End of an Era

دقیقا نمیدونم اولین بار کی بود. شاید یه سال و خورده ای پیش یا بیشتر. خواهر هی میرفت جایی به اسم "پراگ". پراگ چه اسم خوبی. اولین چیزی بود که به ذهنم رسید. تا اینکه یه بار گفتم منم ببر و گفت بیا. باهم رفتیم و نشستیم اون میز وسطیه. که روبه روی در ورودی و از اون طرف روبه روی پیشخون بود.من اولین بار بود که رفتم "کافه".بوی سیگار و تابلوی سیگار ممنوع اول از همه توجهمو جلب کرد. از سیگار هیچ وقت خوشم نیومده و نمیومد ولی خب اونجا "پراگ" بود و این شد یکی از خصوصیت هاش. میگفت حتما باید "برانیز" ش رو بخوری. و بعد اونجا تبدیل شد به پاتوق. فکر کنم چیزی که ویتر های پراگ آویزه ی گوششون کرده بودن این بود که از ظاهر قضاوت نمیکردن و چیز خوبی بود. اینکه وقتی اولین بار با کیمیا رفتیم و ویتر گفت زیر سیگاری میخواین؟ و ما گفتیم نه مرسی و بعد چند دقیقه میز بغلی ازمون پرسید فندک دارین؟ و من با بهت ِ سرکوب شده گفتم نه ، بهمون اینا رو ثابت کرد. بیرون که بودیم مثلا انقلاب میگفتیم کجا بریم؟ پراگ. رفتیم نشر ثالث بعد کجا بریم؟ پراگ. رفتیم میدون ولی عصر بعدش چی؟ پراگ. پراگ واقعا از لحاظ موردی مدینه ی فاضله ی ما نبود. من واقعا از بوی سیگار بدم میاد. یعنی حالم بد میشه از یه حدی به بعد بوشو میشنوم. حتی از آهنگ های راک و تندی که میزاشت و خواهرم عاشقشونه واقعا خوشم نمیومد. ولی ترکیب همون آهنگ با لیموناد تگری تو چله تابستون ایده آل بود. نمیدونم چی داشت. غذاهاش خوشمزه بود. فضاش عجیب ولی دوستانه بود. مثه کافکا حس نمیکردی میون یه مشت از این جا رونده از اونجا مونده نشستی.تو کافکا بوی سیگار نمیگرفتی ولی پراگ نبود. از لحاظ جغرافیایی هم ایده آل بود. اگه بین خونه من و کیمیا و انقلاب و مدرسه به شعاع دلخواه دایره میزدی پراگ تو نقطه اشتراک بود. 

امروز آخرین جلسه ی ترم زبان با معلم اسکاتلندی مون بود. دوربین برده بودم که عکس بگیریم باهم. قرار بود بعدش بریم بیرون. خبر تعطیلی رو شنیده بودیم و با غلبه بر گشادی ِ کیمیا، رفتیم پراگ. نشستیم رو اون میز دو نفره هه که رو به رو دره و قبلا هم یه بار اونجا نشسته بودیم. خلوت و خوب بود و بوی سیگار کمی میداد. .ویتر گفت زیرسیگاری میخواین؟ و ما یاد اولین بار افتادیم و گفتیم نه ممنون و خندیدیم. به عنوان تنوع چیزی رو سفارش دادیم که جدید باشه. اسپاگتی مرغ. -که هنوز از فرت فلفلش حالت تهوع دارم- خوردیم و از نوستالژیا حرف زدیم. اینکه اون نقاشی وحشتناکه بالا سر ِمن بود و کیمیا با دیدنش زهره ترک شده بود. و اون رو میز بغلیمون نشست و ما از خنده و خل بازی میترکیدیم و اینکه آیا اون خودشه یا چی. دیگر مزایای پراگ این بود که احتمال دیدن آشنا توش زیاد بود. تقریبا لوکیشن تمام فانتزی های من برای ملاقات افرادی که معمولا ملاقات نمیکنم پراگ بود. حتی اگر اون "آشنا" ما رو نمیشناخت مهم نبود. همین که ما میدونستیم اون کیه هیجان انگیز بود. الان این فانتزیام تو صفحه سفیدن. اسپاگتی رو خوردیم و کلی آب روش که تندی رو ببره. یه عکس از سردرش گرفتیم و نگاه کردیم و رفتیم. هفت شب که من تازه رسیده بودم خونه از دامپزشکی (که خودش پر از کارکتر و جریانات حاشیه ای بود) خواهر زنگ زد و گفت که با دوستان پراگه و من هم بیام. من هم رفتم. به همین سرعت. تو راه دندونام بهم میخورد از لرز. من فکر میکردم لباسم گرمه ولی نبود ظاهرا. رسیدم. پراگی ها به مناسبت پایان و سوگواری در دود سیگار سنگ تموم گذاشته بودن. شلوغ. پُر ِ پر. نمی دونم چرا روشن تر از همیشه به نظر میرسید. نشستیم. گریه کردن. اون ها خیلی بیشتر از من نوستالژی داشتند و مطمئنا داستان های بیشتری واسه گفتن. سه نفر ساز زدن و خوندن. گیتار و ساز دهنی و یه چیز دیگه که آخر هم ندیدم سازو که بفهمم اسمش چیه. انگلیسی میخوند. نمی دونم سبکشون چی بود ولی شبیه کانتری میزد. هرچی بود قشنگ بود. بهش گفتم گریه نکن، گریه کنی منم گریه میکنما. گوش نکرد که. اهنگ بعدی غمگینتر بود. من هم گریه ام گرفت. من اشکم دم مشکم است و همیشه آماده ام که با کمترین بهانه عر بزنم. به خصوص وقتی چند دقیقه پیش از نظر خودم آبروم جلو خودم رفته بود به دلایلی داشتم کله ام رو به طور منظم میکوبیدم به میز یا موهامو گاز میگرفتم. البته خواهر گفت که بابا چرا آبرو رفتن نداشت که کاملا نرمال بود و من دارم راستشو میگم. راست میگفت اون همیشه راستشو میگه و هیچ وقت فکر نمیکنه که با گفتن این حرف میتونم من ناراحت شم یا چی. داشتم میگفتم من هم گریه ام گرفت. اون و اون هم نشسته بودن رو میز ما. درواقع من بهشون ملحق شده بودم. جلو خودمو گرفتم چون احساس میکردم من در میان اون همه آدم که خاطرات خیلی بیشتری دارن عر بزنم خیلی احمقانه و نابخشونی هست. صدا ها رو ضبط کردیم. با دقت به اطراف نگاه میکردیم. فهمیدم که آهنگای به اصطلاح راکی که اولا اصلا دوست نداشتم رو الان دوست دارم. وقتی خوند "وی دونت نید نو اجوکیشن" و همه باهم خوندن آهنگو خیلی فانتزی طور بود. دیگه کم کم باید میرفتیم و صندلی های رنگ و رو رفته رو تنها میزاشتیم. عکسم ازمون گرفت. از آخرین برانیز عکس گرفتم. هرکاری واسه ثبت لحظه ها خلاصه. برگشتیم. نگاش کردیم. یه چرخ زدم تا به صورت پارانوما یه تصویر ذهنی ازش ثبت کنم. رفتیم بیرون دوباره با دقت نگاش کردیم و رفتیم. علی رغم دود سیگار و آهنگای نا مورد علاقه پراگ به طرز جادویی ای دوست داشتنی بود.

حالا این منم و مشکل همیشگی. "عادت کردن به پایان چیزهای تمام شدنی."

و پیداکردن لوکیشن جدید برای فانتزیام.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
تگ ها : کافه پراگ

Spreading the Joy

لب پنجره ی کلاس رفتم چون هوا بوی گچ میداد و دماغم داشت تیر میکشید. نشستم رو سکوی لب پنجره و از اون حس خوبا اومد. هوا خنک بود ولی آفتابم میتابید. ازین آفتابایی که گرم میکننت تو هوای سرد. عاشق این نوع آفتابم. داشتم به رنگ کارایی که داشتن طرح های اتوبان گونه رو که شهرداری چندساله یه جاهایی اجرا میکنه، بالای آبنما میکشیدن، نگاه میکردم. کیمیا هم اومد پیشم و اون طرف پنجره و داشتیم به "رنگ کارا" نگاه میکردیم. گفتم "از این چیزایی که فارق التحصیلا ببینن به طور عن طوری میگن اه چه گندی زدن زمان ما اینطور نبود" گفت : "آره؛واسه ما هم زود نیست واسه گفتنش" . یادم اومد که سال بعد اینجا نیسیم و گفتم "آره." بعد گفت "اه چه آفتاب مزخرفی." گفتم "به این خوبی آدم گرم میشه." -"آفتاب عنه." با لحن اینتوزیَستیکی گفتم "نه ببین آدم میتونه آفتابو حس کنه" و شروع کردم به تکون دادن دستم تو آفتاب. بعد دیدم چه لوس شد. و اضافه کردم"ببین آدم فتون هارو حس میکنه." -"داری __ میگی "{با خنده} و منم با خنده گفتم " دقیقا".باد زده بود یه سری از موهامو جلو چشمم ولی جمعشون نمیکردم چون حرکت موها تو بادو دوست دارم. همیشه یه حس آرامشی بهم میده. سکوت. درحالی که داشتم تصویر خودمون رو از جلو تصور میکردم ، گفتم "باید یکی بود الان ازمون عکس میگرفت." گفت "اوهوم." گفتم "ولی مسلما کسی نمی تونه بیاد پشت پنجره طبقه سوم و عکس بگیره." بچه ها داد زدن که باید بریم آزمایشگا فیزیک. لحنشون شبیه مادر بود که وقتی تو سی ثانیه برای بار سوم میگه بیاین شام و بعد داد میزنه 10 بار صداتون کردم. و فهمیدم که چندمین باره که صدا میکنن . داشتم به این فکر میکردم که اگه دوربینو از طبقه بالا با یه طناب آویزون کنیم میشه همچین عکسی گرفت یا نه. درحالی که یک دوربین ِ آویزون تو مخم داشت تلو تلو میخورد، رفتیم که برسیم به آزمایشگا فیزیک. و من تازه چیزهایی تو فکرم اومدن که دلم واسشون تنگ میشه. این لحظه ها مثن. ما که همیشه هستیم؛ شیش سالم تا حالا با هم و بهم چسبیده بودیم، بازم هستبم. این آدم متیویشن عظیمیه در کنار چیزای دیگه واسه خیلی خر زدن کنکور سال بعد. مگه چندتا کیمیا هست؟

"تو یک، من دو؛ یا برعکس"

p.S: چه شیرین شدم من.

P.s: ارغوان از شما تقاضا داریم که اگه گَنگ ِ فرندزگونه ِ فانتزیام به حقیقت پیوست جنابعالی نیز حضور داشته باشید. بر اساس دیالوگ هایی که تا به حال با هم داشتیم ، ریچل, مانیکا و فیبی ِ ایده آلی خواهیم بود در کنار یکدیگر. 

P.ss: آهنگ هفته: Life in Letters , See you soon از کلدپلی و لوسی شوارتز

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها :

پروسه طولانی

 ماه امتحانا هرچه بیشتر بهم ثابت کرد که چقد خوشحالم میخوام برم هنر و کاااش هرچه زودتر امسال رو مورد قبولم بگذرونم و سال بعد بیاد. هر روز میام خونه بعد امتحان هوای سرد. شالمو میپیچم دورم که جلو دماغمم بیاد و هی باید جاشو طوری تنظیم کنم که عینکم بخار نگیره از نفسم، کلاه جدیدم طولش واسم کمه و وادارم میکنه که به کلاه منگوله دار عزیز قبلی که لازم نبود باهاش کشتی بگیری تا گرم کنه، فکر کنم، ساق قهوه ای های بافتنی که از خواهر کش رفتم چون ساق مشکیای خودم به طرز مشکوکی گم شدن میکشم پایین که گرما بیشتر توشون بمونه و دستمو مشت میکنم تو ساق و از تماس انگشتام با کف دستم میفهمم که چقد یخ زدن به گربه فکر میکنم و قدمامو تند میکنم، به اون خیابونه که میرسم خسته میشم و آروم آروم راه میرم، از قدمای تند کفش های تق تقی پشت سرم که از آدم سبقت هم نمیگیرن متنفرم و تو دلم فوش میدم بهشون اگرچه واقعا تقصیر خودشون نیست ولی خب منم اعصاب ندارم، بعد تو راه به آدم هایی که این اطراف میتونن باشن فکر میکنم و تصور میکنم به یکیشون برمیخورم و سناریو های مختلف فکر میکنم-هربار بدون استثنا- که هیچ وقتم اتفاق نمیفته. به آدمایی که از کنارم رد میشن دقت میکنم و بر پایه اون چند ثانیه روحیاتشون رو حدس میزنم . میخوام از خیابون اصلی رد شم، یه دستم که سمت ماشیناست میگیرم بالا،نه خیلی، یه ذره، محض اطمینان، چون بعد از اینکه 4رم دبستان که از مدرسه برمیگشتم یه تاکسی که خلافم اومده بود نزدیک بود بزنه بهم و فلان، نسبت به خیابون فوبیا دارم. که البته توفیق اجباری ِ پیاده برگشتن از مدرسه خیلی بهتر شده، وقتی از خیابون رد میشم خدا رو شکر میکنم و بعد 10 دقیقه میرسم خونه.

روزی که از امتحان میام بازدهم منفیه. میام خونه گاتا و چایی میخورم. یا از ظرف آجیلای یلدا مشت مشت بادوم زمینی و توت خشک میخورم. به گربه غذا میدم و قربون صدقش میرم. بعد هیچییا جبران خواب دیشبشه یا کلاً حسش نیست. هرچقدر هم سعی میکنم واسه خودم انگیزه ایجاد کنم مبنی بر اگه الان نخونم فردا شب تا صبح بیدارم کارساز نیست. روز بعدش به زور از خواب پا میشم و به این فکر میکنم که چرا دیروز نخوندم بیشتر؟ خاک بر سر ِ احمق ِ بی لیاقت! و فرداش دوباره همون روشو تکرار میکنم.

در عین حال سعی میکنم با فکر کردن و ربط دادن نمره ی جبر،به معدل نهایی، معدل دیپلم و تاثیرش تو کنکور، قبول شدن تو دانشگاه تهران بعدا اپلای و... و در نهایت به گرفتن اسکار ِ بهترین انیمیشن سال، و همینطور آماده کردن اسپیچ براش، از این اسپیچ هایی که تیکه های نمکین داره و سلبریتیا میخندن؛ و جزییات دیگه که محض ِ از این بیشتر آبرو نرفتنم باهاتون شیر نمیکنم ( :)) )، واسه خودم موتیویشن ایجاد کنم و بگم :ببین اگه جبر نخونی اسکار نمیگیری، و خیلی لاجیکال و منطقی خودمو راضی کنم که از فانتزی بیا بیرون و برو پشت میز. 

×اکس فکترم تموم شد. نمدونم چیکا کنم دیگه. جا داره به معتاد کردن عده ای دانشجویان مملکت به این مجموعه اشاره کنم. ها ها ها.

××تا وقتی چیز خاصی به ذهنم نرسیده انقد مسائلو جزئی تعریف میکنم که حالتون بد شه اصن.

  
نویسنده : ترنج ; ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها :