اسکاتلندی خیلی هم خوب است.

هفته ی پیش 5 شنبه، صبح زود پا شدم حالم بد بود و باید با آژانس میرفتم اولین جلسه ترم جدید ِ کلاس زبان رو. مادر اینا با پرواز ساعت 4 صب رفته بودن تبریز که با پرواز 9 شب برگردن و در اون بین برن مجلس ختم دوست و استاد و فلان ِ خانوادگی. جدا از اینکه حالم بد بود و گذاشتمش به حساب عن اعصابیم هیجان زده بودم واسه کلاس زبان و ترم جدید و معلم جدید. من و کیمیا تقریباً دوساله که به یه مرکز میریم و با ترفند های کاملا نرمال کاری کردیم که تو یه کلاس بیفتیم و خلاصه یک مکان دیگه هم بهم چسبیده باشیم. کلاس زبان یکی از آرمان شهرهای ماست چون میتونیم همش انگلیسی حرف بزنیم و از اصطلاحاتی که جدیدا تو سریال بیگ بنگ تئوری برای مثال- یادگرفتیم استفاده کنیم و کار نرمال و حتی تحسین برانگیزی باشه نه اینکه مردم به چشم ِ " وای ده فاک دارین انگلیسی صحبت میکنین؟:|" یا  "انگلیسی حرف میزنین؟:)))" بهمون نگاه کنن. این شد که معلم یکی از ترم هامون که به طور جالبی رشته ی دانشگاهیش زبان ژاپنی بود یه بار بهمون گفت که "شماها چه شاگردای خوبی هستید و من یه بارم ندیدم باهم فارسی حرف بزنید حتی تو پچ پچاتون" و واقعن از این قضیه فسِنیت شده بود. ما هم اینجوری که چرا تو تنها جایی که میشه Dream رو Live کرد، فارسی حرف زد و وقتو هدر داد؟ -نه که فارسی بده ها، زبان ها را دوست داریم یادبگیریم. اینه که وقتی یک نفر سر کلاس فارسی حرف میزنه باهامون، دیدها تغییر میکنن به : این ازوناییه که سر کلاس فارسی حرف میزنه :|، یا اله یا بله. خلاصه که آدم های آبسسدی هستیم در این زمینه. داشتم میگفتم خلاصه رفتم کلاس و هیجان ها مثل دو قطره جیوه بهم پیوستن و هیجان بزرگتری شد. معلممون اومد تو و از همون لحظه ی اول (حالا نه همون لحظه ی اول، ولی وقتی تعریف میکنیم داستانو اینجوری رویایی تره) فهمیدیم که شی ایز ده وان. و فهمیدم که قراره این پست رو بنویسم.گفتم که آبسسد هستیم؟ واقعا هستیم. برای مثال من به تیپ مردم دقت میکنم خیلی. اگه قیافه ی خاصی نداشته باشه گناهی نداره خب دست خودش که نبوده، ولی سلیقه ش دست خودش بوده پس مثلا گه خورده شلوار ِ بنفش ِ تیره رو با مانتوی بنفش ِ مدادرنگی بپوشه و لاک های اکلیلی بنفش هم تفکری مبنی بر "من ست کردم الان" داشته باشه. "تیچر" ِ ما همه ی ملاک های ظاهری اش تو چک لیست ِ مجازی من تیک خورد و چندتا ستاره هم جلوش گرفت. از کفش ساعت اکسسوری رنگ ها مدل لباس انتخاب همه و همه. شاید اگه تو کشور دیگه ای به دنیا اومده بودم فشن دیزاینر میشدم ولی مبنی بر کل ساختار هایی که توش بزرگ شدم این فانتزی رو به قسمت خاک گرفته ی مغزم سالهاست که منتقل کردم و هر از چندگاه یه بای بایی باهاش میکنم. حداقل هنوز لذت اینو دارم که به سلیقه ی "دختری که اون روز از خیابون رد شد نمره 20 بدم اگه اون کفشو انتخاب نکرده بود" یا به بقیه ی آدمایی که بادم نمیموندشون چون بدلباس بودن، نمره 0 بدم. "تیچر" ما حتی قیافه اش هم تیک خورد. قیافه ش که دست خودش نیست ولی وقتی خوبه چه بهتر. حرف زدن رو که شروع کرد تیک بدی به سرعت تو ذهن من و کیمیا زده شد. "بریتش". اصن آه. فهمیدیم که فارسیش خیلی خوب نیست.(خودش گفت) و وقتی فاطمه رو فاط/مه یا فهیمه رو فهیما تلفظ میکرد فهمیدیم که راست میگه. مگه میشد راست نگه؟ یک لهجه ی دیگه جز بریتیش هم پدیدار شده یواش یواش که کنجکاوی رو برانگیخت. حدس ها بودن :اسکاتلندی(به لطف انیمیشن ِ BRAVE)،کانادایی،فرانسوی، یه جایی تو اروپا خلاصه. و زنگ بعدش فهمیدیم که حدس اول یعنی اسکاتلند درست بود. هَف اسکاتلندی به قولی. لهجه ی اسکاتلندی واسم شده معما. از نظر خودم به شخصه اصلش که بریتیشه تو آهنگ یه سری چیزا تفاوت دارن. ولی نه ازش بدم میاد نه فولان. صرفا ترجیح میدم بریتیش ِ معمولی رو بهش. تنها نکته ی کلاس تا ظهر این بود که من حالم همچنان بد بود و خیلی بهش توجهی نداشتم. بعد کلاس درخواست هیجان انگیز کیمیا مبنی بر رفتن به شهرکتابو رد کردم که زودتر برم خونه و بخوابم و از اون حال ِ ماورایی درام. آژانس زنگ زدم و در این بینم تو آموزشگاه "معلم ترمای قبل که رشته ی دانشگاش زبان ژاپنی بود" رو دیدم و سلام و احوال پرسی. با گیجی و منگی منتظر آژانس شدم و داشتم دعا میکردم که یه راننده ی آدمیزاد به تورم بخوره و خیلی جوون نباشه، سریع بفهمم کیه، بد رانندگی نکنه و .. تمام ذکر هایی که همیشه قبل از روبه رو شدن با چیزای فوبیا گونم میگم با خودم که خودم رو آماده کنم. راننده پیره. اووف. خیالم راحت شد.  ریش سفید و مثه تیپیکال پیرمردهای تو محرم سیاه پوشیده بود. توجهم به صدای رادیوش جلب شد. سی دی خور بود. توش داشت آهنگ ِ پاپ ِ انگلیسی ِ زمان ِ حداکثر بک استریت بویز رو پخش میکرد. حالت بدم تبدیل به حالت تهوع شده بود و خیلی افسوس میخوردم که چرا معدم نمیزاره از این لحظه لذت ببرم. در عین حال تعجب بسیاری داشتم . رفت ترک بعدی. یه آهنگ بود که بی کلامش رو هممون شنیدیم. تو تلوزیون ایران رو گل و بلبل خیلی پخش میکنن. آهنگ معروفیه . اون پخش بود خلاصه اصلش. دوست داشتم اسمشو بگم . واسه خواهر ریتمشو خوندم گفت آها! ولی اسم خواننده رو نمیدونست. واسه ارغوان هم گفتم و اون هم نمیدونست اسمو. دیگه گیو آپ کردم. خلاصه یکی از ریلکسینگ ترین سفرهای درون شهریم بود. رسیدم خونه و حالم هنوز بد بود. نمیتونستم ناهار بخورم. نمیخوام الکی بیشتر از این دیتیل گونه با اون روز برخورد کنم . اول ها خواهر فکر میکرد که دارم اگزجره میکنم و درد خاصیم نیست. و خودم هم باورم شده بود یواش یواش که همش توهمه. بعدا اون شب با کشف اینکه تب دارم فهمیدیم هردو در اشباه بودیم. بعدتر اون شب با فهمیدن اینکه نه تنها تب دارم بلکه تبم بالاست فهمیدیم خیلی در اشتباه بودیم. وقتی شبش مادر اینها بالاخره رسیدن و با من ِ اونجور مواجه شدن اون ها هم فهمیدن که من واقعا مریض شدم. فرداش یعنی کل جمعه تو رخت خواب بودم و همینطور روز بعدش و همینطور روز بعدش که انقد جزییات پزشکی و فراز و نشیب و با موضع تکراری ِ تب ِ بالا و حالت تهوع رو برو بود که تعریف کردنش اینجا بی هدف خواهد بود. منتها از هایلایت هاش میتونم به تب ِ 39 و نیم و در عین حال یخ زدن و رفتن زیر 3 تا پتوی کلفت و همچنان یخ زدن تا وقتی که ناخونام کبود شده بود و حال بدتر شدنم با دیدن تصاویر متحرک یا همون تلویزیون (بعد از این واقعه پدر منو سندرم ِ خاص نامید)و پنیک ِ مادر و خواهر و جیغ زدن سر پدر پشت تلفن که جلسه بود که مرد بیا خونه و غیره اشاره کرد.اینجوری شد که پنشنبه جمعه شنبه یکشنبه مریض ِ افتضاح بودم. دوشنبه به زور رفتم از فرت بیش از اون عقب نیفتادن. و حالم مریض ِ بد بود و فقط وقتی نفس میکشیدم دردم میومد. بعد هم هوای تهران آلوده شد و دم ِ تایمینگش گرم چون من شب ِ اون روز دوباره با سندرم مواجه شدم و خلاصه بالاخره دیروز آفیشیالی به دوران نقاهت رسیدم و امروز فقط گرفتگی عضلات از مریضیم مونده و دو روزه مثه آدم هایی که تازه افطار کردن تازه دارم هی میلومبونم و سعی دارم با کار های عقب افتاده خیلی نایس و لیدی وار برخورد کنم. فردا هم باید دوزنگ از کلاس ِ "تیچر" عزیز و آرمان شهرمون بزنیم و بزاریم برای حسابان ِ جبرانی و معلمی که از نظرش اسکاتلندی زشت ترین و حال بهم زن ترین لهجه ی انگلیسیه.

P.S: این ورژنش رو نشنیده بودم :)) / Mahna Mahna - the Fray 

P.s: میدونستید که گربه ها "خیلی" سریع رشد میکنن؟

P.s.s: Let it be

 

 

 

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :

End of an Era

بعد از حدود دوسال موهامو کوتاه کردم و آخرین باری که موهام طولش تا این حد بود دبستان بود و از کرده ی خود خوشحالم! از الان پیش بینی میکنم گوجه فرنگی هایی که دوستان بهم پرت خواهند کرد! این که آدم موهاش سه دور بپیچه و گوجه شه جالب هست ولی تحمل کردن 3 کیلو وزنش نه! و اینکه تنوع تو زندگی لازمه به خصوص تو موهای آدم!

پروسه ی طولانی ای بود. چند ماه در حد یک فکر بود که حتی بلند بیان نمیشد. بعد تبدیل شد به آه و ناله هایی مبنی بر "اااه خسته شدم از این!" بعد با دیدن اطرافیان که موهاشونو طی حرکت انقلابی زرت زرت کوتا کردن، حسادت برانگیخته شد . مرحله ی بعد مشورت راجع به مدلش بود با این و اون بعد 4 هفته به انجام رسید.

وقتی کوتاه کرد، احساس درد کردم! فک کردم به تمام خاطراتی که این موها شاهدش بودن، و معمولا قسمت های بدش، حس عجیبی بود. انگار که به قولی : It's end of an era! الان شلوار مخمل بادمجونی که خوب گرم میکنه تنمه با سوییشرت راه راه و دستکشم میپوشیدم اگه دستم بود چون دستام یخ زدن به خاطر حساسیت لعنتی. گربه هم کنارم خوابیده و دارم آهنگ های آلبوم : Indie records of September 2011 گوش میدم تا خوباشو سلکت کنم درحای که به 200 تا تست حسابان فک میکنم ولی امروز مال خودمه. اینم از era ـی جدید! era ی موی کوتاه!

P.S: Dancing Though 

P.s: Far away

 

 

 

 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها :