خدافظ دوم

:-حس پوچی :-باورم نمیشه تموم شد :-سوم؟؟
وقتی خواهرم همسن الان من بود و من 5ام دبستان بودم جزوه هاشو میدیدم و اون سیل x ها و چیزهایی که نمی دونستم چجوری خونده میشن حتی، من جمله لگاریتم و تابع و .. ؛ وقتی میرفتم دبیرستانی که مامانم زیست درس میداد و این که چقدر به نظرم همه‌ی بچه ها "بزرگ" بودن و وقتی شاگرداش دورم جمع میشدن که آخیی دختر خانم فلانی ای و من میخواستم فرار کنم از دستشون و چند روز پیش که معلم ریاضیمون دختر دبستانیشو اورده بود و ما دورش کردیم و در حال احوال پرسی و اینا بودیم فلش بک به خودم تو موقعیت مشابه ، 7سال پیش، "7 سال"  گذشت؟؟
من الان همون جایی‌ام که فک میکردم هیچ وقت نمیرسم! فک میکردم بزرگ شدن فقط واسه بقیه‌ست مثلا.بعد دیگه سوم دبیرستان بودن ته غیر قابل تصور بودنه!! درسته 4 ماه مونده ولی بازم.
کلا نوستالژی، نوستالژی های غم انگیز. نمی‌خوام از یه دوم دبیرستان تموم شدن یه مغوله ی حماسی و تراژدی بسازم. چیزی که دارم دربارش حرف میزنم کلا تو اسکیل ِ "بزرگ شدن" ِ .
بعد ذهنم رفت جلو، وقتی که میریم دانشگاه، هرکی یه گوشه، قبلا گفته بودم آدمی ام که خیلی به همه چی وابسته میشم، به طرز خطرناکی. به وسایلم به طرز بدی وابستم چه برسه به آدمای دور و برم.
P.S: آدم وقتی چیزی رو با حس قلبی‌ش میگه و طرف مقابل ازش جک میسازه نباید انتظار داشته باشه که با لطافت بهش فهموند که قضیه جدیه.
P.s: بنده کتاب زنان کوچک رو دور دوران راهنمایی "جویدم". هزار بار خوندم. الان قشنگ از ظاهرش هم میشه فهمید که جویده شده. میدونستم که همسران خوب (یا همچین چیزی) ادامشه ولی هیچ وقت به طور جدی سعی نکردم رمانشو پیدا کنم، چند روز پیش که فیلمشو از ارغوان گرفتم ، با دیدنش تمام رویا ها و خیال پردازی های بچگیم راجع به نحوه ی به سر و سامون رسیدن شخصیت ها به خصوص جو به ته چاه رفت.نقش برآب شد. قشنگ افسرده شدم رسما!
موقعی که فهمیدم داستان واقعی ِ آناستازیا رو در این حد افسرده نشدم که این!
یعنی میخواستم تا آخر عمرم محتویات جلد همسران خوب رو تصور کنم ولی اینجوری تموم نشه.
 
P.S.s: Bridge over Troubled Water - Simon & Garfunkle
 
  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

نمایشگاه کتاب در دو روز

9 ساعت رو در نمایشگاه کتاب گذروندم . در حال حاضر با راه رفتن صدای آخ پاهامو میشنوم!

اول اینکه در بخش کتابهای خارجی فِل این لاو شدم با تک تک کتاب های هنرش، به خارجیا فوحش دادیم که چرا همچین کتابایی رو استفاده نمیکنن؟ (حالا ما که نمیدونیم میکنن یا نمیکنن صرفا حرص خالی کردیم!)، حس مرگ بهمون دست داد که کتاب هایی که مورد پسند بودن حداقل 60 تومن تا 190 تومن بودن و در نهایت به خرید رمان های انگلیسی روی آوریم از ویرجینا ولف و اُ.هنری و شارلوت بروتنه و شکپیر و از این قبیل!

ناشران عمومی تمومی ناپذیر بودن! ما هم کمی خجسته بودیم که میخواستیم کلشو ببینیم تا "میم" هم پیش رفتیم یعنی تا نشر ماهی و به دوتا از دوستانم اونجا به طرز هیجان انگیزی برخوردیم ولی دیگه دست هامون داشت میشکست از سنگینی کتاب ها و شلوغی هم گرما زدگی رو حاصل شد، نتیجه اینکه وقتی به نشر مرکز و نی و قطره رسیدیم صرفا به دیدن کتاب ها از پشت کله ی مردم بسنده کردیم و خلاصه بیخیال شدیم و گفتیم "تخفیف نمایشگاه به درک بعدا میریم خود انتشارات میخریم!"

ماجرا های بعدش و نحوه ی پیچونده شدنمون برای رسیدن به درب1 بماند؛ در این پروسه به افراد آشنای زیادی بر خوردیم ولی بستگی داره برخوردن رو چی تعریف کنی، این که از کنار هم رد شید، شما نشسته باشین و اونا از کنارتون رد شن ، این که اونا از کنارتون رد شن و شما نبینینشون ولی اونا ببینن و بیان سلام کنن، این که هردو همو ببینین و بشناسین و حرف بزنید و ... . (همه‌ی این حالت ها اتفاق افتاد)

4 شنبه با خواهر گرام رفتیم کتب خارجی و آموزشی 5 شنبه با کیمیا رفتیم ناشران عمومی و خارجی!

الان من نمیدونم این کتابا رو کی بخونم! دارم خل میشم! خیلی وقت بود که کلی کتاب که دوست دارم بخونمشون به دستم نرسیده بود! حتی بعد نمایشگاه پارسال این اتفاق نیفتاد!

P.S : فروشنده‌ی رمانای خارجی عزم راسخ مارو که دید گفت "شما دانشجوی ادبیات انگلیسی هستید؟" :))

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

خوب

از آمفی تئاتر اومدیم بیرون، لحظه ای رو تصور کردم که چند سال بعد، از آمفی که توش جشن فارق التحصیلی بوده میام بیرون ، سعی کردم حسی که اون موقع دارمو تصور کنم بعد داشتم در حال گوش کردن به آهنگ Old Friends - Simon and Garfunkel تو حیاط بچه ها و حلقه رو نگاه میکردم، یکی از لحظاتی بود که از ته قلب سوختم که دوربین خواهرم همرام نیست، پر سوژه های تک بود! اصن همه تبدیل شده بودن به یه اثر تک!

سعی کردم تو ذهنم بسپرم لحظه هارو! حسای خوبی بودن! مخلوط با نوستالژی هایی که هنوز اتفاق نیفتادن!

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

Fan meeting

بس که این کلیپ my valentine رو دیدم دیشب خواب paul mccartney دیدم :))

کلی نشستم باهاش انگلیسی حرف زدم ازش امضا گرفتم، فقط گفت کلا با فن هاش عکس نمیندازه عکس نگرفت خلاصه که خیلی باحال بود :))

P.s: بله زندم!

  .P.S: I can turn this around

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :