بدون هیچ عجله ای. قدم هاش انقدر نرم بود که انگار رو ابرا راه میرفت. درحالی که داشت چرخ میزد، چشمش بهم خورد. لبخند زد و با اشاره دست ازم خواست که بهش ملحق شم، منم بهش لبخند زدم ولی ترجیح میدادم از همون دور نگاش کنم. یه اخم کرد و دوباره به کارش ادامه داد. انگار تو حباب بود. شاید اگه بهش نزدیک میشدم میترکید. خیلی دور بود و محو. من میدونستم که واقعی نیست ولی نمیخواستم خودش بفهمه. ولی شاید تو یه دنیای دیگه و تو یه زمان دیگه حقیقت داره. شاید اون پیانیست که تو تاریکی میزد و دیده نمیشد، وقتی آخرین نت رو زد پاشه و بگه "دیگه واسه امروز بسه!" و اون هم بهش جواب بده "همیشه زود خسته میشی" و اینطوری من مطمئن شم که اون میتونه حرف بزنه و واقعی تر از چیزیه که من فکر میکردم. فقط یه جای دیگه، یه زمان دیگه. 

به سمت در رفتن من هم پاشدم که دنبالشون برم. ولی من بیشتر از این اجازه نداشتم. وقتم تموم شده بود. قبل از اینکه درو پشت سرشون ببنده، از لای در بهم نگاه کرد و لبخند زد. اون هم ایمان داشت که من تو یه زمان و مکان دیگه وجود دارم.

 

(Degas and the Ballet)

Gymnopedie no-1

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
تگ ها :