The Trip

پریشب ساعت 2 نصف شب با بقیه رفتیم دریا. اسم بقیه رو میزارم توری که باهم رفته بودیم نمک آبرود. آسمون سیاه ِ سیاه و صاف با ستاره هاش معلوم بود. دریا هم به غیر از موج هایی که به ساحل برخورد میکردن سیاه بود. اون وسط خط افقی وجود نداشت. سیاه ِ سیاه. بی نهایت. رفتم پاهامو گذاشتم تو آب. هندزفری تو گوشام بود. تو فکرای نه چندان خوشایندم غرق شدم و در نهایت صورتم داغ و خیس بود. داشتم فکر میکردم آدم اگه تو اون دریا بپره انقد همه چی سیاهه که نمیتونه تشخیص بده آسمونو آبو از هم. تصور ِ سورئال و باحالی بود. البته فک نکنید داشتم به پریدن فک میکردما من ازین آدمایی که دیگه در این حد حساس و شیربرنجن (No offence) نیستم. آب گرم بود.

البته این تنها قسمت غمگین ِ سفر بود. بقیه ش معرکه بود. برای لایف تایمم عکس خوب دارم. کلی حسای خوب داشتم.                                                                   

مثلا،

تو اتاق تنها بودیم. بیرون غروب بود و هوا نارنجی بود . توی اتاق چراغا رو خاموش کرده بودیم و فقط بعضی لامپای آبی که داخل گچ بری سقف بودنو روشن بودن و داخل آبی شده بود. دیواری که کنارش ایوون بود آبی و بعدش پنجره ی سرتاسری که بیرونش نارنجی بود. اسپیلت روشن بود و هوا خنک. از صحنه هایی بود که نمیشد عکس ازش گرفت باید یادت میموند.

رفته بودیم که بریم دریا، راه اشتباه رو رفتیم. سیستم ِ لقمه رو پیچوندن. کلی پیاده رفتیم و هوا خیلی گرم بود. تقریبا بخار شدیم. عرق چکه میکرد ازمون به طور واقعی. تا لب دریا رفتیم و بهمون زنگ زدن که برگردین باید بریم تهران. ماهم 50 درصد احتمال دادیم که سرکاریم و تو راه شروع کردیم به حدس زدن سناریو های مختلف. ولی خب همون 50 درصد دیگه غالب شد که برگردیم. خلاصه تمااام اون راهو برگشتیم و بازم چکه کردیم و بعد فهمیدیم که کل گروهمون سرکار بودیم. فوش کش کنان راهی دوش آب سرد شدم ولی خندان در عین حال.

شب آخر جلو تلویزیون زیر پتو لم داده بودیم و زدیم ام بی سی دیدیم آخرای فیلم ِ Pride & Prejudice . و من بازم با شنیدن ِ "I love ,love, love you" ِ مستر دارسی موای تنم سیخ شد و بعدش خوابیدم.

دوستای جدید پیدا کردم از تمامی سنین. و عاشق دوست جدیدم "ستیا" ی دوساله شدم که تمام ِ ترین های مثبت رو داشت و دوست داشتنی ترین آدمی بود که تو عمرم دیده بودم و پای ثابت گذروندن وقت تو این سه روز بود. چقد که محکم بغل کردنش, بوس کردنش, و شنیدن "دوستم" گفتناش و پچ پچاش از راه دور و گفتن "بیا آب نباتامونو با هم عوض کنیم" یا وقتی تعارف کرد "آدامس میخوای؟" و آدامس تو دهنشو آورد نوک زبونش و من با گفتن اینکه میل ندارم و ممنون گفتن منصرفش کردم و با هم نقاشی کشیدن تو آیپاد و همه ی خاطرات قشنگی که باهاش داشتم بهم انرژی داد. (دوتا عکس ازش گذاشتم تو فیلیکرم)

خلاصه که من شاید الان بشینم مثه سه روز پیش ادامه ی سریال Dr.House رو ببینم ولی همونطور که پیشبینی میکردم شارژ شدم کلی :)

«این دامن وسطی رو خواستم بخرم هیچی پول همرام نبود تو حلقم گیر کرد»

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

Sweet 16

حقیقتا پارسال یکی از بهترین تولد هام بود. از لحاظ معنوی. پارسال خیلی خیلی خوشحال بودم. امسال خیلی چیزا تغییر کرده.بعضی آدما دیگه نیستن و بعضی آدمای جدید اومدن. بعضی حسای خوبی که داشتم دیگه نیست. منفی بافی نمیکنما! تغییر همیشه هست. نباشه عجیبه. منتها از دیشب تنها حسی که نداشتم حس ذوق ناشی از تولدم بود. هر سال میشستم کلی برنامه میریختم واسه پولی که مادر اینا هدیه میدادن. الان اینجوریم که عه. اوکی. البته نقشه رو میکشما ولی دیگه ذوقه نیست. در این حد که دیشب که یکی حرفای قشنگ بهم زد در رابطه با تبریک تولد اشکم درومد. نتیجه اینکه حس خوب و بد به حس بد تبدیل میشن در نهایت. 

داشتم فکر میکردم در رابطه با نقاط مثبت امسال. رک تر شدم. با خودم روراست تر شدم. جدی تر شدم راجع به آینده. میشه گفت راهمو راجع به رشته ام پیدا کردم. راجع به خیلی چیزا فکر کردم. خیلی حرفا رو زدم که قبلا جرئت نمیکردم.کراش ِنا فرجام داشتم. ( :)) -همون بهتر که نافرجام، بای ده وی، ایتس اُور نَو) 

نکته ای که هست همون داستان قدیمیه مبنی بر اینکه من باورم نمیشه میرم (رفتم) تو هیوده سال!(دارم صدای حضارو میشنوم که میگن:دوباره نه، آره زمان میگذره تو بزرگ شدی، BLAH BLAH...) میدونید اگه تک بچه باشید یا فامیل نزدیک دور و برتون نباشه، میگید خب بزرگ شدم ولی من دائما اون تصورو از خواهرم یادم میاد وقتی اون هم سن الان من بود و من فکر میکردم چقدر بزرگه و واسه همین باورش سخت میشه! احتمالا امسال باید از الان خودمو با این واقعیت که سال بعد میرم تو هیژده سال آماده کنم :)) .

امسال به دلیل تو ماه رمضون بودن و صد البته گشادی و کارای جابه جایی و اساس کشی که یواش یواش شروع میشه تولد نگرفتم و مثه معمول خونوادگی ولی استثناً فردا جشن میگیریم، دندون تیز کردم واسه کیک شکلاتی ِ بی بی یا تارت ِ شیرنی لادن ولی هرکار میکنم نمیتونم بینشون انتخاب کنم! نمیشه دوتاشو بگیریم؟ :سطح دغدغه

این افسردگی ِ نامعلوم که اسمشو میزارم Teen-Crisis  و...  باعث شده کتاب ِ   " آشنایی با تایپوگرافی" یا معادل فارسیش، 3 روزه تو کیف، رو میزم و .. بپوسه و عذاب وجدان دارم. (خودمو ارجاع میدم به پست قبل). من میتونم!

P.S : بنده عاشق ِ کارکتر ِ Hugh laurie شدم! همون کرکتر سریال ِ دکتر هاوس. اصن یه وضی. خودشم آلبوم داره. 15 تا آهنگه ولی من فقط Let them talk ِشو دوست دارم؛ 4 روزه رو 4 تا آهنگ گیر کردم. گیرا! بنا بر لست اف ام از دیروز تا این لحظه 40 بار گوشش کردم. همچنین آهنگ نگو تنهایی و فراموشی  ، دو آهنگ آخر واقعا سبکی نیستن که گوش میدم ولی این دو تا خیلی خوبن :)

P.s: تولدم مبارررک :د حسن ِ خِتام: 

The Who - Baba O'Riley

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

تحول ِ یک فرد 17 منهای 9 روز ساله

پریشب من متحول شدم. میدونید زمان خیلی خیلی ارزشمنده ولی خیلی وقت ها افرادی مثه من به جای اینکه از زمان استفاده کنن، زمانو مصرف میکنن. حتی تو مصرفم خوب عمل نمیکنن. به جای اینکه مثل سوپ جوی مامان ِ کیمیا، با صبر و طمانینه قاشق قاشق بخورن و لذت ببرن (البته همیشه که لذت بخش نیست زندگی، به طور میانگین عرض کردم)، مثل لیوان آب صرفا سر میکشن بالا و در نتیجه بدون اینکه بفهمیم چی شد زمان میگذره. از قصدم نیست ها. زمان هایی مثل الان (البته با درجات کمتر) بوده که من گفتم از فردا فلان. یا وای زمان و بعد از چند روز دوباره تبدیل شدم به مصرف کننده. 

برای شروع در تحولم، امروز صبح رفتم بالاخره کتاب های کنکور هنر خواهرمو ازش گرفتم و باید بگم "زیادن"! ولی لذت بخش. من واقعا خوشحال میشم راجع به سینما و فلان کارگردان بدونم تا دونستن معادلاتی که دوست ندارم، و چون قرار نیست مهندسی یا همچین چیزی بخونم کاملا به درد نخور. یا حتی ترجیح میدم مواد استفاده شده تو سرامیکو بدونم تا شیمی آلی و شکل فضایی ِ مولکول ِماده ی داخل سرامیک. (الان لازمه به خودم یادآوری کنم که هنوز یه سال دیگه در انتظارمه در رشته ریاضی)

کار مفید بعدیم کار کردن روی نقاشی ایه که طرح اولیشو دقیقا پارسال تابستون کشیدم و در تکمیلش نهایت و کمال ِ گشادیمو به اجرا گذاشتم. خیلی هم خوشحال. از پیشرفتش راضیم. با وسواس دارم روش کار میکنم. اگه در نهایت چیز خوبی شد، میفرستم به سایت ِ cgart.ir. اگرم نشد بیشتر روش کار میکنم تا بتونم بفرستم. (توضیحات: نقاشی توسط قلم نوری کار میشه تو فتوشاپ)

کار مفید بعدیم که البته واسه من نفع زیادی به همراه نداشت واقعاً، رفتن به شهر مردگان (یافت آباد) بود برای گشتن به دنبال "مبل مهمونی" برای خونه ی جدیدمون ملقب به "خانه سبز". دلیل اینکه چرا بهش میگیم "سبز" رو در آینده مفصل تر توضیح بدم شاید. در این حد بدونید که دلیل کاملا سطحیه و واقعاً رنگ ِ سبز تو قضیه دخیله. از قضا 90 درصد دوستان ِ مرفه ِ بیدرد ِ بازاری بعد از 3 میبندن و در نتیجه ما با ساختمون های غول آسای بانک ِ پاسارگاد و بازار های مبل کرکره پایین و در حال ساخت و در بینشون چند تا فسقل مغازه رو به رو شدیم.(اشاره به شهر مردگان) البته در این حد مفید بود که بفهمیم "همون ساعی بهتره" و منم نفع معنوی ای که کردم همراهی مادر بود که جدیدن به دلایل نا معلوم حساس و گناهی شده و منم به همون دُز و شاید کمتر سگ و پاچه گیر.

خلاصه. من 9 روز دیگه میرم توی 17 سال. (شت) و دائماً از همه میشنوم که چقد همه این سالها رو حدر دادن و میگن قدرشو بدونید و ... . پس چرا که نه؟ نمیخوام مثه مجری های برنامه های نوجوان شبکه 5 که نمیدونم هنوزم میده یا نه صحبت کنم؛ استفاده کردن هم منظورم این نیست که صب تا شب چک کنی که این کار مفیده یا نه. با دوستا رفتن بیرون هم مفیده. فیلم دیدنم مفیده. کتاب خوندن و خوردن و خوابیدن و بلاگ آپیدیت کردن و توییتر و فیسبوک سر زدن و ... هم اَخ نیست. ولی به شرطی که هر کدوم به اندازه باشن. من خودم هنوز در تلاشم که اندازه ها رو تنظیم کنم.

ما میتونیم :-دست های مشت شده در آسمون و شنلی که تو باد تکون میخوره، یا حداقل من میتونم :-ایضاً  

دو تا سناریو دارم میبینم در پیش رو : 1. مدتی بعد میگم من خیر سرم این پستو دادم! 2. تونستم :-دست های مشت شده در آسمون و شنلی که تو باد تکون میخوره و اسپات لایت هم به قضیه اضافه شده

P.s: عنوان از لحاظ تکنیکی غلطه ولی who cares?

P.S: آهنگ ِ مرتبط ( :)) ) : Suddenly I see

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :