هیپرسنسیتیویتی

قضیه اینه که نمی دونم از چی بنویسم. موضوع منسجمی تو ذهنم نیست. یه ذره هم گیج میزنم. دیشب 12 شب شروع کردم به مرتب کردن کشو های میزتوالتم که حتی موقع خونه تکونی تمیزشون نکردم زیرا "وضعشون افتضاح" بود.ساعت یک شروع کردم یه خوندن آخرین درسی که فیزیک درس داده بود قبل عید تا فرداش یعنی امروز آبروم نره و وسواس ذهنیم برطرف شه. تو عید هم یهویی نشستم همه کمد ها و لباس آویزونی هام رو "مرتب" کردم. منظورم از مرتب اینجا اینه که لباس های مهمونی رو یه ور، لباس های زمستونی اونور، دامن ها یه ور دیگه، حتی روسری های تابستونه و دم دستی رو از بقیه جدا کردم و به جایی رسیدم که مانتو هام رو با طیف رنگی آویزون کردم. علاوه بر اینکه مانیکا شدم یا ترکیب مریض طوری از شلدن, این کارا رو واسه این انجام دادم که قصد کرده بودم درس بخونم. یکی از آبسشن های من اینه که قبل امتحانات ترم هر بار باید اتاقم برق بزنه تا درس بتونم بخونم منتها جدیدا با نزدیک شدن به کانسپت "نهایی" و "کنکور"، مانیکای درونم ایز تیکینگ اُور می و اصلا خطرناک. مدرسه هم با قرار دادن آزمون جامع نامی که لعنت خدا بر او باد، و من میدونم ممکن نیست به بودجه بندیاش کامل و حتی نصفش برسم، تشدید کرده خلاصه.

دو روزه هم وضعیت کشوی میزم که تا خرخره پر آت و آشغال شده، ذهنم رو آزار میده و دارم تلاش میکنم که بهش فکر نکنم و فکر نمیکنم تا حداقل یه هفته دیگه به فکر مرتب کردنشون بیفتم. کاش میشد راه حل ِ "قاشق و چنگال" رو اعمال کنم رو این حرکات. این که از وقتی دیدم خواهرم حساسه که مدل قاشق چنگالش حتماً حتماً باید یکی باشه من با خودم گفتم ببین این یه جور وسواسه (که خب نیس؛کی بدش میاد عین آدمیزاد غذا بخوره؟) هر بار که قاشق چنگال ِ تابه تا به دستم میرسه از قصد ازشون استفاده میکنم تا ریاضت بکشم و بگم هاه من چقد care free هستم. که خب هستم. واقعا واسم مهم نیس. صرفا خواستم ایدئولوژی ِ قاشق چنگال رو بدونید.

احساس میکنم که استرس ِ فاکین آزمون جامع که هیچ گوری هم نمیره از نهایی و کنکور هم بیشتر شده و دارم حدس میزنم که از اون وقتاییه که از شدت استرس زیاد تهش هیچ گهی نمیخورم و با فراغ بال میرم گند میزنم میام.

به طور خلاصه بگم که نظام آموزشی ِ گند و مریض ِ ما در سال سوم به گندترین حد خود رسیده که اگه جایزه ای برای گند ترین و مریض ترین سیستم آموزشی بود ایران به صورت نان استاپ همه رو میبرد. منظور صرفا وجود نهایی و کوفت نیس.حوصله ندارم دلایلش رو تشریح کنم طولانیه دیگه خودتون فلان.

الان توجه کردید که ذهنم خسته ست و شاید خجسته. خواستم یادگاری از فروردین 92 بزارم به هر حال. از روز اول عید تا حالا میومدم زل میزنم به صفحه سفید ِ "ارسال یادداشت جدید" و خارج میشدم. و مانیکای ذهنم در عذاب بود.

عنوان هم در اصل بر میگرده به کلمه ی اول ِ یکی از مواردی که پدر به عنوان مریضی تو نسخه نوشته بود که بدم به معلم ورزش جان. چقدم موثر بود. صرفا یه ذره. من به هر حال یه ساعت پیش انقد سرفه کردم که هم سردرد بگیرم هم الان از شدت خستگی بخوام بخوابم تا فردا شب.

پی اس هم نداریم اصن. حتی حال ندارم آهنگ ِ روتین رو بزارم.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :