داخل پرانتز

من در ضمینه ی کفش آدم بسیار راحت طلبیم و بلند ترین ارتفاع پاشنه ای که داشتم و جواب راحت طلبیمو هم میداد در حد 2-3 سانت بوده ولی آخه اینو :

پترن ایده آل. خال خالای سفید رو قرمز. 

آآآه.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

اساس کشی VS. ما (1)

ما اگه هرچه زودتر از این خونه نریم, خونه زنده میشه دست و پا درمیاره و میره ما و همه وسایل خونه رو تف میکنه توحیاط خونه جدید. بعدشم یه نعره میزنه سرمون و بر میگرده سرجاش و دوباره میشه خونه معمولی.

خونه ای که دوم-سوم-چهارم دبستان ِ من، طبقه دومش بودیم و اول و دوم دبیرستان تا الان طبقه سومش. هم خاطره داریم مبنی بر پریدن من و دوست دوم دبستانم رو مبلای بادی و خواهش کردن همسایه پایینی واسه آروم گرفتن که پسرش کنکوری بود اون موقع، هم قبول شدنش تو شریف و چند ماه پیش هم رفتنش به کانادا واسه ادامه تحصیل.

آدم برفی درست کردن ته حیاط، چک کردن درخت تو حیاط از پشت پنجره تو زمستون و هیجان زده شدن به خاطر سفید شدنش. اتاق من. معماری هر سه طبقه یکیه فقط اینجا یه ذره نوسازی شده و طبقه دومیه کاغذ دیواری داره و ساده تره. اتاق من هر دوبار یه جا بود. اتاق بزرگ با کمدای دیواری کم عمق رو یه طرفش، دیوارای آبی کمرنگ، پنجره های سرتاسری یه طرف اتاق رو به ایوون. معماری 30 سال پیش به طور خلاصه.

کلا خونه عزیزیه. اسباب بازی فروشی های خیابون که عموما فروشنده هاشون ارمنی ان و همیشه هیجان انگیز ترین اسباب بازی ها رو دارن. ته کوچمون شعبه گپه که من یه بار تنهایی رفتم اون ژاکت آبی رو خریدم.  

با همه خوبی هایی که ما به خونه کردیم و اون به ما. الان یه ذره از دست هم کفری شدیم! پروسه ی اساس کشی تبدیل شده به مسابقه "با کمترین سرعت اساس کشی کنید"، "3 قلو زاییدن"، "کی کمتر از همه عجله داره". تقصیر کسی نیست. ینی هستا تقصیر پدره که اعتقاد داره اون خونه باید از تمیزی بشه زمینشو لیس زد تا بعد بریم. خلاصه میرسیم به تئوری ِ زنده شدن خونه و تف کردن ما.

P.S: Feels Good at First

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

در تلاش {مذبوحانه حتی}

من موامو سورمه ای خواهم کرد و سگمو خواهم برد پارک پیاده روی و میشینم ابتدا از مردم عکاسی میکنم و سپس میشینم روی نیمکت و نقاشی میکشم.

P.S : اسمایلی کسی که طرح سگ خریدنش با شکست مواجه شده و فعلا روی گربه پافشاری و با فانتزی خود را آرام میسازد.

P.s : دایی برگشت. تا سال بعد.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

Change

باز فامیل دور هم، با نبود یکسری، دیدن موهای سفید دایی، 40 سال رد کردن اون یکی دایی، دورگه شدن صدای پسر دایی، پیرتر شدن همه و بزرگتر شدن ما، همش سنگین بود یه ذره، ولی همینکه ساعت 4 صب از صدا خرو پف 6 نفر بیدار شی و تا ساعت 6 بیدار باشی بازم اون بیدار شدنه لذت بخشه. این که اکثریت افراد دوست داشتنی توی یک ناحیه جغرافیایی باشن جای شکرش هست. با وضعیت موجود و تمایل حتی همه ی ما واسه رفتن از ایران، دایی که برمیگرده، من و خواهر هم احتمالا تو یه قاره ی دیگه خواهیم بود بعدا. خاله هم (سلام) که تو یه کشور دیگه ست، احتمالا در آینده جمع کردن همین جمع خیلی غیرممکن تر خواهد بود.

شاعر میگه :Lifetime 

P.S: من به شدت به حیوانات به خصوص سگ علاقه دارم، دیروز تو باغ پدر بزرگ یکم عقده هامو با ناز کردن سگی که در پایین مشاهده میکنید، برطرف کردم ولی خیلی جدی ام روش! در آینده نه چندان دور سگ خواهم خرید.

P.S.s: لپ تاپ دار شدم!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :