تحولی در صنعت

دیروز، قبل آخرین امتحان،داریم رد میشیم تو راهرو با کیمیا، زده لیست کلاس های سوم، میگه عه این چیه من میگم :"بابا مال سوماست مال ما نیس که" ( :)) ) و بعد امتحان تازه مخم اومد سر جاش یه بار دیگه با دقت به لیست نگاه کردم و یادم اومد که عه، ما رو میگه!

بعد من در این حد واسم غریبه‌ست واژه‌ی "سوم"، بابام دیروز صدام میکرد "آی سومی"، امروز صدام میکرد "کنکوری" (با چهره‌ی :دی) فردا هم لابد دانشجو صدام میکنه! :-سس

خلاصه که پیش به سوی تابستون رو استفاده کردن تا تهش! از اون استفاده هایی که جای هیچ گونه افسوس و پشیمونی نزاره! بعد بعدا بگم :"تابستون 91، عجب چیزی بودا!"

P.s: در این بین میشینی پای ام بی سی فُلان فیلم ِ ژانر کودک ببینی، گل و بلبل ،بعد آخرای فیلم دوست طرف بمیره :| بعد مثلا فیلمش هپی اندینگ بود خبرش :| 

P.S: عکسه رو چاپ کردم، رو میزمه :}

P.s.s: یعنی کی میتونه باشه؟ (جمله ی بعد "این وقت ِ شب" نیست)

P.S.s: امروز (از اونجایی که الان یک نصف شبه از لحاظ تکنیکی، دیروز) صبح تا 12 و نیم ظهر خوابیدن، آلارم نزاشتن، و به این که تا هر وقت دوست داری بخواب فکر کردن، یکی از رویایی ترین لحظه های زندگیم بود!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :

Countdown

سه روز مونده تا تابستون شروع شه.

یک حسی ته دلم مثل آتیش زیر خاکستر، داره آروم آروم اکتیو میشه، از نوع اون حسی که یکی دو هفته ی اول تو خونه‌ی جدید دارم، و از جنس همون حسی که وقتی به ستاره ها  نگاه میکنم، یک هیجان که منتظره تابستون شروع شه بعد دچار انفجار شه.

P.S: بعضی چیزا هستن که مطمئن نیستی اون چیزی که تو فکر میکنی ان یا یه چیز معمولی و "معمولی" ، خیلی دوس دارم باور کنم. که اتفاقی نبود. <با وجود 10 تا مجهولی که تو جمله هست، جمله بندی هم به همون حجم تحت تاثیره>

P.s: خیلی ترسناکه که آدم از آیندش خبر داشته باشه! حتی اگه باعث شه تصمیم بدی نگیره ولی کل قضیه‌ی دونستن ترسناکه!

  P.s.s: "I'd rather be a forest than a street" , EL CONDOR PASA, Simon & Garfunkel 

P.S.s: در یک حرکت انقلابی، اسم وبلاگو تغییر دادم!  5-6 ماه طول کشید تا اون اعتماد به نفس لازم رو پیدا کنم واسه اینکار، فک کنم از عوارض تابستون 91 ِ.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

When i look to the sky,sth tells me you are here with me

چند وقته فهمیدم من چقدر آسمونو دوست دارم.آسمون شبو میدونستم خیلی دوست دارم. وقتی بیرون شهریم و ستاره ها خوب دیده میشن با نگاه کردن به آسمون از شدت هیجان قلبم تند تند میزنه. جدیدا فهمیدم آسمونو چه شب چه روز دوسش دارم. بین عکس هایی که میگیرم هرجا که باشه، حداقل یه عکس از غروب و طلوع و ابر و .. پیدا میشه. یه فیلم دیده بودم راهنمایی که بودم. خیلی خوشحال از واحد سمعی بصری مدرسه اجاره کرده بودم، ولی خیلی فیلم قشنگی از کار درومد. یادمه تهش فکر کنم پدربزرگ دختره فوت کرد، قبلش گفته بود هر وقت من رفتم، وقتی اشعه های خورشیدو دیدی بدون من اونجام. تو کلیسا که بودن دختره که اومد حرف بزنه از پنجره اشعه های نور تابید رو دستش، دستشو تو آفتاب حرکت داد و خندید. آهنگ ِ زمینه‌ هم انقدر قشنگ بود که موهای تنم سیخ میشد.

من عاشق این سکانس بودم. یادم نیست چندبار زدم عقب و این سکانسو دیدم. 

من خوبم :} 

درحال حاضر دغدغه‌ی بزرگم درس خوندن واسه امتحانای بعدیه چون سطح انرژی و انگیزم داره ارور ِ LOW میده. ولی کاملا ِ کاملا از سطح دغدغه‌م راضیم.

P.S: عنوان از آهنگ ِ When i look to the sky -Train (میتونید آهنگ متن پست به حساب بیاریدش)

P.s.S: هنوز نمیدونم خوب بودنم به خاطر شنیدن خبر دستگیریه اون راننده‌ی جیپه یا امروز کلا قرار بود خوب باشم.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

Wrong answer

وقتی میخندم یا سعی میکنم بخندم یه صدایی تو مغزم میاد از این صدا هایی که وقتی تو مسابقه های تلویزیونی طرف اشتباه جواب میده میاد. یه بوق کوتاه و رو اعصاب. که داره میگه خندت واقعی نیست. و این که یادت رفت همین چند روز پیش..؟! طرف مقابل ولی خنده رو باور میکنه.

از تیریپ دپ برداشتن متنفرم ولی اینکه بخوام توضیح بدم که این "تیریپ" نیست واسم احمقانه‌ست. فکر کنم یه جور خودآزاری روانی باشه که آهنگای غمگین گوش بدی و گریه کنی(اگرچه طبق تجربه آهنگای شادم به نوبه‌ی خودشون نتیجه ی مشابه دارن)، هنوز نمیتونم تشخیص بدم که آیا بعد گریه سبک تر شدم واقعا یا غمگین تر. ولی جدیدا هر روز یه سهمیه داره.یه بودجه. بودجه‌ی اشک ریختن. باید ازش استفاده شه وگرنه به شکل یک غده میره تو گلو و سر و موجب گلو درد و سردرد میشه.

فکر کنم این همون چیزیه که میگن زمان درستش میکنه. نه؟ قضیه اینه که هنوز تازگی داره واسم. گفتم قبلا. من به وسایلم به شدت وابستم چه برسه به آدمای دور و بر. چوبشم دارم میخورم. چوب وابستگی به آدما واسه اولین بار.

P.s: خوشم میاد در انواع خواننده ها از ملیت های مختلف آهنگایی دارم که دل آدمو مچاله کنن. کلا پناه بردم به آهنگ. انگار که منتظرم معجزه‌ای رخ بده بعد از گوش کردن بهشون. این و این آهنگ آخرین کشف هام بودن.

P.S: شدم یه ماشین هندلی، یکی میاد هندلو میزنه،کوک میکنه، شروع میکنم راه رفتن بعد دوباره تپ تپ وایمیسم تا نفر بعدی بیاد کوک کنه! افتخار نمیکنم به این حالت اصلا!

P.S.s: جا داره از simon و garfunkel تشکر کنم به خاطر دو آهنگ old friends-bookends و Bridge over troubled water که واسه این خونده شدن که کسی مثه من بهش گوش بده و آهنگ دست بزاره رو اون نقاطی که نباید.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

پرکشید.

نمیدونم دقیقا چه ساعتی اتفاق افتاد به وقت ما. شاید وقتی مامانم اومد اتاقم و گفت بیا قهوه تلخ ببینیم و من گفتم بیمزه شده و اون گفت حالا بیا ببینیم چی میشه.وقتی من رو مبل لم داده بودم اون قفل چرخ دوچرخشو باز کرد و شروع کرد به راه افتادن. دلش پیاده روی میخواست. حوصله ی دوچرخه سواری ندارشت. شروع کرد به راه افتادن و بعد چند دقیقه بَم.

جیپ ِ .. (صفتی که حق کلام رو داشته باشه پیدا نمیکنم)، کوبید. دوچرخه زیر ماشین جمع شد. و نمیخوام بنویسم چه اتفاقی واسه مسعود افتاد چون به اندازه‌ی کافی خوندنشون عذاب‌آور بوده. تموم شد. به همین مسخرگی. و راننده فرار کرد. راننده‌ی قاتل "فرار" کرد.

یکی از کابوسای زندگیم این بود که یکی از فرندای فیسبوکم فوت کنه. پریروز داشتم به خواهرم میگفتم که چقدر وحشتناکه کامنتا و مسیجاتو ببینی پیجشو ببینی در صورتی که اون فوت کرده .دیشب این اتفاق افتاد. نه تنها "فرند" فیسبوک بلکه دوستی بود که با تو سایت سمپادیا پیدا کردم و واقعا یه دوست واقعی بود.
ای راننده ای که احتمالا مست بودی امیدوارم هر چه زودتر این دنیا تقاصشو بدی . اون دنیا خودم شخصا منتظرتم. توی بلک لیست من هستی .خدای من. 
خودندن دیالوگ اون شاهدای تصادف باعث میشه بلرزم . خاطره هایی که میاد تو ماشین کوبنده و سرزمین عجایب و پارک ملت هنوز کامنتای حرف بزن اون روز باید باشه.
کامنتاش تو پروفایل که به کنار.
مسعود تو یه آدم به معنای واقعی خوب بودی. کلمه ی دیگه ای نیست واسه توصیفت. فقط خوب به معنای واقعی کلمه!
یکی از چیزایی که هیچ وقت فکر نمیکردم واسم اتفاق بیفته از دست دادن یه دوست واقعی بود به این شکل. بدترین شکل. تو کشور غریب. hit and run.
یادم میاد تو مینیبوس بودم. مریم زنگ زد گفت "مسعود چند روز بعد داره میره میای ببینیش واسه خدافظی؟ من نمیتونم." و من توی مینیبوس بودم تو راه رصد. و فکر نمیکردم که اون روز که یکی از بهترینا بود اولین و آخرین باری بود که میدیدمش. ناراحت شدم فقط. گفتم حالا فیسبوک هست. میشه حال آدمو پرسید.
فیسبوک ازت بدم میاد که باعث میشی جزئیات فعالیت فرد رو تا دو روز پیش ببینی و اینترنت از تو بدم میاد که تو خبرگزاری از زبون شاهدای تصادف حال مسعودو تو آخرین لحظه توصیف کنن.
از همه بیشتر از تو بدم میاد راننده ی جیپ. تو یه آدم خوبو از خیلیا گرفتی. ازت نمیگذرم. 
کاری هم که برنمیاد الان.جز لرزیدن و اشک ریختن و خوندن کامنتا و اشک ریختن و لرزیدن.
مسعود،نارنجک خیلی نامردی. الان تو اون بالا تو بهشت.ما این پایین. خوبی هم حدی داره. فک کنم به خاطر همین خدا میخواست زودتر بری پیشش.

دیروز صبح یه فیلم دیدم. شخصیت اصلی فکر می کرد دوستش مرده. یه گریه ای سر داد و زجه ای زد که اشک منم دراورد. پیش خودم گفتم من چند وقته اینجوری گریه نکردم؟آخرین بار کی بود؟ دلم خواست. برای یک لحظه دلم گریه ی اونجوری خواست. و لحظه ی بعد سریع گفتم خدایا غلط کردم شوخی کردم! یه وقت اتفاقی نیفته؟ولی افتاد. خدا طبق معمول جنبه ی شوخی نداره.

یه عکس دارم. تو آینه ی بالای پله برقی سرزمین عجایب. مریم عکسو گرفت. هممون داریم به بالا نگاه میکنیم و میخندیم. حالا مسعود داره از بالا به ما نگاه میکنه.میخوام عکسو چاپ کنم.

فقط میخوام خونوادت سلامت باشن. صبور باشن.

میدونم که تو بهشتی. میدونستم که بهشت میری. انقد زود ولی؟ 

Maybe there's a God above
And all I ever learned from love
Was how to shoot at someone who outdrew you
It's not a cry you can hear at night
It's not somebody who's seen the light
It's a cold and it's a broken hallelujah

"Leonard Cohen"

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

Mother of aging!!

یک فردی هست که در این شبکه های اجتماعی مدت زیادیه که باهاش فرندم از شواهدی مثل پروفایل پیکچرهای متعدد تا همین لحظه فکر میکردم سال اول دوم ِ دانشگاست (حتی حدس زده بودم شهید بهشتی درس میخونه مثلا :)) ) و چند دقیقه پیش در کمال ناباوری فهمیدم اول دبیرستان ِ!

آی مردم! قد سنتون رفتار کنید!

P.S:دیروز "دختر از پرو" رو بالاخره تموم کردم! خواستن توانستن است واقعا! دیروز تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده تمومش کنم از ظهر تا شب یه سره پاش بودم!

P.s: یکی مونده به آخرین پسر عمو هم ازدواج کرد، خیلی عجیبه ها! من هنوز فک میکنم این باید بیاد یه چیزی بپرونه و بره درحالی که من و دختر عموم و خواهرم داریم PS1 بازی میکنیم! (بازی کرش :د) و ظرف قاچ های طالبی کنارمونه! :-نوستالژی

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

The Day

دیروز رفتم دانشگاه هنر، گفتم یه راست میریم آمفی شون، خواهر فرمودند برنامه 7 شروع میشه و الانم کلاس دارن و این که منم برم سر کلاس، رفتیم و من خیلی شیک سر کلاس نشستم و گفته های قبلی خواهر حاکی بر "بُرینگ" بودن کلاس واسم ثابت شد و کمی هم به عکاسی ِخودم امیدوار شدم. نکته‌ی جالب اینجا بود که وقتی استاد میگفت پروژه‌ی ترمتون چجور باید باشه تو چشش نگاه میکردم و تایید میکردم :)) البته آخرش فهمید مهمونم :د

خلاصه در نهایت ساعت 7 رفتیم و رو پله های نزدیک به سن جا گیرمون اومد. گروه های موسیقی بودن که اجرا داشتن، از سنتی گرفته تا ساز های جنوبی تا راک تا کُر (:x) تا کلاسیک(پیانو و گیتار با هم :xx).

ای خدا، این کُر عالی بودن، نذاشته بودن لیکریسشو بخونن چون انگلیسی بود (:|) ولی تلفیق سه تار با اون آهنگا! اصن میخواستم بعدش برم ازشون امضا بگیرم انقد بامزه بود آهنگاشون!

تو اجرای راک جدا از اینکه هوا خفه شد و حالم بد شد ولی! خیلی عالی بود! اجراهاشون! حس گرفتناشون موقع ساز زدن! درامر ِ چشم بسته سرشو گرفته بود بالا میزد، منم که ماتم برده بود به نوشته ی روی درام که با هر ضربه میلرزید ( و دل آدمو هم میلرزوند)، 3 تا گیتاریست هم بودن (گیتار الکتریک مسلما) که اصن یه چیزی! 4 تا آهنگ اجرا کردن دوتاش بیکلام یکیش Nothing else matter ِ متالیکا یکیشم خودشون خوندن.

اجرای گشتاسب هم که یه ور دیگه ی همه‌ی اینا!

نهایتا ساعت نزدیک یازده شب هم شام غذای سلف دانشگاه رو خوردیم! :د

P.s: کمرم هنوز درد میکنه از دیشب به خاطر ناراحت بودن جای نشستنم!

P.S: اینم تنوع در زندگی :د 

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

Alt+Shift

دت آکورد مُمِنت که تایپ میکنی یه خط (در حالت خوب)، به مانیتور نگاه میکنی با این صحنه مواجه میشی:

hlv,c odgd tghk f,n . ;n,l Hnl fd;hvd sud ld;ki hdk, fo,ki ki [nd ki onhdd? 

P.s: دینی خوب بود. فقط یه نیم نمره بستگی به کَرَم معلمه که درس بگیره یا غلط :د

P.S: بله معرفی میکنم، میز دوم ردیف کنار پنجره، جام بد نیست ولی به خاطر گرد و غبار پرده و پنجره امروز به طور نان استاب آبریزش داشتم و هر 5 دقیقه عطسه میکردم!

P.s.s: امتحان بعدی شیمی به شدت فوبیا دارم ازش :-اس

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :