Every teardrop is a waterfall

اون وقتی که اولین بار کارگاه هنری رو دیدیم، با وجود اینکه جا گیرمون نیومد و  له شدیم، چیزی که برامون بدیهی بود این بود که "بیا ما هم واسه کارگاه خودمون بعدا کار کنیم" و پارسال دوباره در حالی که بازم له شدیم، " جدی بیا حتما تو کارگاه خودمون یه نقشی داشته باشیم!"-جمله دقیقا همین بود-، این شد که از تابستون 91 شروع کردیم به مدرسه اومدن و ایده دادن و این حرفا. زحمتاش زیاد، ولی لحظه های قشنگش بیشتر. درسته من از فرت کار و بوی رنگ و غیره آلرژیم اود کرد و همین الان دماغم در حالی که تیر میکشه آویزونه،بین دسمالام احاطه شدم و سرفه میکنم ولی امروز همه ی همه ی خستگی های روانیم رو برطرف کرد. درست کردن پوستر کارگاه واسه اولین بار، بورشور تئاتر تو دقیقه نود، شاهد بودن زحمت های خفن بچه های کارت دعوت و و ایده گرفتن ِ متن ِ تو کارتا از نوشته ی ارغوان رو اون کاغذ کالک پشت نیمکتشون، وقتی دیروز سر تئاتر پشت پرده نگران افتادن شمع بودیم و یا "یونولیت ِ آشپز" یا نگرانی هایی از این قبیل و یهو خندمون گرفت و زانو زده بودیم و بی صدا قه قهه میزدیم و انقد تمریناشون رو دیده بودیم که با دیالوگ هاشون لب خونی میکردیم، یا وقتی نگران بودیم اگه از لباسا خوششون نیاد چی؟ و ال و بل. یا وقتی صب جمعه رفتیم جمعه بازار خرید و اومدیم مدرسه و رفتیم نون سنگک و الویه خریدیم و تو مدرسه خالی ِ خالی که انگار مال خودمون بود، زدیم تو رگ؛ آرامش ِ حانیه موقع تنظیم کردن نور برنامه های صحنه که من هیچ وقت نمیتونم داشته باشم، وقتی موقع اجرای امروز تئاتر درحالی که "لیوان ِ رنگی ها" شیکست و مردم فکر کردن از قصد بوده و کلی نگرانی معلم مورد علاقت که الان باید سوییس باشه دم در اتاق فرمان ظاهر میشه و غیره و غیره، همش کلی حسای خفن در نهایت به جا گذاشت. 

همه ی اینا یه ور بعد اجرا هم یه ور ِ دیگه. دوستای جدید ِ عزیز پیدا کنی و با بعضیا که میخواستی، دوست تر شی، اینکه به کلی آدم افتخار کنی و اونا هم به تو و همو شونصد بار محکم بغل کنید و انرژی بگیرید، بعد اجرای آخر و حلقه اون "جیلینگ جیلینگ" ِ موسیقی هارو تکون تکون بدی و وسط حیاط  "make a scene" کنید و در نهایت توقیف کنن اون وسیله رو معاونین. همه خوشحال از وجود هم دیگه بدون اینکه هیچ کلیشه ای درکار باشه که از این لحظه ها خیلی کمه. کیمیا هـ 3،4 دور بچرخنوتت تو هوا من جیغ بزنم "کمررررت میشکنهههه"، از ذره ذره لحظه ها انرژی بگیری و بعدم بعد کلی مذاکره که بیس نفر آدم کجا میتونن برن، برید باهم پارک لاله و دایره بشینید، هوا عالی، نور عالی و از همین حسای خوب بگید و از اینکه چقد گشنمونه حرف بزنیم، و با جورابای رنگی من حال کنیم، عکسای خوب خوب بگیریم،از اون ساندویچ کثیفای بازارچه بخوریم،هوا سرد شه و بپیچی تو پالتوت و چایی هم بخوری، شیما سعی کنه بهتون رقص دست افتتاحیه رو آموزش بده، تلاش های مزبوحانه، مهتا از شدت سرما وایساده ساندویچشو بخوره و در حال درجا زدن، درحالی که در شعاع نزدیک بهمون داشتن اجرای موسیقی میکردن یه عده و یکی میدید فک میکرد که داره با آهنگ میرقصه، ساغر که شلوارو پیچیده رو سرش به طور برعکس و داره میلرزه، نگار هم در تمام این مدت عکس بگیره که مطمئنم عکسای فوق العاده ای شدن،

این دفعه له نشدیم، همه اجراها رو چندبارم دیدیم و در نهایت من که همچنان باورم نمیشه این کارگاه هنری ِ ما بود،

و حسِ خوب بعد از گرفتن تصمیم ِ درست :)

P.s:وقتی این آهنگ روی کلیپ روند ِ کار پخش میشه.cold play-every teardrop is a waterfall

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها :