ma ma Madness

هفته ها رو به امید آخر هفته ها میگذرونم و کلی نقشه میکشم که چیکارا کنم بعد وقتی مردم در شعاع 10 متریم دعوا کنن تو تنها دو روز ِهفته ای که یه ذره احساس راحتی میکنم، قابلیت به جنون رسیدن رو دارم!

خیلی چیزا میخواستم بنویسم. حاوی مطالب پروانه ای و نکات مثبت و اینکه حالا این چیزای بدو میشه ندیده گرفت،ولی تا به این کار اقدام کردم، اتفاق ِ مذکور افتاد.همینطور Stack ِ هاوس ام هم تموم شد. سیزن 4 بود. خیلی جای بدی تموم شد. همیشه با مردن کاکتری تو فیلما -کارکتر مثبت، نه مثن قاتل- یک چند قطره ای اشک (بسته به میزان رابطه اخوت موجود با کارکتر) تو چشام جمع میشد و همین. جدیدا ها عملا عزادار میشم! دلیلش رو میدونم. بعد تصور کنید وقتی که تو این عزاداری بودم اونم تو 5شنبه. اطرافیان دعوا هم بکنن. اینجاست که سطح مروت ام به پایین ترین مقدار ممکن و سرد ترین جا ها تبدیل میشه. از دعوا متنفرم متنفر. واسه همین از کسایی که دعوا ایجاد میکنن یا کاری میکنن که من ِ از دعوا متنفر، وارد دعوا شم حرصم بگیره و برای لحظاتی ازشون متنفر شم.

همه خودخواهن. اونایی هم که خودخواه نیستن یه روزی میفهمن که چه اشتباهی کردن و خودخواه میشن. که این دسته عموماً همون انسان های به اصطلاح زخم خوردن در شرایطی از هیتلر هم بدتر عمل خواهند کرد. خودخواهی بد نیست. ولی تایمینگ خودشو داره. بعضی وقتا باید از خود گذشتگی کرد تا حدی بعضی وقتا هم نه. این زمان بندی که جا به جا شه، مسخره ست.

P.S : این آهنگ رو میخواستم به هر صورت بزارم تو بلاگ، به طرز جالبی مربوط شد به پست! : Madness

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

dive into the details

اینکه استیک هامو از پشت بهم بچسبونم تا یه استیک بزرگ ساخته شه واسم واقعا جالب بود و خیلی جدی هیجان زده شده بودم از بلند کردن استیک دراز و زرد و خوندن نوشته زیرش. ولی واقعا توی زندگی چیز های هیجان انگیز تر از درست کردن استیک بزرگ هم هست. هیجان مثبت منظورمه. اگه بخوایم در مورد هیجان کلی حرف بزنیم هر کس که تو ایران زندگی کنه و بالای 3-4 سال داشته باشه میفهمه که بالارفتن ِ نان استاپ دلار هیجان آور هست، ولی واقعا به اون معنای مورد نظر "هیجان انگیز" نیست. دیدن گیس های بلندم تو آینه هیجان انگیزه. دیدن کارت تبریک های خاطره انگیز ِ رو دیوار هیجان انگیز هست. پوسیدن لوله حموم و اینکه نتونی بری حموم اصلا اتفاق جذابی نیست. دیدن اینکه هیچ کدوم از فرش هامون به رو مبلی جدید نمیاد قسمت کوچیکی از سلول های سفید مغزم رو درگیر کرده. دیدن لاک های رنگارنگ رو هر انگشت ِ همکلاسی کلاس زبان هیجان انگیزه. فک کردن به آینده و چیدن سناریو های مختلف هم همینطور. ولی در نهایت میام و میشینم و به کتاب های تست و فولانی که به علت افزایش قیمت دلار با قیمت نجومی خریداری شدن، نگاه میکنم و سعی دارم هیجانات رو پیدا کنم. تو اتوبوس هم با ذهنم از مردم عکس پرتره میگیرم. سر کلاس هم از معلما. به خصوص وقتی کنار پنجره پشت میزشون میشینن و آفتاب از یه طرف میزنه و سایه روشن های گرمی رو صورتشون ایجاد میشه. صرفاً به عکس گرفتن با ذهنم بسنده میکنم. و میگم "عه این یکی خوراک عکس پروفایل میشد!" ولی متاسفانه فیلم عکاسی ای وجود نداره که امواج های مغزی رو به شکل فتون دربیاره و عکسا ظاهر شن. بازی کردن بازی های اختراعی من و کیمیا مبنی بر "گلفینتون" (ترکیبی از گلف و بدمینتون) و "مینتون"(گذاشتن توپا زیر راکتا و پیدا کردن مرکز ثقل شون تو حالت های مختلف) و یوگا ( فوت کردن راکت بد مینتون تا تعادلشو از دست بده) تو زنگ ورزش واقعا واسم هیجان انگیزه. 10 و نیم هزار تومن شدن قیمت نوتلا نه هیجان انگیزه نه خنده دار. میدونم به طرز تهوع آوری زیاد از کلمه "هیجان انگیز" استفاده کردم ولی همینه که هست.

پست هایی شروع میشن با مثلاً : "همیشه فکر میکردم...." و ته پست The Moral of Story کاملاً واضحه. یه ذره کلیشه ای میزنه ظاهرشون ولی پستای خوبین! خاصیتیه که سخته واسم ایجاد کردنش! واسه تلاش آخرم میگم که یکی از اصلای زندگیم اینه که (با بچه ها حرف زده بودیم راجع بش) اینه که از چیزای کوچیک هم لذت برد. ذوق کردن سر استیک دراز خوبه. اون چایی و نون و پنیر زنگ اول هم لذت بخشه. امروز داشتم فکر میکردم اگه جدا سال بعدم نزارن که غیر حضوری برداریم، امسال میشه آخرین سال تحصیل تو این مجموعه. خیلی حس عجیبی بود که این چهره های آشنا رو دیگه نبینم! یه جورایی غیر ممکن جلوه میکنه! به اندازه ی وقتی که نمیتونستم "سوم" بودن یا "17 ساله" بودن خودم رو تصور کنم!

نمیدونم برداشتن مسئولیت تو کارگاه هنری کار چقد درستی بود! ولی خب ازین کارا نکنیم هیجان از کجا بیاریم؟ ببینیم که بعدا چی میشه. تهش قابل پیش بینی هست ولی معلوم نیست، و این خوبه :) احتمالا!

P.s: خیلی خوب میشد که بدونم معنی ِ حتی یک کلمه از لیریکس این آهنگو : 

Endless Song Of Happiness, Yael Naim

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

Rehab?

حقیقت اینکه تو این دو سه هفته که اینترنت و تلویزیون مون در خونه جدید قطع بود، مراحل زیادی رو طی کردم. اولش گفتم خوبه یکم زندگی واقعی رو بچسبم. بعد انقد کار های اثاث کشی زیاد بود که خیلی فکر نکردم زندگی واقعی رو چسبیدن یعنی چی؛ بعدم که اتاقم شکل اتاق پیدا کرد وارد فاز بعدی شدم یعنی استفاده مفید از وقت، دو تا کتاب خریدم و خوندم شبا زود میخوابیدم، بعد یواش یواش اون خلاء هه صداش درومد. حتی خوندن اینکه خانم دوما تو کتاب "لبخند بدون لهجه" تلویزیونش رو جمع کرده و نگاه نمیکنه علی رغم غیرممکن بودن این قضیه واسم، گفتم خب اون اینترنت داشت حداقل! (جدا از واقعیت ِ تو ایران زندگی نکردن و مسلما متنوع تر بودن گزینه های تفریح) حالا این مراحل طی شد به اینجا که "تو رو خدا نتو وصل کنید"، "زنگ بزنید به شاتل دوباره"، "مخابرات حتی" . نتیجه اخلاقی که گرفتم از این 3 هفته اینکه اینترنت که عمرا نمیشه پاک شه تو زندگی من. ولی آدم بعضی وقتا هم نیاز روانی داره بره برنامه مورد علاقشو ببینه بعد بخوابه. حداقل من اینطورم. 

لازمه اضافه کنم سال سوم sucks! همه میدونن البته. ولی بالاخره تا آدم تجربه نکنه درک نمیکنه!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :